فردوسی - پارسی سرای خردستا

این جستار که اندک زمانی پیشتر از سوی اینجانب نگارش یافته، پیش از این در تاریخ 4/2/1391 با عنوان ، حکیم پارسی گوی و خردستا ، در روزنامه ، جام جم ، منتشر شده است.

==================================

حکیم ابوالقاسم فردوسی طوسی که نامش در پهنه کره خاکی هم­تراز شکسپیر، دانته، هومر، حافظ، مولوی و سعدی گسترده است، از نامدارترین شاعران دنیا و از برجسته­ترین پارسی­سرایان ایران در گستره­ای زمانی به وسعت تمام تاریخ است. در اندیشه فردوسی که با بسی رنج بردن در سال سی، یارای آن یافت تا اثر سترگش را بسراید و بدین ترتیب عجم را زنده کرد بدین پارسی، جلوه­هایی افزون رخ می­نماید. از آن جمله، می­توان به ستایش خرد و خردورزی اشاره داشت که یکی از مظاهر برجسته تجلی اندیشه فردوسی در شاهنامه است.

خردستایی چنان ملکه ذهن فردوسی است که حتی در سرآغاز شاهنامه و در نخستین بیت آن از پروردگار یکتا با صفت، خداوند خرد، یاد می­کند:

به نام خداوند جان و خرد/ کزین برتر اندیشه بر نگذرد

و البته پس از ستایش و یادکرد صفت­های خداوند بلافاصله گفتاری اندر ستایش خرد در بیست بیت بیان می­دارد:

خرد بهتر از هرچه ایزدت داد / ستایش خرد را به از راه داد / خرد افسر شهریاران بود / خرد زیور نامداران بود/ خرد زیور نامداران بود / خرد زنده جاودانی شناس / خرد مایه زندگانی شناس / خرد رهنمای و خرد دلگشای / خرد دوست گیرد به هر دو سرای / ... خرد جسم و جانست چو بنگری / تو بی جسم شادان جهان نسپری

شاید بتوان گفت فردوسی نخستین و شاید تنها شاعر تاریخ ادب ایران است که مقدمه اثر خویش را جدا از ستایش پروردگار با ستودن خرد آغاز نموده است.

البته گفتار اندر ستایش خرد، تنها بخشی نیست که فردوسی در آن به خرد و خردورزی پرداخته است. بلکه در جای جای شاهنامه ، و به فراخور حال باور خویش را در این باره هویدا ساخته است. شایسته و بایسته یادکرد است، واژه خرد و مشتقات آن دست­کم یکصد و پنجاه بار در شاهنامه به کار رفته است. با این وجود این نکته را نیز از نظر نباید دور داشت که خردگرایی فردوسی چندان فیلسوفانه و متکلمانه نیست، بلکه آنچه مطمح نظر او است خردی است که انسان را از هر نژاد و تباری که باشد به سوی رستگاری و خوشبختی رهنمون می­شود:

چه خوش گفت آن هنرمند مرد خرد / که دانا ز گفتار او برخورد / کسی کو خرد را ندارد پیش /  دلش گردد از کرده خویش ریش

***

به یزدان گر ما خرد داشتیم / کجا این سرانجام بد داشتیم

آرامگاه فردوسی

فردوسی، به رغم آن که برترین هدفش وصف خرد و  ستایش آن نبود، در سرایش شاهنامه هیچگاه این مهم را از نظر دور نداشت. سراسر شاهنامه جلوه­گر باور فردوسی دراین­باره است. به عنوان نمونه فردوسی تنها در آن بخش که به داستان پادشاهی انوشیروان می­پردازد بیش از سی بار خرد و مشتقات آن را یاد کرده و نه تنها در ستایش خرد سخن گفته، بلکه برخی ویژگی­های انسان خردمند را هم بیان داشته است، از آن جمله، اسیر رشک و حسد و دربند هوا و هوس نباشد و دل به خداوند جهان­آفرین داشته باشد.

خرد خود یکی خلعت ایزدی است / ز اندیشه دور است و دور از بدی است

***

نباید چو چیره شود بر دل مرد رشک / یکی دردمندی بود بی­پزشک / و گر بر خرد چیره گردد هوا / نخواهد به دیوانگی بر گوا

***

خردمند و بینا دل آن را شناس / که دارد ز دادار گیتی سپاس

***

هر آن کس که راه یزدان بجست / به آب خرد جان تیره بشست

البته به باور فردوسی، فروتنی، دوری­گزینی از غرور و مدارا با مردمان نیز از جمله ویژگی­های خردمندان است:

مدارا خرد را برادر بود / خرد بر سر جان چو افسر بود / فروتن بود هر که دارد خرد / سپهرش همی در خرد پرورد

گفتنی است، خردمند از منظر فردوسی چندان توانمند و تنومند است که هیچگاه گرفتار آسیب دهر و دلبسته فریب­های دنیا نمی­شود:

کو را در جهان هست هوش و خرد / کجا او فریب زمانه خورد / هر آن کس که دارد روانش خرد / به چشم خرد کارها بنگرد / همیشه خردمند امیدوار / نبیند به جز شادی از روزگار

حماسه­سرای بزرگ طوس، در بخش پادشاهی بهرام گور و بدان هنگام که از نامه بهرام به پادشاه هندوستان سخن می­گوید نیز اعتقاد خویش درباره خرد را دگربار آشکار می­سازد:

فزون از خرد نیست در جهان / فروزنده کهتران و مهان / هر آن کس که او شاد شد از خرد / جهان را به کردار بد نسپرد / دلی کز خرد گردد آراسته / چو گنجی بود پر زر و خواسته

و البته در همین بخش باور خود بر اهمیت همنشینی با خردمندان و خردپیشگان را از زبان بهرام چنین آشکار می­سازد:

به هفتم چو بنشست گفت ای مهان / خردمند و بیدار و دیده جهان / چو با مردم زفت زفتی کنیم / همی با خردمند جفتی کنیم

فردوسی که معتقد بود، خرد بر همه نیکویی­ها سر است، راه فروکاستن رنج­، را پیش گرفتن مسیر خرد می­دانست و بدین روی تاکیدی افزون بر آن داشت، چنان از زبان بزرگمهر چنین می­گوید:

بپرسید دیگر که در زیستن / چه سازی که کمتر بود رنج تن / چنین پاسخ داد که گر با خرد / دلش بردبار است رامش برد / به داد ستد در کند راستی / ببندد در کژی و کاستی

با این وجود ، فردوسی که ستون خرد را داد و دانش می­دانست، بزرگترین آفت آن را نیز هوا و هوس برمی­شمرد و آن را به مانند دشمن قهار و قوی­پنجه عقل معرفی می­کند:

هوا را مبر پیش رای و خرد / کز آن پس خرد سوی تو ننگرد / که گر بر خرد چیره گردد هوا / نیابد ز چنگ هوا کس رها

در شاهنامه فردوسی بسیاری صفات و عناوین وجود دارند که ماهیت راستین آن­ها تنها با همراه شدن خرد ارزش افزون می­یابد. تعابیری چون خرد افسر شهریاران است، خرد پاسبان باشد، خرد خلعت ایزدی است، خرد رهنما است، خرد دلگشا می­باشد، رای خرد جان بود و ... بر درستی این گفتار گواه است و نشان از فراز و رفعت افزون جایگاه خرد در اندیشه فردوسی دارد و البته این جایگاه چندان والا و ارجمند است که بی­خرد را هم­آغوشی با مرگ بهتر از زندگی خواهد بود :

نباشد خرد جان نباشد رواست / خرد جان جانست و ایزد گواست

بایسته یادکرد است، انسان کاملی که فردوسی آفریده یعنی، رستم، به رغم آن که واجد صفات نیک بسیار است و پهلوانی و دلاوریش زبانزد است، به خردمندی نیز شهره است و البته خرد او را در دستیابی به مقام ابرانسانی رهنما بوده است. کلام رستم که زاییده تفکر فردوسی است دراین باره چنین است:

ز یزدان بود زور ما که ایم / بدین تیره خاک اندرون بر چه ایم / نباید کشیدن کمان بدی / ره ایزدی باید و بخردی

به عنوان پایانی بر این کوتاه­جستار، خالی از لطف نیست اگر گفته آید که فردوسی حتی در بخش پایانی شاهنامه و در هنگام بیان تاریخ اتمام آن نیز شایسته دید تا از ضرورت توانمندی خرد سخن گوید:

سپاس خداوند دانا کنم / روان و خرد را توانا کنم 

  
نویسنده : امیر نعمتی لیمائی ( سورنا گیلانی ) ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٢

سیف فرغانی - عارف وارسته ، زاهد پاکباز

مولانا سیف­الدین ابوالمحامد محمد فرغانی از شاعران نامی و چکامه­سرایان چیره­دست ایران­زمین در سده­های هفتم و هشتم هجری است که با مرتبه والای خویش در کار سرایش شعر، به سبب دوری­گزینی از دنیا و گوشه­گیری از دونان و برائت جستن از مدح زمامداران ستمکار و فاسد روزگار سال­های عمر را در یکی از خانقاه­های شهر کوچک، آقسرا، سپری نمود و سرانجام نیز همانجا به گمنامی درگذشت. سیف فرغانی که نسبت به سعدی، شاعر شیرین سخن شیراز، ارادت تمام داشت و از او به عنوان استاد سخن یاد کرده و با وی مکاتباتی نیز داشته است، از سوی بزرگان هم­عصر خویش به القابی چون امام عالم، زاهد متقی، سیدالمشایخ و المحققین، نورالله، روح العزیز، سیف المله و الحق و الدین ملقب شد. ناگفته پیدا است القابی چنین، خود برهانی آشکار و دلیلی متقن درجهت اثبات مقام و مرتبه­ بلند او در نزد معاصران خویش است .

موضوع اشعار این صوفی صافی و وارسته که بیانگر مهارت او در سخن پارسی می باشد­، ستایش خداوند­، مدح پیامبر اسلام، پند، اندرز، تحقیق و انتقاد از نابه‌سامانی‌های افزون روزگار و نیز در استقبال و پاسخگویی به استادان مقدم بر خود چون رودکی، خاقانی شروانی، کمال‌الدین اسمعیل اصفهانی، سعدی و همام تبریزی ‌است.

 شعری از سیف فرغانی - اثر حمید اکبری- برگرفته از تارنگار « پیام قلم نی»

سیف فرغانی که در شیوه سخن­سرایی به شدت تحت تأثیر سبک سخنوران خراسان در سده ششم هجری قرار داشت، چنانکه پیشتر نیز گفته شد از قید مدح و تعلق به دستگاه­های حکومت و قدرت آزاد بود. سیف فرغانی تنها یک بار به مدح شاهان پرداخت و آن قصیده‌ای در ستایش غازان‌خان، ایلخان دانشمند و دانش دوست مغول، بود که به اسلام گرویده و این آیین را در قلمروی گسترده ایلخانی توسعه بخشیده بود. با این وصف، او که همواره آرزو می نمود خداوند همه اسباب نیازمندی که موجب توجه به مراکز قدرت و ثروت است را از او منعزل گرداند تا چون چهارپایان در « اصطبل ثناخوانی » به خواری و مذلت نیفتد، در پایان مدح­نامه غازانی خویش پیامی چنین نیز برای آن ایلخان نومسلمان نگاشت:

من نیم شاعر که مدح کس کنم ، مر شاه را      از برای حق نعمت پند دادم این قدر

خیر و شر کس نگفتم از هوای طبع و نفس        مدح و ذم کس نکردم از برای سیم و زر

ما که اندر پایگاه فقر دستی یافتیم                   گاو از ما به که گردون را فرود آریم سر

سیف فرغانی که دنیای نابه­سامان و آشفته روزگار خود را تنها از راه تمسک به عروه­الوثقی حق و حقیقت، رعایت اخلاق و پیروی تام و تمام تعالیم اسلام و به کار بستن احکام قرآنی قابل اصلاح و آرامش می دانست، به دیگر شاعران نیز سفارش می­کرد که از ستایش این « سیم پرستان گدا » خودداری ورزند. علاوه بر این، او نه تنها خود از مداحی امتناع می کرد، بلکه به انتقاد از حاکمان و به تبع آن اوضاع ناگوار جامعه نیز می پرداخت. به تعبیر دکتر ذبیح الله صفا، نگارنده کتاب ارزشمند، تاریخ ادبیات در ایران، وی « در بیان نقائص و برشمردن مثالب و مساوی طبقات فاسده و ذکر مفاسد و معایب پهلوانی است بی باک و دلاور، که چون هر دو عالم را زیر پای همت دارد، از هیچکس و هیچ مقام نمی ترسد ». درحقیقت، او بزرگترین شاعر و سرآمدترین سخنوری بودکه در  عصر خود بی­پروا به چنین نقدهای صریح ولی بسیار جدی و عاری از هزل و مطایبه مبادرت می­کرد. آنچه روشن است، او در کنار انتقادات، با رهنمودهای خود چراغ بر می­داشت و راه می نمایاند و البته امید می­آورد تا درد و نومیدی رخت بر بندد. ابیات ذیل نمونه هایی از اشعار انتقادی او است:

ای صبا گر سوی تبریز افتدت روزی گذر            سوی درگه شه عادل رسان از ما خبر

پادشاه وقت غازان را اگر بینی بگو                 کای همه ایام تو میمون تر از روز ظفر

تو مسلمان گشته­ای و از نامسلمان حاکمان   اندر این کشور نمانده از مسلمانی اثر

عارفان بی­جای و جامه عالمان بی نان و آب  خانقه بی­فرش و سقف و مدرسه بی­بام و در

هم شفای جان مظلومان شده زهر جگر         هم غذای روح درویشان شده خون جگر

هتک استار مسلمانان چنین تا کی کنند         ظالمان خانه­سوز و کافران پرده­در

*******

ای که اندر ملک گفتی می­نهم قانون عدل         ظلم کردی ای اشاراتت همه بیرون ز عدل

این امیرانی که بیماران حرصند و طمع               همچو صحت از مرض دورند از قانون عدل

دست چو شمشیرشان هر ساعتی در پای ظلم      بر سر میدان بیدادی بریزد خون عدل

سیف فرغانی­، نه تنها حاکمان ستمگر را مورد نکوهش قرار می­داد، بر زهدفروشان ریاکار نیز می­تاخت و بر آنان سرزنش­های تند و عتاب آمیزی روا می­داشت­. چرا که دریافته بود بسیاری از این زاهدنمایان دست در دست ستمکاران و تبهکاران دارند­:

ای تو را در کار دنیا بوده دست افزار دین                  وی تو از دین گشته بیزار و ز تو بیزار دین

ای به دستار و به جـبـه گشته اندر دین امام                تـرک دنـیـا کـن که نبـود جـبـه و دستار دین  

ای لـقـب گـشـتـه فـلان الدیـن و الـدنیا تو را            نـنـگ دنـیــایی و از نــام تـو دارد عــار دین  

نـفــس مکارت کجــا بـازار زرقـی تـیـز کـرد       کـز پـی دنـیـا درو نـفـروخـتـی صـد بــار دین

قـدر دنـیـا را تـو میـدانی که گـر دسـتـت دهـد      یک درم از وی بدست آری به صد دینار دین

کـز بــرای ســـود دنـیـــا ای زیـــان تـو ز تـو          بهــر مـال ارزان فـروشـد مـرد دنـیـادار دین

درحقیقت، فرهنگ ایران و به ویژه تصوف و عرفان ایران چندان توانمند بود که در دوران خون­آلود فرمانروایی مغولان نیز می توانست فرهیختگانی چون سیف فرغانی را بپروراند.  البته این وضع دردناک و غم­انگیز ایران­زمین نیز مورد توجه دست­پروردگان فرهنگ ایرانی و از جمله سیف فرغانی قرار می­گرفت. آنچه هویدا است، سیف فرغانی به­سان کمال­الدین اصفهانی که اندک زمانی پیش­تر و با توجه به اوضاع ناگوار روزگار سروده بود:

مساجد شده خندق پارگین              منابر شده هیزم شوربا

سگ مرده افتاده در موضعی           که بر جای پیشانی اولیا

چو اوتاد در مسجد افتاده سقف      چه ابدال گشته ستون­ها دو تا

امامان چون قندیل آویخته              چو سجاده افکنده محراب­ها

نه بر طفل رحمت نه از پیر شرم        نه آزرم خلق و نه ترس خدا

و یا به مانند عبید زاکانی که اندک مدتی بعدتر سروده بود :

در وضع روزگار نظر کن به چشم عقل     احوال کس مپرس که جای سوال نیست

در موج فتنه­ای که خلایق افتاده­اند          فریادرس جز کرم ذوالجلال نیست

دریافته بود که روزگار روزگاری است که در آن به تعبیر خواجه عطاملک جوینی، نگارنده کتاب معروف و مشهور تاریخ جهانگشای، هر مزدوری دستوری، هر مزوری وزیری، هر مسرفی مشرفی، هر شیطانی نایب دیوانی، هر شاگرد پایگاهی خداوند حرمت و جاهی، هر فراشی صاحب دورباشی، هر غادری قادری، هر دستاربندی بزرگوار دانشمندی، هر آزادی بی زادی و هر رادی، مردودی شده است و بدین سبب بود که دردمندانه سرود:

جهان سر بسر ظلم و عدوان گرفت                درو عدل و احسان نخواهیم یافت

به دوری که مردم سگی می­کنند                 درو گرگ چوپان نخواهیم یافت

شیاطین گرفتند روی زمین                         کنون در وی انسان نخواهیم یافت

در دوران مغول بسیاری از فرهیختگان با سلاح قلم و اندیشه به جنگ یورشگران چشم تنگ رفتند. از جمله آنها سیف فرغانی است 

سیف فرغانی به رغم آنکه سنی­مذهب و از پیروان امام ابوحنیفه نعمان بن ثابت بوده، در زمره قدیم­ترین سخنورانی است که در رثای شهیدان کربلا شعر گفته و مردمان را به برپای داشتن مراسم تعزیت عاشورا دعوت کرده است. سیف فرغانی در مجموعه اشعار خویش گریه برای امام حسین(ع) را موجب نزول رحمت و شستشوی غبار کدورت از دل برشمرده است.

ای قوم درین عزا بگریید               برکشته کربلا بگریید

با این دل مرده خنده تا چند           امروز درین عزا بگریید

فرزند رسول را بکشتند                  از بهر خدای را بگریید

از خون جگر سرشک سازید         بهر دل مصطفی بگریید

و ز معدن دل به اشک چون در       بر گوهر مرتضی بگریید

اشک از پی چیست تا بریزید         چشم از پی چیست تا بگریید

در گریه به صد زبان بنالید             در پرده به صد نوا بنالید

تا شسته شود کدورت از دل          یک دم ز سر صفا بگریید

نسیان گنه صواب نبود                 کردید بسی خطا بگریید

و ز بهر نزول غیث رحمت             چون ابرگه دعا بگریید

سیف فرغانی­، این شاعر نامدارکه به­سان سنایی غزنوی با همان جلادت و لحن جدی و آمرانه به نصیحت، انتقاد و حملات شدید به همه کسان که در طبقات مختلف جامعه از راه صلاح و سداد قدم آن سوی­تر می­نهاده­اند زبان می­گشود سرانجام چندگاهی پیش از سال 749 هجری جان به جان آفرین تسلیم ساخت، در حالی که نامی نیک برای خودش در درازنای تاریخ به یادگار نهاد.

 

  
نویسنده : امیر نعمتی لیمائی ( سورنا گیلانی ) ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٢

حافظ و خیام ؛ تفاوت‌ها و تشابه‌ها

 

 این جستار که اندک زمانی پیشتر از سوی اینجانب نگارش یافته، پیش از این در تاریخ ۱۳۹۰/۸/۱ در روزنامه ، جام جم ، منتشر شده است.

==============================

خیام و حافظ دو ستاره­ی تابناک آسمان ادب از جمله نام­آورترین پارسی­سرایان در درازنای تاریخ به شمار می­آیند. با این که این دو سخن­سرای نامدار در دو برهه­ی زمانی متفاوت از یکدیگر می­زیسته­اند تشابه­هایی فراوان در افکار و اقوال آنان دیده می­شود که سبب شده است ادب­پژوهانی چون شبلی نعمانی در، شعر العجم، بهاءالدین خرمشاهی در، حافظ­نامه، محمد امین ریاحی در، گلگشت در شعر و اندیشه حافظ، و تنی چند دیگر از نامداران این عرصه حافظ را خیامی دیگر بخوانند و بدانند.

اما آیا به راستی بدین گونه بوده و حافظ را به سبب همسانی برخی اندیشه­هایش با خیام، خیامی دیگر باید خواند؟

نگارنده بر آن باور است که افکار خیام و حافظ واجد بسی ویژگی­های مشترک است، اما ناهمسانی گفتار و پندار آن دو نیز کم نیست و از این رهگذر تلاش می­دارد با بیان برخی از موارد افتراق به تبیین این مدعا بپردازد. با این وجود، در وهله­ی نخست سخن از برخی اشتراکات خیام و حافظ خواهد گفت و آنگه رو به سوی ارائه­ی شماری از موارد اختلاف خواهد نهاد ، چرا که ناگفته پیدا است تا تشابه­ها ملموس نگردند ذکر حدیث تفاوت­ها بی­معنی جلوه­گر خواهد شد.

الف : همسانی­های افکار خیام و حافظ

در شعر خیام مضامینی چندگانه دیده می­شود که همان مفاهیم در سروده­های حافظ نیز دیده می­شود و از آن جمله می­توان به موارد زیر اشاره داشت:

1- حیرت در کار جهان و عدم آگاهی از رمز و راز آن: یکی از ویژگی­های اصلی تفکر خیامی حیرت ناآگاهی از کار جهان است:

در دایره­ای کآمدن و رفتن ماست/ آنرا نه بدایت نه نهایت پیداست / کس می­نزند دمی در این معنی راست/ کاین آمدن و رفتن به کجاست

***

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من/ وین خط مقرمط نه تو خوانی و نه من

حافظ نیز به­سان خیام مبهوت است و تشابه فکری آن دو بسی نمایان و از جمله در ابیات زیر:

ساقیا جام میم ده که نگارنده­ی غیب/ نیست معلوم که در پرده­ی اسرار چه کرد

***

عیان نشد که چرا آمدم کجا بودم/ دریغ و درد که غافل زکار خویشتنم

2- چون و چرا در کار خلقت: دیگر ویژگی اندیشه­ی خیام چون و چرا در کار خلقت است. او حکمت آفرینش را در نمی­یابد و بدین سبب دراین­باره بسیار سخن گفته است.

دارنده چون ترکیب طبایع آراست/ از بهر چه او افکندش اندر کم و کاست/ گر نیک آمد شکستن از بهر چه بود/ ور نیک نیامد این صور عیب کراست

حافظ هم چون و چرای بسیاری در اشعارش درباره­ی اسرار دنیا داشته است، از آن جمله می­توان ابیات زیر را گواه آورد:

ز سر غیب کس آگاه نیست قصه مخوان/ کدام محرم دل ره در این حرم دارد/ وجود ما معمائیست حافظ/ که تحقیقش فسون هست و فسانه.

***

این چه استغنا است یارب وین چه قادر حکمت است/ کاینهمه زخم نهان است و مجال آه نیست

3- ناپایداری جهان: مرگ و زوال در شعر خیام واجد نمودی برجسته است. یاد مرگ در شعر او به طور معمول با گریزها و کنایه­های شاعرانه به سبزه، سبو و یادکرد درگذشت صاحبان قدرت و پریچهرگان همراه است.

هان کوزه­گرا بپای اگر هوشیاری/ تا چند کنی بر گل آدم خواری/ انگشت فریدون و کف کیخسرو / بر چرخ نهاده­ای چه می­پنداری

***

هر سبزه که بر کنار جویی رسته است/ گویی ز لب فرشته­خویی رسته است/ پا بر سر سبزه تا به خواری ننهی/کان سبزه ز خاک لاله­رویی رسته است

حافظ نیز بر ناپایداری جهان پای فشرده و در بسیاری موارد گفتمان خویش را خیام­گونه بیان داشته است:

قدح به شرط ادب گیر زانکه ترکیبش/ زکاسه­ی سر جمشید و بهمن است و قباد

***

روزی که چرخ از گل ما کوزه­ها کند/ زنهار کاسه­ی سر ما پرشراب کن

4-شادی­طلبی و عشرت­جویی: به باور خیام دنیا فاقد اعتبار است و انسان نمی­تواند دریابد سرانجامش در دوران پس از مرگ چه خواهد بود، بهترین کار غنیمت شمردن وقت به شادی و قدر دانستن زمان به عیش است:

ای دل غم این جهان فرسوده مخور/ بیهوده نه غمان بیهوده مخور/چون بوده گشت و نیست نابوده پدید/ خوش باش غم بوده و نابوده مخور

***

دهقان قضا بسی چو ما کشت و درود/ غم خوردن بیهوده نمی­دارد سود/ پر کن قدح می بکفم درنه زود/ تا بازخورم که بودنی­ها همه بود

در اشعار حافظ نیز می­توان ردپای تفکر خیامی را به عینه دریافت و به راحتی پی برد که او نیز بر شادجویی و شادزیستی تاکید دارد.

اگر غم لشگر انگیزد که خون عاشقان ریزد/ من و ساقی بهم سازیم و بنیادش براندازیم/ چو دردستست رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش/ که دست­افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم

5- جبرگرایی : اعتقاد به جبر خصیصه­ای است که در اشعار خیام کاملا جلوه­ می­نماید. از منظر او انسان دستخوش بازی تقدیر است و همه­ی امور به حکم و اراده­ی تقدیر جریان می­یابند:

بر من قلم قضا چو بی من رانند/ پس نیک و بدش چرا زمن می­دانند/ دی بی من و امروز چو دی بی من و تو/ فردا به چه حجتم به داور خوانند

***

زین پیش نشان بودنی­ها بوده است/ پیوسته قلم زنیک و بد فرسوده است/ در روز ازل هر آنچه بایست بداد/ غم خوردن و کوشیدن ما بیهوده است

دیوان لسان­الغیب شیراز، حافظ، نیز سرشار از اشعار مرتبط با جبر است و به وضوح تمایلات جبرگرایانه­ی او را نمایان می­سازد.

در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود/کاین شاهد بازاری وین پرده­نشین باشد

***

نیست در دایره یک نقطه خلاف از کم و بیش/ که این مسئله بی­چون و چرا می­بینم

ب: ناهمسانی­های شعر خیام و حافظ:

علاوه بر موارد یادشده در شعر حافظ جلوه­هایی چندگانه رخ می­نماید که در شعر خیام اثری از آن­ها دیده نمی­شود و یا اگر هم مشاهده گردد کمرنگ و ابتر می­نماید. و از آن جمله می­توان به موارد زیر اشاره داشت:

1- اعتقاد راسخ حافظ به معاد: آخرت­اندیشی و معادگرایی حافظ با وجود شک و شبهه­های کمرنگ و شیرینش از محکمات شعر او است:

هست امیدم که علی­رغم عدد روز جزا/ فیض عفوش ننهند بار گنه بر دوشم

***

از نامه­ی سیه نترسم که روز حشر/ با فیض لطف او صد توان از این نامه طی کنم

این در حالی است که اعتقاد به جهان دیگر در رباعی­های خیام حالت ابهام دارد:

گویند مرا که دوزخی باشد مست/ قولی است خلاف دل در آن نتوان بست/ گر عاشق و میخواره به دوزخ باشد/ فردا بینی بهشت همچو کف دست

***

من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت/ از اهل بهشت کرد یا دوزخ و بهشت/ جامی و بتی و بربطی بر لب کشت/ این هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت

2- ستایش عشق در شعر حافظ: حافظ پیرو مکتب عشق بود، عشق را مایه­ی امتیاز انسان می­دانست و تمام سیر و سلوک شخصی خویش را بر پایه­ی آن بنیاد نهاد.

طفیل هستی عشقند آدمی و پری/ ارادتی بنما تا سعادتی ببری

***

هر آن کسی که در این جمع نیست زنده به عشق/ بر او نمرده به فتوای من نماز کنید

در شعر خیام به رغم آن که سخن از خوبرویان و پریرویان و لب لعل و اصطلاحاتی چنین بسیار است اما توجه چندانی به عشق به ویژه نوع عرفانی آن نشده و اگر هم سخنی دراین باره گفته آمده بیشتر دربار­ه­ی شادجویی و عیش این جهانی است. شگفت آنجا است که در کل رباعیات خیام به اندازه­­ی انگشتان دو دست نیز از عشق و ترکیبات آن نام برده نشده و اگر هم به ندرت یادی شده هیچگاه در ستایش آن نبوده بلکه بیشتر بر نشان از تاکید بر شادخواهی و یا نمایان ساختن هیبت مرگ دارد. رباعی­های ذیل بر درستی این دعوی گواهند.

گویند هر آن کسان که باپرهیزند/ ز انسان که بمیرند چنان برخیزند/ ما با می و معشوقه از آنیم مدام/ باشد که به حشرمان چنان انگیزند.

***

این کوزه چو من عاشق زاری بوده است/ در بند سر زلف نگاری بوده است/ این دسته که بر گردن او می­بینی/ دستی است که بر گردن یاری بوده است

3- انتقاد از زهد و تصوف ریاکارانه در شعر حافظ: به باور حافظ ریا و دورویی جزئی از صفات اخلاقی بسیاری از مردمان معاصرش شده بود. بدین جهت، او بر صوفیان پشمینه­پوش دروغین تاخت و نازاهدان زاهدنما را ملامت نمود. درحقیقت، حافظ از سالوس نفرت داشت و ریا را شرک خفی برمی­شمرد.

گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود/تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود

***

دلم از صومعه بگرفت و خرقه­ی سالوس/کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا

***

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می­کنند/چون به خلوت می­روند آن کار دیگر می­کنند

چنین مفهومی در شعر خیام به تقریب اصلا وجود ندارد. حتی می­توان با کمی اغماض گفت خیام نه تنها به زهد ریاکارانه توجهی معطوف نداشته است بلکه برعکس به سبب اصرارش بر شادجویی بر زاهدان راستین نیز تاخته است.

قومی متفکرند اندر ره دین/ قومی به گمان فتاده در راه یقین/ می­ترسم از آن که بانگ آید روزی/ کای بی­خبران راه نه آنست و نه این

4- تبلیغ اعتدال و میانه­روی در شعر حافظ: رعایت تعادل و میانه­گزینی راهی است که حافظ به اجرای آن در انجام هر کاری توصیه و سفارش می­کند.

دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات/ مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش

***

زیادتی مطلب کار بر خود آسان گیر/ صراحی می لعل و بتی چو ماهت بس

در تفکر خیام نشانی از اعتدال و میانه­روی نمی­توان جست، بلکه بالعکس این زیاده­جویی به ویژه در شادی است که خیام تبلیغ می­نماید.

گر یک نفست ز زندگانی گذرد/ مگذار که جز به شادمانی گذرد/ هشدار که پرمایه سودای جهان/ عمر است چنان کش گذرانی گذرد

برآیند سخن

بی­گمان مراتب تشابه و تفاوت افکار خیام و حافظ بسی بیش از این است، اما چه شود که این مختصر را مجالی برای هویدا ساختن تمام آنها نیست.

به عنوان برآیند سخن می­توان گفت با وجود تمام تشابه­های گفتمان­های خیام و حافظ ، در بسیاری از موارد آن دو در مسیرهایی جدا از هم طی طریق می­کردند. به عبارت دیگر، اندیشه­ی خیام اندیشه­ای سرشار از تردید و اعتراض است. به رغم ستایش خردورزی و تعقل، کلامش تلخ، سرد و به­سان سرزنش است. او خود تا اندازه­ای روشن­بینانه این تردیدها، اعتراض­ها، ابهام­ها و سرزنش­ها را پاسخ گفته است. نوشداروی وی برای درمان زخم­هایی چنین رنج­آور، خردورزی، پند گرفتن از سرنوشت گذشتگان، بیدار­دل ماندن و به ویژه بهره برگرفتن از حال است. اما کار حافظ در کنار ستایش خرد، کشیدن دست نوازش بر عشق و رندی است، از آمال و آلام زنده و همیشگی انسان سخن گفتن است، پرداختن به مسائل ابدی انسان است. به باور حافظ دار و ندار انسان دنیا و آخرت است. نوشداروی او برای التیام آلام بشری و نیل انسان به آمال همیشگی­اش عشق و رندی است که راه رهایش دنیوی و راز گشایش و رستگاری اخروی را نشان می­دهد.

=============================

  
نویسنده : امیر نعمتی لیمائی ( سورنا گیلانی ) ; ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٥

اندیشه و آرمان در نهضت سربداران

این نوشتار کامل شده مقاله ای است که چندی پیش از سوی اینجانب نگارش یافت و در تاریخ 27/4/90 در روزنامه جام جم به چاپ رسید.

-------------------------------------------------------------

نهضت شیعی سربداران که در دوران فترت پس از مرگ ابوسعید بهادرخان، واپسین ایلخان مقتدر مغول، شکل گرفته از جمله رخدادهای مهم و تاثیرگذار در درازنای تاریخ سرشار از فراز و نشیب ایران است. نگارنده در این کوتاه جستار در پی آن است ضمن بیان شرحی کوتاه ازچگونگی آغاز نهضت سربداران به بازبینی اندیشه وآرمان آنان بپردازد و همچنین دلایل اهمیت این جنبش و تاثیر آن بر جامعه ایران را مورد واکاوی قرار دهد.

میدان سربداران در شهر سبزوار

سرآغاز نهضت سربداران

هجوم مغولان به رهبری چنگیز به ایران و در پی آن تشکیل سلسله ایلخانی در ایران بسی خونبار و غم­انگیز بود، در طی این یورش دهشتناک ،شهرهای آباد ایران به ویژه در مناطق خاوری سرنوشتی جز ویرانی نیافتند.کتابخانه­ها، مدارس و مساجد فرارود (ماوراءالنهر) و خراسان لگدکوب سم ستوران تاراجگران چشم­تنگ شد، شمار به نسبت افزونی از نام­آوران عرصه­ی دین و دانش همانند عطار نیشابوری،  نجم­الدین کبری و کمال­الدین اسماعیل اصفهانی کشته شدند و یا آن که به مانند پدر مولاناجلال­الدین بلخی مهاجرت وتبعید خودخواسته را به یافتند. هجوم هلاکوخان، موسس سلسله ایلخانی به بغداد، شهر افسانه­های هزار و یکشب، که به سقوط خلافت هفتصدساله عباسی انجامید، به مانند دیگر حمله­های مغولان با خونریزی، ایلغار و ویرانی همراه بود. اما تصرف بغداد نتیجه­ای دیگر هم در پی داشت و آن رشد روزافزون تشیع بود که در پی سقوط پشتیبان اصلی تسنن یعنی خلافت عباسی رخ نمود.

برابر با تاریخ، در این روزگار در سراسر دنیای اسلام پیروان تشیع با سود جستن از خلا نبودن قدرت مذهبی مخالف بر فعالیت­های خویش افزودند. در ایران زمین که بسیاری از مردمان آن از دیرباز دل­بسته خاندان علی (ع) بودند نیز تشیع روز به روز بر گستره­ی نفوذ خویش افزود. بیشتر طریقت­های عرفانی و متصوفه نیز با شیعیان هم­آوا گشتند. در یک کلام می­توان گفت عهد فرمانروایی ایلخانان با رشد تشیع و نزدیکی تقریبی تصوف به آن همراه شد.

بر اساس آنچه اسناد و منابع تاریخی هویدا می­سازند، در خراسان که از سالیانی بسیار دور پایگاه عمده­ی تشیع بود نیز این روند شدتی دوچندان یافت. از این رهگذر،  عالمی به نام شیخ­خلیفه و در پی او شاگرد نامدارش، شیخ حسن جوری، به تبلیغ مرام خویش که الهام­گرفته از تشیع و تا اندازه­ای مکاتب عرفانی بود پرداختند. اوج فعالیت اینان در منطقه­ بیهق، سبزوار و نیشابور بود. اینان مردم را به عدالتخواهی، مساوات و پایداری در برابر ستم تحریص و تشویق می­نمودند. آنچه روشن است، مرام این دو مورد توجه عامه قرار گرفت و جمع بسیاری از پیشه­وران و بینوایان شهری و روستایی را شیفته خویش ساخت. شیخ حسن جوری کوشید تا پیروان خویش را متحد نماید و سازمان آنان را مرتب کند. میرخواند، نویسنده کتاب روضه­الصفا در این باره چنین آورده است: «هرکس که دعوت ایشان قبول می­کرد اسامی ایشان ثبت می­گردانید و می­گفت... وقت ظهور شود می­باید که آلت حرب بر خود راست کرده مستعد کارزار گردند.»

بدین­ترتیب زمینه برای قیام در آستانه فراهم شدن و منفجر شدن بشکه باروت تنها منتظر یک جرقه بود. رفتار ناهنجار یک ایلچی مغول کاسه صبر را لبریز و طغیانی که از مدتها پیش انتظارش می­رفت را تسریع نمود. خواجه رشیدالدین فضل­الله همدانی در جامع­التواریخ و فصیحی خوافی در مجمل فصیحی نوشته­اند که پنج ایلچی مغول در خانه دو برادر از مردم قریه باشتین سبزوار منزل کردند و ازایشان شراب و شاهد طلبیدند و لجاج نمودند و بی­حرمتی نمودند. وقتی که ایلچیان مست شدند کار فضیحت را به جایی رساندند که عورات ایشان را خواستند. دو برادر گفتند دیگر تحمل این ننگ را نخواهیم کرد. بگذار سر ما به دار برود. شمشیر از نیام برکشیدند، هر پنج مغول را بکشتند. این حرکت آنان مورد حمایت باشتینیان ودر اندک زمانی مردم نواحی اطراف قرار گرفت که مرید شیخ حسن جوری بودند. مردمی که در باشتین فراز آمده بودند گفتند: «اگر توفیق یابیم رفع ظلم ظالمان نماییم و الا سر خود را بر دار خواهیم کرد که دیگر تحمل تعدی و ظلم نداریم.» برابر گفته­ی تاریخنگارانی چون دولتشاه، حافظ­ابرو، خواندمیر، شبانکاره­ای و مرعشی اینان نام خود را سربداران نامیدند، به آن معنی که سر به دار می­دهند اما سر مذلت فرود نخواهند آورد.

مسجد جامع سبزوار، یادگاری از سربداران

بدین روی، نهضت سربداران برپا شد. اینان در اندک زمانی یارای  آن یافتند تا حکومتی هر چند کوچک در بخش­هایی از خراسان بزرگ و حتی گرگان و مازندران تشکیل دهند و چنان توانمندی نشان دادندکه تا روزگار فرمانروایی تیمورلنگ به حیات خویش ادامه دادند.

اندیشه و آرمان

چنانکه پیشتر نیز گفته آمد اندیشه و آرمان سربداران ریشه­گرفته از آموزه­های شیعی و تا اندازه­ای عرفانی بود. آنچه روشن است، مکتب تشیع تبلیغ­شده به توسط شیخ خلیفه و شیخ حسن جوری بود که انگیزه روانی برای سربداران ایجاد کرد. بایسته یادکرد است شماری از مورخان چون پطروشفسکی،نویسنده کتاب نهضت سربداران خراسان، بر آن باورند که «شیخ خلیفه به معنی واقعی کلمه صوفی نبود. شاید فقط از جملات و اصطلاحات اهل تصوف و شکل ظاهر سازمان اخوان­الصفا به منظور تبلیغ و تدارک مقدمات خروج علیه ستمگران استفاده می­کرد.»

واکاوی منابع تاریخی مرتبط با آن دوران مورخ را بدین نکته رهنمون می­سازد که مردمی بودن، عدالت­گستری و دین­مداری در اندیشه سربداران به­ویژه در سال­های نخستین قدرت­یابی آنان واجد جایگاهی والا و ویژه بود.

مردم­گرایی آنان از این نکته مستفاد می­شود که حاکمان سربداری از سویی موروثی برتخت نمی­نشستند وازدیگر سوی، نه تنها از میان اشراف انتخاب نمی­شدند بلکه از هر قشر و صنفی ­می­توانستند در صورت ابراز لیاقت بر تخت حکومت برنشینند و یا به مقامات بالا دست یابند. وجود پیشوایان و سپهسالارانی متعدد چون آی­تیمور محمد که غلامی بیش نبود، کلواسفندیار که پیشه­وری ساده بود، کلو ابوبکر نداف که رییس صنف ندافان سمرقند بود، یحیی کرابی که نوکر یکی ازبزرگان سربداری به شمار می­آمد، پهلوان حیدر که قصاب بود و .... در میان بزرگان سربداری بر درستی این مدعا گواه است.

گفتنی است شاعر سربداری، ابن­یمین فریومدی، در انزجار از اشرافی­گری و نفرت از حاکمیت خودکامه چنین سروده است:

اگر دوگاو به دست آوری و مزرعه­ای/یکی امیر و یکی را وزیر نام کنی

و گر کفاف معاشت نمی­شود حاصل/روی و شام شبی از یهود وام کنی

هزار بار از آن به که بامداد پگاه/کمر ببندی و بر چون خود سلام کنی

آرامگاه شاعر سربدار، ابن یمین فریومدی، در فرومد شاهرود 

عدالت­محوری نسبی سربداران نیز آشکار است. ابن­بطوطه، جهانگرد مشهور عرب، در سفرنامه خویش در این­باره چنین آورده است: «آیین عدالت چنان در قلمروی آنان رونق گرفت که سکه­های طلا و نقره در اردوگاه ایشان روی خاک می­ریخت و تا صاحب آن پیدا نمی­شد کسی دست به سوی آن دراز نمی­کرد.» خواندمیر نیز درباره حکومت یحیی کرابی سربداری می­گوید: «از غایت عدل و داد ولایت او به نهایت آبادانی و معموری رسید.»

کاهش چشمگیر خراج از شصت درصد کل محصول به سی درصد نیز نشانی دیگر از عدالت­محوری اینان است. در همین راستا، دولتشاه سمرقندی در تذکره­ی خویش آورده است که در عصر علی موید، آخرین امیر سربدار، «از رعایا ده سه به جنس گرفتی و به یک دینار دیگر تعرض نرسانیدی.» به تعبیر پطروشفسکی استقرار مساوات در حقوق و ثروت ادعای اصلی دست­کم گروهی از افراطیان سربداران را تشکیل می­داد.

نیازمند یادکرد است در حکومت سربداری مردم می­توانستند بدون دعوت و اجازه در مجلس شهریار حاضر شوند و درباره افعال اوبحث کنند و وی رامحکوم نمایند و ظاهرا در خانه امیر حاجب و دربانی نیز وجود نداشت.

دین­مداری سربداران نیز چشمگیر است. برابر با تاریخ، از آغاز پیدایش دولت سربداران دو رییس وجود داشت یکی روحانی و دیگری سیاسی. اینان این روند را تا پایان دوران حیات سلسله سربداری با فراز و نشیب­هایی ادامه دادند. سربداران یاسای مغولی را کنار نهادند و به تقریب سعی نمودند در پیشبرد امور برابر شرع عمل کنند چنان که عوارضی را که مطابق موازین شرع نبود لغو کردند.

اهمیت و تاثیر نهضت

اهمیت نهضت سربداران را ازچند جهت می­توان تبیین نمود:

الف: اینان پس از برافتادن دولت شیعی­مذهب بویهی به توسط سلجوقیان سنی­مذهب، نخستین گروه شیعی بودند که به قیام دست یازیدند و تشکیل حکومت دادند.

ب:  به تقریب در درازنای تاریخ کهن ایران حکومت­ها در بیشتر مواقع بر پایه قدرت ایلی و عشیره­ای شکل گرفته­اند. جنبش­های مردمی نیز در تاریخ ایران اندک­شمارند. اما قیام سربداران جنبشی کاملا توده­ای بود که بدون یاری جستن از حمایت­های قبیله­ای شکل گرفت و توانست به حکومت نیز دست یابد.

ج: ادامه حیات سلسله­های حاکم در ایران همواره بر پایه انتقال موروثی قدرت استوار بود. اما حکومت سربداران هیچگاه این ویژگی را به خویش ندید و انتصاب حاکم به گونه­ای انتخاب ازسوی مردم انجام می­شد. شاید بتوان گفت نوعی دموکراسی توده­ای در میان سربداران حاکم بود.

تاثیر نهضت سربداران بر جامعه ایران تا اندازه­ای چشمگیر بود. افکار سربداری در نواحی ساحلی دریای مازندران، گیلان و مازندران، رواج فراوان یافت. حکومت شیعی مرعشیان مازندران در واقع تقلیدی بود از حکومت سربداران خراسان. حکومت سادات کیایی گیلان نیز در واقع با الهام از سربداران خراسان موجودیت یافت. نهضت سربداران در کرمان نیزمنعکس شد. پهلوان اسد بن طوغان­شاه در راس نهضت سربداران کرمان قرار گرفت و به مبارزه با حاکمان مظفری پرداخت ، هرچند که سرانجام مقاومت دلیرانه کرمانیان شکسته شد و پهلوان اسد سر به دار داد. در فرارود نیز گروه­هایی با آمال سربداران خراسان تحرکاتی نمودند اما حرکتشان با موفقیت همراه نشد.

به عنوان یک نتیجه می­توان گفت تمام نهضت­هایی که در سده هشتم هجری در ایران وقوع یافت، از لحاظ ترکیب اجتماعی و معتقدات وتمایلات، به نهضت سربداران خراسان نزدیک و تا اندازه­ای انعکاس جنبش مزبور بود. 

 

  
نویسنده : امیر نعمتی لیمائی ( سورنا گیلانی ) ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٢
تگ ها : سربداران

کهن دژ پنهان در جنگل سبز - قلعه رودخان

     قلعه رودخان، که از جمله شگفت­انگیزترین بناهای تاریخی ایران به شمار می­آید و در تاریخ 30/5/1384 به شماره 1546 در فهرست آثار ملی کشور به ثبت رسیده، در استان گیلان و در فاصله 23 کیلومتری جنوب­غربی شهر فومن در بخش مرکزی و در دهستان گوراب­پس واقع شده است . طول جغرافیایی این دژ زیبا که در میان کوههای پوشیده از جنگل قرار دارد در 49 درجه و 14 دقیقه و 19 ثانیه طول شرقی و عرض جغرافیایی آن 37 درجه و 3 دقیقه و 51 ثانیه  عرض شمالی است .

قلعه رودخان

     ارتفاع قلعه رودخان متغیر و در حدود 687 الی 778 متر از سطح دریاهای آزاد  است . آنچه هویدا می­نماید آن است که قلعه رودخان بر روی خط الرأس کوهی که ادامه ارتفاعات پشت­کوه تالش و ماسوله­داغ بوده و نامور به قلعه ژیه می­باشد قرار گرفته است  .

راه دسترسی به قلعه

     راه دسترسی به قلعه ای که گستردگی ، استواری ، بزرگی و زیبایی آن اسباب شگفتی را فراهم می­آورد از طریق شهر فومن و گذر کردن از روستاهای گشت ، کردمحله ، گشت رودخان ، سیاه کش ، گوراب پس ، ملسکام ، سیدآباد ، قلعه رودخان ، حیدرآلات و قلعه دنه و البته طی کردن مسیری 5/1 کیلومتری است که از طریق پله­های احداث شده در میان اراضی پارک جنگلی قلعه رودخان انجام می­پذیرد .

وجه تسمیه قلعه رودخان

این قلعه را ظاهرا بدان سبب قلعه رودخان نامیده­اند که از نزدیکی آن ( در شرق قلعه )رودی می­گذرد . اما آنچه روشن است نام این رودخانه که ، از به هم پیوستن رودهای حیدرلات و مرزلات شکل می­گیرد ، و اسم قلعه باهم درآمیخته و هر کدام از دیگری نشانی جسته­اند ، به گونه­ای که قلعه را رودخان و رودخانه را قلعه رودخان نام نهاده­اند .

قلعه رودخان

      این قلعه به جز رودخان به نام های دیگری نیز مشهور است و از آن جمله است قلعه حسامی ، قلعه هزار پله ، قلعه سگسال ( سکسار ) . کاربرد اسم حسامی برای نامیدن قلعه بی­گمان بیانگر  نام شخصی به نام حسام است ،  در تأیید این نکته به هنگام بیان پیشینه تاریخی قلعه رودخان سخن به تفصیل به میان خواهد آمد . نام هزار پله نیز گویا به سبب وجود صدها پله­ای است که در امتداد دیوارها و برج­های قلعه وجود دارد . شوربختانه نگارنده از وجه تسمیه سگسال یا سکسار به رغم جستجوی بسیاردر منابع تاریخی و جغرافیایی چیزی درنیافت ، شاید بتوان گفت نام سگ اشاره­ای به سال ساخت یا سال تجدید بنای قلعه است .

قلعه رودخان

پیشینه تاریخی قلعه رودخان

   از قلعه رودخان با وجود آن که عظمت و صلابتش نشان از اهمیت افزون آن در ادوار تاریخی دارد متأسفانه کمتر اثری در منابع تاریخی و جغرافیایی می­توان یافت . این گم­گشتگی قلعه رودخان در کتاب­ها و اسناد به یادگار مانده از روزگاران کهن چنان است که تا پیش از سده دهم هجری هیچ نامی از آن در متون تاریخی و جغرافیایی برده نشده است . به عنوان نمونه ، ظهیرالدین مرعشی ، تاریخنگار نامی سده نهم هجری ، در کتاب تاریخ گیلان و دیلمستان که قدیمی ترین و در عین حال شاید معتبرترین سند تاریخی گیلان است، کمترین اشاره­ای نیز بدین قلعه نداشته است .[1] ظاهرا نخستین بار عبدالفتاح فومنی ، از تاریخنگاران عصر صفوی ، در کتاب تاریخ گیلان تنها اشاره­ای کوتاه و گذرا بدین قلعه داشته است .

« امیره شاهرخ و کامیاب ، پسران امیره سالار و بنی اعمام حسین خان که به دستور حسن خان کهدمی در کوه قلعه رودخان کشته شدند . »[2]

     چنان که از سطور نقل شده از کتاب تاریخ گیلان بر می­آید، اشاره عبدالفتاح فومنی مستقیماً به خود قلعه نبوده و بیشتر منظور او متوجه کوه قلعه رودخان بوده است . با این وجود اگر اندکی خوش بینانه  نگریسته شود می توان از آن چنین دریافت که قلعه رودخان و یا ویرانه هایی از آن در عهد و زمانی که عبدالفتاح فومنی می­زیست وجود داشته است .

قلعه رودخان

     از دیگر کتاب هایی که در آن نام قلعه رودخان آمده است می توان به کتاب رستم­التواریخ محمد هاشم آصف ، مورخ قرون یازده و دوازده هجری ، اشاره کرد . وی از هدایت الله خان، حاکم گیلان به روزگار فرمانروایی کریم خان زند، و تجهیز قلعه رودخان به توپ های جنگی، یاد کرده است .[3]

     از میان نویسندگان خارجی نیز نخستین کسی که از این قلعه یاد کرده خودزکو ، محقق روسی ، لهستانی­الاصل و کنسول روسیه در رشت ، بوده است . ظاهراً او در سال 1830 از این قلعه دیدن کرده است . او به هنگام بازدید خودزکو از قلعه رودخان کتیبه ای دیده است که امروزه اثری از آن در دست نیست . وی درباره قلعه رودخان چنین نوشته است :

« دژی است بر بالای کوهی در قسمت علیای رودخانه‌ای به همین نام، بام آن سنگی است و طرفین ورودی دارای دو برج دفاعی مستحکم است و بر روی سر در ورودی آن حک شده است که این قلعه برای نخستین بار در سال 918 تا 921 هجری قمری برای سلطان حسام الدین امیر دباج بن امیر علاءالدین اسحاقی تجدید بنا شد .[4]

     رابینو ، نایب کنسول انگلیس در رشت در فاصلة زمانی 1912-1906 ، بسان خودزکو بر این باور بوده است که حسام الدین بن دباج در سال 918 آن را بازسازی نموده است .[5] به گفته او کتیبه­ای در آنجا وجود داشته که مؤید ادعایش بوده است . بر اساس کتیبة مذکور ، این بنا در سال 918 تا 921 هجری به فرمان سلطان حسام الدین امیر دباج بن امیر علاءالدین اسحقی مرمت گردیده است . ظاهراً بر این کتیبه  منظومه ای از خان احمد شیروانی نیز حکاکی شده بود .[6]

     چنان که پیشتر نیز گفته شد نام دیگر قلعه رودخان ، قلعه حسامی بوده است که بی­گمان این وجه تسمیه به سبب بازسازی آن به توسط حسام­الدین اسحاقی بوده است .

قلعه رودخان

    دکتر منوچهر ستوده ، نویسنده کتاب ارزشمند از آستارا تا استرآباد ، هم از این قلعه بازدید نموده است . آنچه از مقایسه و بررسی گزارش های خودزکو و ستوده برمی آید آن است که قلعه رودخان شاید پیشتر دارای دو کتیبه بوده است و گویا یکی از آن­ها را که خودزکو دیده در زمان بازدید دکتر ستوده وجود نداشته ، اما آن یکی موجود بوده است .[7]

     بررسی و بازبینی کتاب­های تاریخی و جغرافیایی می­تواند پژوهشگر را با توجه به عدم یادکرد نام قلعه رودخان در منابع دیرینه­تر از عصر صفوی بدین نکته رهنمون سازد که قلعه رودخان پیش از این زمان و عهد وجود نداشته است . اما آزمایش هایی که در سال 1377  بر روی ملاط بخش هایی از بنا به عمل آمد نشان داد که بخشی از بنا دست کم قدمتی میان 580-500 سال دارد[8] و این خود نشان می­دهد که قلعه رودخان پیش از روی کار آمدن صفویان نیز وجود داشته است . البته وجود پی­های سنگی و نوع استفاده از آنها و آثار باقی­مانده از بعضی طاق­ها و داخل برخی برج­ها، قلعه رودخان را شباهتی افزون با بناهای دوران سلجوقی نیز می­بخشد .

     از دیگر سوی ، قلاع ساسانی معمولاً واجد برج­های نیمه­گردی بودند که جلوتر از دیوار دفاعی و نزدیک به هم ساخته می­شدند . این شیوه قلعه­سازی در قلعه رودخان نیز مورد کاربرد واقع شده است .[9] این نکته شاید بتواند نمایانگر این باشد که قلعه رودخان از جمله قلاع ساخته شده به روزگار ساسانی باشد و البته شاید هم نشان دهنده آن باشد که در ساخت قلعه رودخان از معماری قلاع ساسانی الگوبرداری شده است .

     شایسته و بایسته است یاد شود یافته شدن دستشویی­هایی که بر خلاف رسم معماری اسلامی در جهت قبله ساخته شده­اند این ایده را قوت می­بخشد که تاریخ بنای این قلعه مربوط به سده­هایی پیش از ورود اسلام به ایران و یا دست کم گیلان بوده باشد .[10]

قلعه رودخان

     به هر ترتیب ، از مجموع آنچه گفته شد می توان بدین نتیجه رسید که تاریح بنای اولیه قلعه رودخان چندان مشخص نیست ، برای نیل به تاریخ ساخت بنا نیاز به پژوهش­های باستان­شناسی بیشتر است و البته تنها این نکته واضح و مبرهن است که قلعه رودخان در دوره­های مختلف مورد بازسازی ، مرمت و کاربرد واقع شده است .

وسعت و گستردگی قلعه

     قلعه رودخان مساحتی در حدود 6/2 هکتار را دارا است که در امتدادی غربی- شرقی بنا نهاده شده است . طول این قلعه در حدود 500 متر و عرض آن از 10 الی 50 متر متغیر می­باشد

ساختار قلعه

    قلعه رودخان که به سبب به کار گرفته شدن شیوه­های مختلف معماری در بنای آن وهمچنین دربرداشتن اشکال هندسی متنوع در ساختمان آن ، زیبایی خاصی را دارا است  از سه بخش غربی ، میانی و شرقی تشکیل شده است . بخش غربی آن از در ارتفاعی بالاتر از سایر قسمت های قلعه قرار دارد . در آن تاسیساتی چون آب انبار ، قراول خانه و تعدادی واحد مسکونی وجود دارد . بیشتر پژوهشگران از جمله دکتر ستوده بر این باورند که شاه­نشین قلعه نیز در این بخش بوده است[11]  بخش میانی قلعه رودخان که به صورت گود ناودیس مانندی است شامل دروازه اصلی و چندین برج می­باشد .

     بخش شرقی نیز که مساحتش از بخش غربی کمتر است مشتمل بر ساختمان­هایی است که بناهای موجود در آن بیشتر جنبه نظامی داشته است . یک دروازه ورودی ، زندان ، درب اضطراری ( دزد در ) ، حمام و تعدادی واحد مسکونی از جمله تاسیسات این بخش به شمار می­آید .

قلعه رودخان

کاربری قلعه رودخان

     بناهای متعدد قلعه رودخان نشان دهنده آن است که تلاش فراوانی در جهت ایمن­سازی قلعه در ادوار تاریخی انجام پذیرفته است ، اما گستردگی بسیار این دژ ، بناهای پرشماری که در ادامه بدان­ها نیز پرداخته خواهد شد ، و تنوع به نسبت افزون آثار معماری پژوهشگر را بدین نکته راهنمایی می­کند که احتمالاً این قلعه دست­کم در دوره­ای از زمان تنها کاربری نظامی نداشته است . شاید حتی هدف امیرحسام الدین از بازسازی و مرمت قلعه رودخان در کنار استواری بخشیدن بیشتر به شرایط نظامی و دفاعی قلعه ، مورد کاربرد قرار دادن آن به عنوان شهرکی نظامی _ مسکونی به هنگام نابه سامانی روزگار نیز بوده باشد . البته  شایان یادکرد است که به احتمال زیاد حسام الدین تنها به بازسازی دیوارها و بناهای پیوسته به حصار دست یازیده بود ، زیرا در داخل قلعه بناهای متعددی دیده می شود که از آنها فقط پی­های سنگی و زیرساخت­های آجری به جای مانده است  . اگر واقعا این­گونه بوده باشد می­توان این فرضیه را تا حدی محتمل فرض نمود که این قلعه پیشتر شهرکی مسکونی نظامی بوده و این امیر اسحاقی به هنگام تعمیر قلعه تنها به وجه نظامی آن عطف نظرداشته است .

 


 

[1] . کتاب تاریخ گیلان و دیلمستان برای آگاهی با تاریخ گیلان بسیار پر بهره و سودمند است . نگاه کنید به : مرعشی ، سیدظهیرالدین بن سیدنصیرالدین ؛ تاریخ گیلان و دیلمستان ؛ با تصحیح و تحشیه دکتر منوچهر ستوده ، چاپ دوم ، تهران : مؤسسه اطلاعات ، 1364

[2] . فومنی گیلانی ، ملاعبدالفتاح ؛ تاریخ گیلان – وقایع سال های1038-923 هجری قمری ؛ به تصحیح و تحشیه منوچهر ستوده ، تهران  : بی نا ، 1349 ، ص 171

[3] . آصف ، محمدهاشم ؛ رستم التواریخ ؛ به تصحیح محمد مشیری ، تهران : بی نا ، بی تا ، ص 371 و 351

[4] . خودزکو ، الکساندر ؛ سرزمین گیلان ؛ ترجمه سیروس سهامی ، تهران : پیام ، 1354 ، ص171

[5] . رابینو ، هـ ، ل ؛ ولایات دارالمرزایران- گیلان ؛ ترجمه جعفر خمامی زاده، رشت : طاعتی ، 1357 ، ص 187

[6] . همان ، ص 187

[7] . ستوده ، منوچهر ؛ از آستارا تا استرآباد ؛ جلد اول ، تهران : بی نا ، 1349 ، ص158

[8] . براساس اطلاعات گرفته شده از سازمان میراث فرهنگی و گردشگری گیلان .

[9] . براساس اطلاعات گرفته شده از سازمان میراث فرهنگی و گردشگری گیلان .

[10] . گیلان تنها بخشی از ایران بود که هرگز در برابر شمشیر اعراب سر تسلیم فرود نیاورد . اسلام آوردن گیلانیان تنها از سدة سوم هجری به بعد با تبلیغ علویان و مسلمانان فراری از ستم خلفای اموی و عباسی انجام پذیرفت .

[11] . از آستارا تا استرآباد ، ج1 ، ص 159

  
نویسنده : امیر نعمتی لیمائی ( سورنا گیلانی ) ; ساعت ٢:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۸

اندیشه و آرمان در نهضت جنگل

این جستار که اندک زمانی پیشتر از سوی اینجانب نگارش یافته ، پیش از این در تاریخ 1389/9/14 در روزنامه ، جام جم ، منتشر شده است.

===============================

ایران به عنوان یکی از دیرینه­سال­ترین کشورهای دنیا واجد تاریخی دور و دراز و سرشار از فراز و نشیب بوده است. آنچه روشن است در مجموع این فراز و فرودهای تاریخی ، دوران معاصر ایران را می­توان به مانند نقطه­ی عطفی یافت که جنس اتفاقات رخ داده در اثنای آن ، خارج از شباهت­هایش با رویدادهای اعصار پیشین ، واجد تفاوت­های افزونی نیز است.

آنچه از مطالعه­ی اسناد تاریخی بدان می­توان دست یافت آن است که ورود و حلول مفاهیمی نوین چون مشروطیت ، مساوات ، ملیت ، آزادی و همچنین حضور مردمان عادی یا به اصطلاح قشر رعیت در عرصه­ی فعالیت­های سیاسی - اجتماعی و تحولات پرشتاب جامعه­ی جهانی و بازتاب آن دگردیسی­ها در امور ایران که گهگاه با دخالت استعمارگران در امور داخلی ایران و برخی اوقات با اشغال ایران به توسط ابرقدرتان جهانی نمود ویژه­ای می­یافت ، اسباب متفاوت بودن جنس رویدادهای تاریخ معاصر ایران را با وقایع روزگاران پیشین فراهم می­آورد .

میرزا کوچک خان جنگلی

در حقیقت ، بازبینی نقادانه­­ی این برهه از تاریخ ایران که مشحون است به حوادث و رخدادهایی چون جنگ­های ایران و روس ، جنبش تنباکو ، انقلاب مشروطیت ، ملی شدن صنعت نفت ، انقلاب اسلامی و ... تاریخ­پژوه را بدان نتیجه رهنمون می­سازد که تاریخ معاصر ایران واجد پویایی خاصی بوده است.

آنچه هویدا می­نماید ، پدیدار گشتن جنبش­های مردمی متعدد را باید از جمله مهمترین سرفصل­های تاریخ این عهد برشمرد و بی­گمان نظر به اهمیت بسیار چرایی و چگونگی سربرآوردن جنبش­هایی چنین که در طول تاریخ ایران کم­سابقه و شاید بهتر است گفته شود بی­سابقه بوده­اند توجه و عنایت افزونتری را می­طلبد.

نهضت جنگل یا قیام میرزاکوچک خان جنگلی و یارانش در گیلان از جمله مهمترین و تاثیرگذارترین این جنبش­ها است. شوربختانه ، این نهضت که در اردیبهشت ماه سال 1294 هـ.خ با رهبری میرزا در گیلان آغاز و در 11 آذر ماه سال 1300 هـ.خ با درگذشت او پایان پذیرفت ، به رغم مساعی ارزنده­ی برخی کاوشگران تاریخ و کوشش­های ارزشمند شماری از تاریخ­پژوهان نام­آور ، همچنان برای بسیاری از افراد علاقمند به میهن و تاریخ وطن و حتی بسیاری از دانشجویان رشته­ی تاریخ ناشناخته مانده است. به باور نگارنده ، همان­گونه که در مقدمه خویش بر کتاب ، مجموعه­ی روزنامه­های جنگل ، نیز آورده است ، این ناشناخته بودن ماهیت و چیستی نهضت جنگل ­تا بدان ­حد است که برخی می­پندارند رهبران نهضت جنگل در پی تجزیه­طلبی و در اندیشه­ی استقلال گیلان بوده­اند ، شماری دیگر بر آن باورند که میرزا­کوچک­خان و یارانش سودای برپایی جمهوری سوسیالیستی در ایران به سر داشته­اند ، عده ای نیز گمان می­دارند که جنگلیان در دامان بلشویک های تازه­پیروز روسیه پرورش یافته بودند و البته شماری نیز جنبش جنگل را حرکتی ملی - اسلامی برشمرده­اند که با الهام از اصول آیین اسلام در جهت استقلال ایران و برپایی حکومتی مبتنی بر اسلام گام برداشته اند.

مجموعه ی روزنامه های جنگل

در واقع ، راقم این سطور بر آن ایده است که چند و چون نهضت جنگل حتی برای بسیاری از جستجوگران تاریخ نیز ناشناخته و پر از ابهام است و کاربرد نگاه­های ایدئولوژیک ، نگرش­های خاص سیاسی- اجتماعی  و نظریه­پردازی­های همراه با چاشنی تعصب و احساس موجب شده است دوستداران تاریخ خود را با انبوهی از نظریات گوناگون و مخالف هم درباره میرزاکوچک­خان و یارانش مواجه ببینند.

براساس آنچه علم تاریخ نوین گوشزد می­کند برای شناخت بهتر ماهیت هر رخداد تاریخی ، گردآوری و پردازش داده­های تاریخی باید به دور از مکنونات قلبی و عاری از هرگونه پیش­داوری و به عبارت دیگر با یاری جستن از روح فلسفه­ی تاریخ انجام شود. ناگفته پیدا است برای درک درست مرام و مشی نهضت جنگل نیز رعایت این اصل کلی بایسته است ، مع­الوصف ، این اصل شرط لازم است و شرط کافی برای شناخت اندیشه و هدف جنگلیان ، بهره جستن مدبرانه از اصلی­ترین و مهم­ترین منابع شناخت افکار سردمداران جنگل یعنی مقاله­های مندرج در ارگان رسمی نهضت جنگل ، روزنامه­ی جنگل[1]، بیانیه­های نهضت جنگل و مکاتبات میرزاکوچک­خان و دیگر سران آن است.

از آنچه گفته آمد غایت هدف نگارنده در این جستار مشخص شد و آن تبیین درست و  تحلیل منطقی اندیشه ، مرام و آرمان برپادارندگان نهضت جنگل است. در راستای نیل بدین هدف ، نگارنده تلاش خواهد نمود درستی یا نادرستی هریک از آرای متضاد یادشده را بررسی نماید و سر آخر با جمع­بندی نهایی تحلیل خویش را بیان دارد.

چنان­­که پیشتر نیز بیان شد شماری اذعان داشته­اند که رهبران نهضت جنگل در پی تجزیه و درتفکر استقلال گیلان بوده­اند. استدلال این گروه تنها بدان سبب است که جنگلیان حرکت خود را از گیلان آغاز و حکومت جمهوری خویش  را هم در گیلان بنیان نهاده­اند. اما این دعوی به سه جهت خود را ابتر و ساده­انگارانه می­نمایاند:

الف: جنگلیان از همان نخستین روزی که جمهوری شورایی را در گیلان بنیان نهادند هدف خود را ایجاد جمهوری شورایی در سراسر ایران برشمردند و اعلام کردند که اصول عدل و برابری را می­خواهند در سرتاسر ایران بگسترانند و از عموم ملت ایران خواستند برای نجات ایرانی از ظلم هر ظالم به انقلاب جنگل بپیوندند. این مهم از بیانیه­ای که جنگلیان در 14 شوال 1338 هـ . ق . برابر با 10 تیر 1299 هـ . خ . در روزنامه­ی جنگل منتشر ساختند به سادگی برمی­آید.

ب: این دسته از مورخان این نکته را به خزان فراموشی سپرده­اند که جنگلیان پس از اعلام تشکیل جمهوری موقت شورایی در گیلان در اندیشه فتح تهران بودند. گفتنی است مقدمات این کار از سوی آنان کاملا فراهم آمده بود و نیروهای جنگل از منجیل نیز گذشته و در آستانه ورود به قزوین بودند و اگر خیانت شوروی­ها و دخالت نیروهای اشغالگر انگلیسی نبود به­سان روزگار مشروطه که نیروهای گیلانی تهران را تصرف کردند و استبداد محمدعلی­شاهی را پایان بخشیدند ، دگربار به سادگی تهران را فتح می­کردند و این­بار حیات دولت قاجاری را خاتمه می­بخشیدند.

ج: نگاهی به مکاتبات میرزا نشان می­دهد که تا چه اندازه این باور نادرست است. به عنوان نمونه میرزا در بخشی از نامه­اش به رتشتین ، سفیر دولت شوروی در ایران ، با قاطعیت تمام چنین نگاشت:

« ... مقصود من و یارانم حفظ استقلال مملکت و اصلاح و تقویت مرکز است. تجزیه­ی گیلان ... را خیانت صریح دانسته و می­دانم. »

امضای میرزا کوچک خان

همانطور که پیش از این نیز تقریر شد بخشی از تاریخ­پژوهان بر آن عقیده هستند که میرزا و یارانش در پی برپایی جمهوری سوسیالیستی در ایران بودند. حقیقت آن است که این نکته تا اندازه­ای درست است و جنگلیان در برهه­ای از زمان تصمیم به برپایی جمهوری سوویتی در سراسر ایران گرفتند و حتی جنبش خود را انقلاب سرخ ایران نام نهادند ، با این وجود ، چند نکته را باید کاملا در نظر داشت:

الف: جمهوری شورایی مدنظر میرزا و یارانش با آن جمهوری­های کمونیستی که در شوروی یا در دوران پس از جنگ دوم جهانی در اروپای شرقی پدیدار شد تفاوت ماهوی داشت ، زیرا میرزا برخلاف افرادی چون مارکس ، انگلس ، لنین ، استالین و دیگر سردمداران کمونیسم نه تنها مذهب را افیون توده­ها برنمی­شمرد ، بلکه بدان اعتقاد ویژه داشت و با هرگونه اقدام بر علیه دین و مذهب مخالف بود. علاوه بر این کمونیسم دیدگاهی جهان­وطنی را تبلیغ می­نماید و در آن هرگونه ملی­گرایی نفی می­شود ، این در حالی است که میرزا به ایران عشق می­ورزید و این مهم نه تنها از مکاتبات عدیده و عملکردش به آسانی برمی­آید ، بلکه از مجالس شاهنامه­خوانی که در درون جنگل درجهت ارتقای حس ملیت­خواهی جنگلیان برگزار می­شد نیز مستفاد می­شود. در واقع اگر این­گونه نبود و میرزا در اعتقاد مذهبی خویش راسخ نبود و عشق به میهن در او وجود نداشت هیچ­گاه در سرلوحه بیشتر شمارگان روزنامه­ی جنگل (دست­کم 35 شماره از 39 شماره­ی منتشره) نگاشته نمی­شد این روزنامه « نگاهبان حقوق ایرانیان و منور افکار اسلامیان است .»

ب: هرچند در درون نهضت جنگل افرادی با تفکر کمونیستی حضور به هم رسانده بودند ، اما میرزاکوچک­خان هرگز دنبال برپایی کمونیسم نبود ، بلکه او تنها بخش مساوات­طلبی و عدالت­محوری مدعایی سوسیالیست­ها را پذیرفته بود و پذیرش این اصول از سوی میرزا با توجه به شعارهای زیبایی که سردمداران شوروی سرمی­دادند و با عنایت به آن که ماهیت واقعی کمونیسم شوروی در آن روزگار هنوز روشن نشده بود چندان شگفت نمی­نماید.

ج: پدیدارشدن اختلاف شدید و بروز درگیری با طرفداران کمونیسم (آن هم در فاصله­ی زمانی اندک) در درون جنبش و جدایی نهایی دسته­ی کمونیست از نهضت جنگل و کشته شدن حیدرخان عمواوغلی ، از سردمداران اصلی چپ­گرایان نهضت جنگل و موسس حزب کمونیست ایران به توسط جنگلیان ، خود نشان از آن است که نه میرزا به دنبال برپایی حکومت کمونیستی بوده است و نه جنگلیان چنین آرمانی به سر پرورانده بودند.

دیگر دعوی نابه­جا درباره­ی جنگلیان آن است که میرزا و جنگلیان دست­پرورده­­ی بلشویک­های تازه­پیروز شوروی بوده­اند. طرفداران این عقیده دعوی خویش را به جهت روابط میرزاکوچک­خان با رهبران شوروی و اعلام جمهوری شورایی از سوی جنگلیان مستدل داشته­اند. خارج از اختلاف ماهوی افکار میرزا با تفکرات سردمداران شوروی که در سطور پیشین یاد شد و همچنین جدا از آن­که در نهضت جنگل طیف­های مختلف فکری حضور داشتند دلایلی دیگر در دست است که میرزا و یارانش به بلشویک­ها و کمونیست­های روسی وابسته نبودند ، بلکه در برهه­ای از زمان به جهت برخی شعارها و دعاوی زیبا و انسانی آنان و همچنین فروپاشیده شدن امپریالیسم تزاری روس به توسط آنان (زیرا ایرانیان خاطره­ی اجحاف­های دولت تزاری را هیچگاه از خاطر نزدوده بودند.) اعتمادی اشتباه بدان­ها نمودند و با ساده­اندیشی از آنان که خود را حامی مستضعفان جهان می­نامیدند انتظار یاری یافتند. درضمن این نکته را نباید از نظر دور داشت که چون دولتمردان شوروی در رقابت با دیگر قدرت­های استعماری به­ویژه انگلستان بودند ، تلاش می­نمودند از قدرت انقلابی ملل تحت استعمار شرق درجهت فشار بر آن­ها بهره برگیرند و این سیاست اسباب نزدیکی گاه و بی­گاه آنان را با انقلابیون سرزمین­های مختلف و از جمله نهضت جنگل ایران فراهم می­آورد. اما همانگونه که پروفسور شاهپور رواسانی در کتاب ، نهضت میرزاکوچک­خان جنگلی و اولین جمهوری شورایی در ایران ، اشاره داشته است شوروی سرانجام از نهضت­های انقلابی جهان و از جمله نهضت جنگل فاصله گرفت و همزیستی مسالمت­آمیز با قدرت­های استعماری و سازگاری با دول سرمایه­داری را ترجیح داد.

در تایید بیشتر این مدعا می­توان به مکاتبات میرزا با سران شوروی اشاره داشت که در بیشتر مواقع انتقادی بوده و عدم همخوانی گفتار و کردار روس­ها در آن­ها نکوهیده شده است. آنچه از مطالعه­ی این نامه­ها برمی­آید آن است که میرزا حتی اطاعت کورکورانه از روس­ها را نمی­تابید ، چه رسد که آلت فعل و دست­پرورده­ی آنان باشد. در بخشی از نامه­ای که میرزا به لنین نگاشته بود چنین آمده است:

«پروپاگاندهای اشتراکی در ایران عملا تاثیر سوء می­بخشند ، زیرا پروپاگاندچی­ها از شناسایی تمایلات ملت ایران عاجزند. ... ملت ایران حاضر نیست برنامه و روش بلشویزم را قبول کند. »

نامه­ی میرزاکوچک­خان به مدیوانی ، نماینده­ی دولت شوری در گیلان ، نیز بر درستی گفتار فوق گواهی می­دهد:

« ... اگر این اقدامات شما دوام پیدا کند ناچاریم به هر وسیله باشد به تمام احرار و سوسیالیست­های دنیا حالی کنیم که وعده­های شما همه­اش پوچ و عاری از صحت و صداقتند. به نام سوسیالیسم اعمالی را مرتکب شده­اید که لایق قشون مستبد نیکلا و قشون سرمایه­داری انگلیس است. »

مجموع مقالاتی که در روزنامه­ی جنگل نگاشته شده نیز اثبات­کننده­ی آن است که میرزا و یارانش به­ هیچ وجه من­الوجوه دست­پرورده­ی بلشویک­های شوروی نبوده­اند. من باب مثال مقاله­ی مفصلی با عنوان ، قول را فعل لازم است ، در نخستین شماره­ی ، روزنامه­ی جنگل ، منتشر شد ، مطالعه­ی این مطلب به سادگی عیان می­سازد که تهمت وابستگی جنگلیان به شوروی چه اندازه ناروا و گزاف بوده است.

همانطور که در سرآغاز سخن نیز گفته شد ، شماری از پژوهشگران جنبش جنگل را حرکتی ملی - اسلامی برشمرده­اند که با الهام از اصول آیین اسلام در جهت استقلال ایران و برپایی حکومتی مبتنی بر اسلام گام برداشته­اند.

سر بریده میرزا کوچک خان جنگلی

آنچه روشن است ، در درستی این دعوی که در برپایی جنبش جنگل عقاید مذهبی و علایق ملی نیز تاثیر فراوان داشته  و این مهم که میرزا فردی کاملا باورمند به اعتقادات اسلامی و واجد علایق مذهبی بوده است تردیدی وارد نیست. در صدق این مدعا که میرزا و یارانش از اصول دین اسلام نیز الهام گرفتند شکی نیست ، اما این مدعا که او در جهت برپایی حکومتی اسلامی گام برداشته بود درست نمی­نماید. زیرا در ایران به رغم آن­که گهگاه اندیشه­های پان­اسلامی از سوی افرادی چون سیدجمال­الدین اسدآبادی مطرح ­شد ، تنها پس از درپیش گرفته شدن روند سکولاریتی لجام­گسیخته در سیاست از سوی پهلوی­ها بود که برخی خواص و از جمله بسیاری از روحانیت را بدان اندیشه واداشت که ایجاد حکومت اسلامی ضروری است و سرانجام نیز با تئوریزه شدن بحث جمهوری اسلامی از سوی امام خمینی در سال 1357 بدین اندیشه جامه­ی عمل پوشانیده شد.

درحقیقت ، می­توان گفت میرزا فردی مبادی آداب مذهبی بود و حتی در بسیاری موارد به اجرای حدود شرعی می­پرداخت (مانند حد زدن یکی از یارانش که به شرب خمر پرداخته بود) ، اما هیچگاه دنبال ایجاد حکومتی اسلامی هم نبود زیرا هنوز ضرورت تاریخی آن احساس نشده بود.

این مهم از آنجا نیز مستفاد می­شود که میرزا و جنگلیان به رغم آن­که خود را نگاهبان و منور فکر اسلامیان می­پنداشتند و به زعم آن­که در بیانیه­ها ، مقاله­ها و عملکرد خویش اسلام را از نظر دور نمی­داشتند هیچگاه سخن از حکومت اسلامی به میان نیاوردند.

به هرحال به عنوان پایانی بر این کوتاه­سخن می­توان گفت اندیشه میرزا آمیخته­ای از تفکرات مذهبی و علایق ملی بود. بر تفکرات او عدالت­­خواهی و مساوات جویی مکتب سوسیالیسم نیز تاثیر نهاد ، اما جنبه­های ضد مذهبی ، ضد ملی و حتی اقتصادی این مکتب را به هیچ انگاشت. او با این طرز تفکر به رغم آن­که یارای کامل آن نیافت مکتبی اجتماعی و مدون پایه­گذاری کند تلاش نمود جنگلی­ها را به طریقی هدایت کند که همواره پشتیبان استقلال ایران ، حامی آزادی و رفاه مردم ایران و مخالف هرگونه استعمار و استبداد باشند. دریک جمله ، آرمان اصلی میرزا و یارانش استقلال و آبادی ایران و آزادی مردم آن بود.


[1] . نیازمند یادکرد است ، نگارنده 36 شماره از مجموع 39 شماره­ی منتشره­ی روزنامه­ی جنگل را در قالب یک کتاب گردآوری نموده است. نگاه کنید به : نعمتی لیمائی ، امیر ، مجموعه­ی روزنامه­های جنگل ( نشریه­ی نهضت جنگل ) ، مشهد: امیدمهر ، 1389

=======================================

معرفی کتاب مجموعه ی روزنامه های جنگل ( نشریه نهضت جنگل )

سفارش کتاب « مجموعه ی روزنامه های جنگل »

معرفی کتاب « مجموعه ی روزنامه های جنگل » در روزنامه جام جم

 

  
نویسنده : امیر نعمتی لیمائی ( سورنا گیلانی ) ; ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢۱

خواجه نظام الملک طوسی و ماکیاولی – از تشابه تا تفاوت اندیشه ها

 عید سعید فطر مبارک باد

__________________________

خواجه نظام‌الملک طوسی، نویسنده کتاب مشهور سیاست‌نامه، در اموری چون سیاست‌ورزی، پایه‌گذاری سامانه‌های نوین آموزشی و نگارش کتاب‌های علمی ـ ادبی ازجمله نامداران ایران در گستره‌ای زمانی به وسعت تمام تاریخ است. وی زمانی نزدیک به سه دهه با کیاست و درایت تمام عهده‌دار کار وزارت در بارگاه حکومت دو سلطان شهیر سلجوقی، آلب ارسلان و ملکشاه بود. آن اقتدار و هوشمندی که این سیاستمدار برجسته در درازنای صدارت طولانی خود بروز داد، سبب شد که شمار افزونی از مورخان نامی دیار فرنگ و همچنین بسیاری از تاریخ‌پژوهان نام‌آور میهن از عهد زمامداری دو سلطان یاد شده با عنوان عصر خواجه نظام‌الملک یاد کنند.

نگارنده را در این کوتاه­سخن به چگونگی اجرای سیاست یا چرایی برپایی نظام نوین آموزشی (مدارس نظامیه) از سوی خواجه کاری نیست و به کشیدن کباده این معانی عظیم و سترگ نیز دست نخواهد یازید. آنچه روشن است، واکاوی و بررسی این مطالب خود مجالی دیگر و بازفرصتی نو می‌طلبد. آنچه مرتبط با خواجه طوس است و در این جستار به کار می‌رود، اندیشه اقتدارگرایانه ایران­شهری او است که نه تنها در ورطه عمل و کارزار سیاست، بلکه در کتابش، سیاست­نامه، نیز در جهت تبلیغ و نهادینه ساختن بیش از پیش آن گام برداشت.

بایسته یادکرد است، شماری از پژوهشگران حوزه اندیشه و برخی جستجوگران وادی تاریخ، به درستی، همسانی­هایی چند میان آرا و باورهای نظام­الملک و نیکولو ماکیاولی، اندیشمند اقتدارگرای ایتالیا و نویسنده کتاب­های مشهور شهریار و گفتارها، یافته­اند. راقم این سطور، در این جستار کوتاه در پی آن است تا ضمن بیان موارد تشابه آرای این دو اندیشمند، تفاوت­ها و ناهمسانی­های اندیشه آن دو را نیز هویدا سازد.

الف : همسانی­های فکری

برابر با تاریخ، نظام­الملک به عنوان وزیر دستگاه سلجوقی و ماکیاولی به عنوان یک دیپلمات، از نزدیک درگیر و گرفتار سیاست عملی بودند. آنچه روشن است، وجود حکومت­های پراکنده و متقارن درایران و رقابت منفی بین دولت - شهرهای ایتالیا به مثابه مانعی بر سرراه وحدت و انسجام سراسری در این دو سرزمین دیرینه­سال جلوه می­نمود. بنابراین، هر دوی این اندیشه­ورزان، برقراری حکومتی مقتدر و توانمند را تنها راه حل ممکن برشمردند. به تعبیر دیگر، آنچه محور اصلی مباحث، سیاست­نامه نظام­الملک و شهریار ماکیاولی، را تشکیل می­دهد حکومت است. حفظ و نگهداری قدرت نیز در اولویت التفات آن دو قرار داشت. درحقیقت، هم به باور نظام­الملک و هم به نظر ماکیاولی،  مصلحت دولت بر هر چیز دیگری تقدم دارد. از این رهگذر هر دوی آنان  راهکارهای گوناگونی را پیشنهاد داده­اند که از آن جمله می­توان به تمایز میان اخلاق سیاسی و اخلاق عمومی در کشورداری و سیاست، توجه به نیروهای نظامی به عنوان ابزار قدرت به هنگام جنگ و صلح، لزوم مشاوره فرمانروا با بزرگان به عنوان یکی از هنرهای اصلی حفظ و تحکیم قدرت در سیاست داخلی و خارجی و اهمیت نهاد وزارت و دستگاه دیوانی در سلسله مراتب قدرت، از جمله نظریاتی می باشد که دو متفکر مربوطه دراین باره یعنی حفظ قدرت سیاسی ارائه می کنند.

خواجه نظام الملک طوسی

این نکته را هم نباید از خاطر دور داشت، که ریشه­های اندیشه تبلیغی هر دوی اینان به روزگاران گذشته و سده­های قدیم باز می­گشت. باور و اندیشه خواجه ملهم از اندیشه سیاسی ایران­شهری و نشات­گرفته از آثاری چون خدای­نامه­ها که ریشه در دوران باستان، به­ویژه روزگار ساسانی، داشتند بود. اعتقاد و نظر ماکیاولی نیز با توجه به آثار به جا مانده از روم باستان و شکوه و عظمت آن شکل گرفت. در واقع هر دوی اینان از گذشته­های افتخارآمیز سرزمین خود تفکری را عاریه گرفتند و آن را پر و باب بخشیدند. با این وجود اندیشه آنان تحت تاثیر رخدادهای زمان نیز بوده است. به عنوان نمونه، فتور و سستی نهادهای مذهبی در روزگار زندگی هر دوی اینان، یعنی خلافت در مشرق زمین و کلیسا در غرب، وجه مشخصه دوران زندگی این دو متفکر محسوب می­شود و به آسانی می­توان از لابه­لای گفتمان­های آن دو، راه­حل­های پیشنهادی برای پر کردن خلا ناشی از نبود قدرت مذهبی را جست.

واقع­بینی سیاسی و پرهیز از آرمان­گرایی­های کورکورانه، نیز از جمله ویژگی­های ساختاری در اندیشه هر یک از دو چهره مشهور یادشده می­باشد. ناگفته پیدا است، آنچه زمینه را برای این امر تدارک دیده، حضور طولانی­مدت هر دوی آنها در عرصه سیاست عملی بوده است.

جان­مایه کلام آن که هم نظام­الملک و هم ماکیاولی، گرایش بسیار به گسترش حیطه اقتدار حکومت دارند و شاید بتوان گفت بزرگترین تشابه آن دو همان است که هر دو به سوی متمرکز نمودن قدرت حکومت حرکت می­کنند.

ب : ناهمسانی­های فکری

آنچه از خوانش دقیق و نقادانه سیاست­نامه خواجه و شهریار ماکیاولی برمی­آید آن است که وجوه افتراق به نسبت افزونی نیز در انگاره­های فکری نظام­الملک و ماکیاولی دیده می­شود. به عنوان نمونه، تفاوت نگرش آن دو به مسئله­دین یک از بارزترین وجوه واگرایی اندیشه آن دو است. اندیشه ایران­شهری، که بنیاد باور خواجه بر پایه­های آن استوار شده بود، مقوله­ای سیاسی- عاطفی بود که در ماهیت خویش شکل دینی و مذهبی نیز یافته بود. در این اندیشه، پروردگار جایگاهی بسیار والا داشته و فرمانروا سایه او محسوب می­شده و هر گونه تعرضی به موضع اقتدار حکومت، تعرض به حوزه قدرت الهی به شمار می­آمده است. به عبارت دیگر، تمام تلاش خواجه بر این اساس ماندگار بود تا با برقراری نوعی ارتباط میان عناصر سه­گانه شریعت، خلافت و سلطنت، تمامی قدرت را در حوزه اقتدار یک فرمانروا تمرکز بخشد. این در حالی است که ماکیاولی دین و مذهب را دست­کم در حوزه سیاست نادیده گرفت و کمترین نقش هم برای آن قائل نشد و البته نکاتی چون این سبب گشت او را برخی متدینان و الهیون مسیحی، معلم اهریمنی، آموزگار شرارت، فیلسوف شیطانی و واعظ مواعظ شیطانی بنامند.

ماکیاولی

افراط­طلبی ماکیاولی در نقض اصول اخلاقی و اعتدال نظام­الملک دراین امر از دیگر تفاوت­های مشخص باورهای آن دو است. خواجه نظام حتی بر آن باور بود که اخلاق بر سیاست مقدم است. سراسر سیاست­نامه او که اعتقاد داشت «ملک با کفر بپاید و با ظلم و ستم نپاید» مشحون است به یادکرد آن محاسن اخلاقی که یک فرمانروا باید داشته باشد. در عوض، ماکیاولی سیاست را در تضاد با سنت اخلاقی بنا نهاد و امر تحقیق در سیاست را از حکمت اخلاقی بالکل جدا ساخت. او  به ویژه در کتاب شهریار، استدلال­هایش را بر پایه رابطه پیچیده­ای بین اخلاق و سیاست استوار نمود و فضیلت شهریاری را با توان درک و عمل در جهان سیاست و توانایی­های سبعانه جهت اعمل خشونت، ریاورزی و فریبکاری درهم آمیخت.

ارائه تحلیل از انواع حکومت­ها توسط ماکیاولی بر خلاف خواجه طوس که تنها یک نوع از حکومت، یعنی حکومت پادشاهی را منظور نظر داشته، دیگر وجه افتراق این دو اندیشمند نامدار است. علاوه بر این، علاقه افزون ماکیاولی به ملیت و سرزمین مادری خویش (هسته اولیه ناسیونالیسم امروزی) و عدم رخنمون ملی­گرایی(برابر با آنچه امروزه ناسیونالیسم خوانده می­شود و اگر نه ایرانیان از سده­هایی بسیار دور به نوعی خودباوری ملی رسیده بودند) در ذهن و اندیشه خواجه، سیمای تفاوت اندیشه­های این دو متفکر را عیان­تر و آشکارتر می­سازد.

====================================================

این جستار که اندک زمانی پیش توسط اینجانب نگارش یافته ، با عنوان ، خواجه نظام الملک و ماکیاولی ، پیشتر از این در تاریخ 6/6/90 در روزنامه جام جم منتشر شده است.

 

  
نویسنده : امیر نعمتی لیمائی ( سورنا گیلانی ) ; ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٩

مزدک و مرام او

مزدک پسر بامدادان ، از جمله اندیشمندان ایران در روزگار فرمانروایی ساسانیان ، برپادارنده نهضتی بود که در حدفاصل سال­های 488-496 میلادی شکل گرفت و به تعبیری می­توان آن را مهم­ترین و بزرگترین جنبش اجتماعی ایران در روزگار پیش از اسلام برشمرد. شوربختانه ، از چند و چون این جنبش و چگونگی تفکر مزدک چندان اطلاع دقیقی در دست نیست ، زیرا ، امروزه  ، از سویی نشانی از کتاب مزدک و یا آثار پیروان او ، نمی­توان جست و از دیگر سوی ، تمام منابعی که درباره مزدک مطالبی تقریر داشته­اند ، چه رسائل نگارش­یافته به زبان پهلوی و چه کتاب­های نگاشته­شده در روزگاران اسلامی ، همگی دیدگاهی مخالف و حتی دشمن­خویانه نسبت به مزدک داشته­اند.

آنچه هویدا می­نماید ، به سبب دراختیار نداشتن منابع مزدکی و یا دست­کم آثاری که رعایت بی­طرفی در آن شده باشد ، کاوشگر تاریخ ناگزیر است لرزان و سست گام بردارد و با احتیاط و وسواس بسیار در مکتوبات تاریخی بنگرد.

به هرترتیب ، آنچه از اندک آثار تاریخی به جای مانده از روزگار ساسانی و از کتاب­های تاریخی پرشمار سده­های نخستین اسلامی برمی­آید ، مزدک به هنگام سلطنت کواد (قباد) ساسانی ، به­منظور بهبود وضعیت اقتصادی زمان خود و فراهم آوردن هنجاری عادلانه در تقسیم ثروت ، آیینی نوین مبتنی بر اصل اشتراک بنیاد نهاد. آیین او که گویا مورد استقبال بخش وسیعی از طبقات پایین جامعه نیز قرار گرفت نظام اجتماعی مساوات­جویانه­ای را تبلیغ می­کرد که در آن اشتراک در ثروت و مالکیت تبلیغ می­شد. شهرستانی ، مورخ و جغرافیادان مشهور سده­های نخستین اسلامی در کتاب ملل و نحل خویش آورده است که به­عقیده مزدک ، علت اصلی کینه و ناسازگاری ، نابرابری مردمان بود ، پس به ناگزیر باید عدم مساوات را از میان برداشت تا کینه و نفاق از جهان رخت بربندد.

در نظر مزدک ، خداوند امکانات روی زمین را برای همگان آفریده است و همه انسان­ها حق برخورداری یکسان و همانند از آن را باید داشته باشند. از این جهت کسی از آدمیان را حق بیشتری نسبت به دیگران بر کسب مال و  خواسته نیست و بدین برهان باید از توانگران و دارایان گرفت و به ناتوانان و ندارها بازپس داد.

گفتنی است ، بسیاری از منابع تاریخی در ادعایی شگرف باور مزدک و پیروانش به اشتراک زنان را یادآور شده­اند! ناگفته پیدا است چندان نمی­توان بدین روایت تاریخی با دیده اعتماد نگریست ، زیرا از سوی مخالفان فکری مزدک گزارش شده است. اما اگر به راستی باور مزدکیان چنین بوده باشد دست­کم در این­باره عقیده آنان به شدت قابل نکوهش و شایسته نقد سخت­گیرانه است و همچنین علل  ملقب ساختن پیروان آیین او در تواریخ اسلامی به القابی چون اباحیه و زنادقه ، به رغم شناور بودن مفهوم اباحی و زندیق ، تا اندازه­ای قابل درک خواهد بود.

شماری از پژوهشگران روزگار معاصر و به­ویژه تاریخ­نگاران روسی ، تبلیغ اندیشه اشتراک اموال و املاک از سوی مزدک ، را سبب آن پنداشته تا آن را با مارکسیسم قابل مقایسه بدانند و حتی برخی از آنان نهضت مزدک را نهضتی کمونیستی بخوانند! به باور نگارنده اطلاق عناوینی چنین به جنبش مزدکی را باید امری متوهمانه ، سهل­انگارانه و حتی خام­اندیشانه دانست ، زیرا همانگونه که پرویز رجبی نیز در کتاب خویش ، هزاره­های گمشده ، بیان داشته است دکترین مزدک برخلاف کمونیسم مبتنی و متکی بر دین بود و مذهب ستون فقرات مزدکیسم را تشکیل می­داد. شایسته یادکرد است بر اساس کتب زرتشتیانی که دشمنان مزدک به شمار می­آیند و از جمله کتاب ، دینکرد ، مزدک خود را پیشوای معنوی و روحانی آیین زرتشت می­نامید ، این در حالی است که مارکسیسم و کمونیسم از اساس با دین و مذهب ضدیت دارند.

جان­مایه و بنیان اصلی آیین و مکتبی که مزدک بنیاد نهاد متکی بر دین زرتشت و مبتنی بر مبارزه با پنج خصلت نادرست و زشت یعنی رشک ، کین ، خشم ، نیازمندی و آزمندی بود. درحقیقت او بدین شیوه از آیین زرتشت فاصله نگرفت بلکه از آن بازتفسیری نوین ارائه کرد و البته در این راه از یاری جستن اصلاحانه از کیش مانی نیز  خود را بی­بهره نساخت. می­توان گفت ، مزدک به مانند مانی ، مبانی کلامی آیین خویش را مبتنی بر تشریح روابط دو اصل نخستین یعنی نور و ظلمت قرار داد.

مزدک بر آن ایده بود که سرانجام  نور (خیر)  بر ظلمت (شر) چیره خواهد شد ، اما این غلبه تام و تمام نیست و وظیفه انسان و مقصد نهایی تکامل این عالم نجات ذرات نور است که در ذرات ظلمت آمیخته شده است. وی راه رستگاری را آن می­دانست که انسان طریق زهد و ترک بپوید. در آیین مزدک انسان می­بایست علاقه خود را نسبت به مادیات کم کند و از آنچه پای­بست این علاقه را استوارتر می­سازد اجتناب ورزد. مزدک تاکید می­ورزید که انسان مکلف به عمل خیر است ، قتل و ضرر رساندن به همنوع ممنوع است ، هیچ چیز را نباید از مهمان دریغ داشت و البته نسبت به دشمنان نیز می­بایست به مهربانی و عطوفت رفتار کرد.

آنچه از منابع تاریخی می­توان دریافت آن است که مزدک در موفقیتی آشکار یارای آن را یافت تا در دوره اول فرمانروایی کواد (496-488 میلادی) ، پادشاه ساسانی ، او را با خویش همراه و همیار سازد. برابر با تاریخ ، کواد درهای انبارهای غله سلطنتی را به روی مردم گشود و زمین­های کشاورزی را میان دهقانان تقسیم کرد.

  مورخان را در آن که کواد به چه سبب پیرو آیین مزدک شد اختلاف نظر و دیدگاه است. برخی گفته­اند کواد از روی اعتقاد تام پیروی مزدک کرد و شماری آورده­اند از ترس قدرت مزدکیان و از جهت تزویر و ریا کیش مزدکی اختیار کرد. افرادی نیز گفته­اند که این پادشاه ساسانی چون دارای خصلت ماکیاولیستی بود از مزدکیان پشتیبانی نمود تا نفوذ اشراف و موبدان زرتشتی را فروکاهد. بی­گمان در درستی یا نادرستی هریک از آرای فوق دلایل و براهین افزونی می­توان ابراز داشت ، اما نگارنده را در این مختصر به رغم اعتقادش به درستی ترکیبی از روایت­های اول و سوم نه سودای چنین کاری به سر است و نه وقت چنین امری. آنچه روشن است می­توان تعبیر تورج دریایی ، نویسنده کتاب شاهنشاهی ساسانی ، را درست برشمرد که اذعان می­دارد اندیشه مزدک و جنبش مزدکیان توانست تا حد زیادی قدرت اشراف ، بزرگان ، زمین­داران بزرگ و موبدان را کاهش داد و بر قدرت پادشاه بیفزاید.

با درگذشت کواد (531 م) و جانشین گشتن خسرو انوشیروان به جای او ، مزدکیان به جهت حمایت از برادر مدعی پادشاهی ، کاووس ، مورد قهر و غضب خسرو واقع شدند و در نتیجه مزدک و بسیاری از یارانش کشته شدند و به تعبیر فردوسی فزونی از مزدکیان را به صورت وارونه بر زمین فرو نشاندند.

 بکشتندشان هم به سان درخت                         زبر پای و زیرش سر آگنده سخت

پس از این کشتار و قلع و قمع ، مزدکیان دگر هرگز توانمندی روزگار کواد را بازنیافتند اما فرقه­هایی چند از میان آنان چون کوذکیه ، ماهانیه و خرمدینیه برآمدند که تا چندین قرن بعد از ورود اسلام نیز به حیات خویش ادامه دادند اما تقدیر چنان شد که تمام این فرقه­ها یا در مصاف اندیشه با نیروی فکری توانمند اسلام مغلوب و مضمحل شدند و یا آن که  در وادی عمل از سیاست­ورزان مسلمان شکست را پذیرا شدند و درنتیجه دگر نشانی از آن­ها نماند جز در لا به لای صفحات تاریخ.

 

 

  
نویسنده : امیر نعمتی لیمائی ( سورنا گیلانی ) ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢۸
تگ ها : مزدک ، ساسانیان

الغ بیگ تیموری , فرمانروایی دانشمند و دانش دوست

 

با گذشت مدت زمانی نزدیک به 50 سال از درگذشت ابوسعید بهادرخان، آخرین ایلخان مغول و هرج و مرج‌های پیامد آن و در حالی که خرابی‌های ناشی از یورش مغولان به طور کامل ترمیم نیافته بود و حتی در اثر رقابت‌های امرا و شاهزادگان در این دوران فترت رو به فزونی نهاده بود، ایران زمین دگربار به مصیبتی گران در اثر تهاجم امیرتیمور لنگ دچار شد.

نتیجه تهاجمات پیاپی لشکریان تیمور چون حملات مغولان چیزی به جز کشتار، ویرانی و تاراج نبود. در حقیقت، تیمور به‌سان چنگیز جهانگیری را وجهه همت خویش ساخت و در نیل بدین هدف از هیچ کاری فروگذار نکرد. او که به تعبیر یحیی بن عبداللطیف قزوینی، نویسنده لب‌التواریخ، در «کشورگشایی و جهانگیری نظیر چنگیزخان» بود در کشورگشایی‌ها و فتوحاتش نیز چون چنگیز رفتار می‌نمود و این با توجه به نوشته‌های تاریخ‌نگاران امری مسلم است، چنان که بقای بلخی، نگارنده تذکره مقیم خانی، به هنگام بیان وقایع اصفهان پس از حمله تیمور، از کشتار گسترده مردم آن سامان توسط سپاهیان تیموری و به امر تیمور سخن گفته است:

«بعد از فتح صفاهان قتل‌عام جمهور انام فرماید و در بعضی از تواریخ مسطـور است کـه حدود 40 هـزار کس را در آن روز علف سیوف آبدار گردانیدند.»

دیگر مورخان نامی عهد تیموری نیز نمونه‌هایی از این دست در کتاب‌های خویش بسیار آورده‌اند که ازجمله آنها می‌توان به گزارش ظهیرالدین مرعشی، مولف تاریخ طبرستان و رویان و مازندران اشاره کرد:

«صاحبقران کامکار، ساری و آمل را غارت و تالان فرمود و قتل عام نمـود و چنان ساخت که در تمامی ممالک مازندران خروسی و ماکیانی نماند که بانگ کند و بیضه نهد».

با تمام این اوصاف، شگفت آنجاست که بیشتر جانشینان، فرزندان و نوادگان این امیر خونریز و سفاک که ظاهرا خود نیز از علم بهره‌ای داشت ازجمله دوستداران دانش و آگاه به علم بودند و تلاش نمودند در قلمروی خویش رشد دانش را شتابی فزاینده بخشند و علم را در عرصه‌های بزرگ‌تری بگسترانند. شاهرخ، فرزند امیر تیمور، گوهرشاد همسر شاهرخ و بانی مسجد گوهرشاد مشهد، بایسنقر نوه امیر تیمور و کسی که کتیبه ایوان مقصوره مسجد گوهرشاد به دستان هنرمند او نگارش یافته و سلطان حسین بایقرا حامی جدی علم و هنر، تنها برخی از وابستگان سببی و نسبی تیمور بودند که شیفته و شیدای فرهنگ کهن ایران شدند و بدین سبب کمر همت بربستند تا آن پیشرفت بهتری بیابد.

می‌توان گفت ظهور و حضور دانشمندان و اندیشمندانی چون خواجه غیاث‌الدین جمشید کاشانی ریاضیدان نامی محاسب عدد (پی) و مبدع کاربرد کسرهای اعشاری، نورالدین عبدالرحمن جامی شاعر مشهور، امیر علیشیر نوایی ادیب و سیاستمدار پرآوازه، میرخواند و خواندمیر 2 تاریخ‌نگار نام‌آور، کمال‌الدین بهزاد نقاش و صورتگر برجسته، عبدالرزاق مراغه‌ای استاد مسلم موسیقی، جلال‌الدین دوانی فیلسوف شهیر و ده‌ها نامدار دیگر جدای از فرهنگ ایران که در دوران افول نظامی با سلاح قلم و اندیشه به جنگ بیگانه می‌رفت تنها و تنها در سایه حمایت‌های بازماندگان تیمور یا محیط مناسب و مساعدی که آنان فراهم آورده بودند، صورت پذیرفت.

در تاریخ علم و دانش ایران یکی از نوادگان تیمور که مدتی کوتاه بر تخت سلطنت ایران نیز تکیه زد واجد جایگاهی والا و ارزنده است و او کسی نیست جز الغ‌بیگ. وی که پدرش شاهرخ بناکننده کتابخانه عظیم و معتبر شهر هرات و مادرش به تعبیر حافظ ابرو، نگارنده کتاب زبده التواریخ، گوهرشادخاتون «بلقیس زمان» بود و برادرش بایسنقر نیز شهرتی بسزا در کتاب‌دوستی، تشویق و ترغیب و پشتیبانی اهل علم و هنر یافته بود در دوران حکومت پدر و هم در دوران پادشاهی کوتاه مدت خویش به تبلیغ دانش و نواختن دانشمندان پرداخت.

ازجمله خدمات فرهنگی ارزنده الغ‌بیگ بنیان نهادن مرکزی برای نجوم در شهر سمرقند بود که به نام خود او مزین شد. وی همچنین مدرسه‌ای باشکوه در سمرقند بنیان نهاد که در تمام اقلیم‌های آن زمان به زینت و مرتبت ارزش آن مدرسه‌ای پیدا نمی‌شد. مورخان آورده‌اند که الغ‌بیگ پس از ساختن مدرسه یکی از دانشمندان برجسته به نام مولانا محمدخوافی را مدرس آن مدرسه ساخت و در روز افتتاح مدرسه خود به همراه 90 تن دیگر از ارباب علم و فضیلت بر سر کلاس درس او حاضر شد.

دولتشاه سمرقندی در تذکره الشعرای خویش در مورد این سلطان تیموری و جایگاه علمی او شرح مبسوطی ارائه داده و او را واجد رتبه‌ای عالی در انواع علوم بویژه نجوم معرفی کرده است:

«الغ‌بیگ گـورکان پـادشاهی عالـم و عادل و قاهر و صاحب سمت بود و در علم نجـوم رتبـه عالی یافته و در معانی موی می‌شکافت... در علم هندسه دقایق نما و در مسائل هیات مجسطی گشا و فضلا و حکمـا متفق‌اند کـه به روزگـار اسلام بلکـه از عهد ذوالقرنین تا این دم پادشاهی به حکمت و علـم مثل میرزا الغ‌بیگ گورکان بـر مستقر سلطنت قـرار نیافته، در علـوم ریاضی وقوف تمـام داشت چنانچـه رصد ستارگـان بست.»

درحقیقت، او که به تعبیر نویسندگان کتاب تاریخ الفی، قاضی احمد تتوی و آصف خان قزوینی، در «اقسام فضایل و کمالات به تخصیص علم ثمات و ریاضی از تعریف مستغنی و بی‌نیاز» بود به یاری 4 نفر از بزرگان علم ریاضی زیجی جدید تنظیم نمود که به زیج سلطانی یا زیج الغ‌بیگی اشتهار یافت. جستجو در ویرانه‌های رصدخانه الغ‌بیگ و همچنین بازنگری نقادانه زیج او همانگونه که ‌ای.س. کندی، از نویسندگان مجموعه تاریخ ایران دانشگاه کمبریج، بیان داشته نمونه بارزی از تکاپوی او و همکارانش برای کسب دقت از طریق مقیاسی عظیم است.

برابر با تاریخ، دانش الغ‌بیگ که بزرگانی چون غیاث‌الدین جمشید کاشانی، مولانا محمد خوافی، ملاعلی قوشچی و ده‌ها عالم دیگر بر گرد او فراز آمده بودند به آن حد رسیده بود که توانست جداول مثلثاتی تنظیم نماید و روش حل معادلات درجه سوم جبر را بیابد.

الغ‌بیگ که ازجمله پشتیبانان و حامیان زبان پارسی بود به سرودن شعر نیز دست می‌یازید و همان گونه که حسین میرجعفری، مولف کتاب ارزشمند تاریخ تیموریان و ترکمانان، نگاشته است دانش ادبی او به آن اندازه بود که آثار شعرا را به نیکی نقد می‌نمود.

الغ‌بیگ همچنین ظاهرا کتابی ارزشمند در باب تاریخ به نام تاریخ اربع اولوس نگاشت و در آن درباره 4 دولت منشعب از امپراتوری چنگیزی و بویژه دولت ایلخانی ایران بحث‌ها و مطالبی را مطرح کرد.

الغ‌بیگ هرچند براساس برخی اسناد تاریخی تمام اعمالش مطابق اسلام نبود و با برخی روحانیان در تفسیرهای شرعی اختلاف داشت با این حال حاکمی نبود که امیال و آرزوهای خود را بر احکام خدا و پیامبر اسلام ترجیح دهد. وی که توفیق زیارت حرم امام رضا(ع) را نیز یافته بود قرآن مجید را به 7 قرائت می‌خواند.

به هر حال به عنوان پایانی بر این مختصر همان گونه که در کتاب خویش، تاریخ آموزش و پرورش در روزگار فرمانروایی مغولان و تیموریان نیز نگاشته‌ام می‌توان گفت الغ‌بیگ جامع علوم روزگار خویش بود و این مهم برهانی نداشت جز زیستن در محیط فرهنگی مناسب ایران و نمو یافتن در محیط خانوادگی مساعد که عاملی شد برای شوق او به دانش و ترویج علم و تحقیق.

===========================================

این نوشتار که از سوی اینجانب اندک زمانی پیش نگارش یافته پیشتر در روزنامه « جام جم » در تاریخ ١٣٨٩/٨/۵ به چاپ رسیده است.

 

  
نویسنده : امیر نعمتی لیمائی ( سورنا گیلانی ) ; ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٥

کتاب مجمموعه ی روزنامه های جنگل در نمایشگاه بین المللی کتاب تهران

کتاب ، مجموعه ی روزنامه های جنگل ، در نمایشگاه بین المللی کتاب تهران ، عرضه شده است . علاقمندان جهت تهیه ی کتاب می توانند به مکان نمایشگاه ، سالن ناشران عمومی ،انتشارات امید مهر ، مراجعه فرمایند .

مشخصات کتاب :

نام کتاب :مجموعه ی روزنامه های جنگل

به کوشش : امیر نعمتی لیمائی

ناشر و محل نشر : امیدمهر ،مشهد

سال نشر : 1389

قطع کتاب : رحلی

تعداد صفحات : 240

بها : 75000 ریال

 

مجموعه ی روزنامه های جنگل 

 ====================

  
نویسنده : امیر نعمتی لیمائی ( سورنا گیلانی ) ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٩

← صفحه بعد