فردوسی - پارسی سرای خردستا
این جستار که اندک زمانی پیشتر از سوی اینجانب نگارش یافته، پیش از این در تاریخ 4/2/1391 با عنوان ، حکیم پارسی گوی و خردستا ، در روزنامه ، جام جم ، منتشر شده است.
==================================
حکیم ابوالقاسم فردوسی طوسی که نامش در پهنه کره خاکی همتراز شکسپیر، دانته، هومر، حافظ، مولوی و سعدی گسترده است، از نامدارترین شاعران دنیا و از برجستهترین پارسیسرایان ایران در گسترهای زمانی به وسعت تمام تاریخ است. در اندیشه فردوسی که با بسی رنج بردن در سال سی، یارای آن یافت تا اثر سترگش را بسراید و بدین ترتیب عجم را زنده کرد بدین پارسی، جلوههایی افزون رخ مینماید. از آن جمله، میتوان به ستایش خرد و خردورزی اشاره داشت که یکی از مظاهر برجسته تجلی اندیشه فردوسی در شاهنامه است.

خردستایی چنان ملکه ذهن فردوسی است که حتی در سرآغاز شاهنامه و در نخستین بیت آن از پروردگار یکتا با صفت، خداوند خرد، یاد میکند:
به نام خداوند جان و خرد/ کزین برتر اندیشه بر نگذرد
و البته پس از ستایش و یادکرد صفتهای خداوند بلافاصله گفتاری اندر ستایش خرد در بیست بیت بیان میدارد:
خرد بهتر از هرچه ایزدت داد / ستایش خرد را به از راه داد / خرد افسر شهریاران بود / خرد زیور نامداران بود/ خرد زیور نامداران بود / خرد زنده جاودانی شناس / خرد مایه زندگانی شناس / خرد رهنمای و خرد دلگشای / خرد دوست گیرد به هر دو سرای / ... خرد جسم و جانست چو بنگری / تو بی جسم شادان جهان نسپری
شاید بتوان گفت فردوسی نخستین و شاید تنها شاعر تاریخ ادب ایران است که مقدمه اثر خویش را جدا از ستایش پروردگار با ستودن خرد آغاز نموده است.

البته گفتار اندر ستایش خرد، تنها بخشی نیست که فردوسی در آن به خرد و خردورزی پرداخته است. بلکه در جای جای شاهنامه ، و به فراخور حال باور خویش را در این باره هویدا ساخته است. شایسته و بایسته یادکرد است، واژه خرد و مشتقات آن دستکم یکصد و پنجاه بار در شاهنامه به کار رفته است. با این وجود این نکته را نیز از نظر نباید دور داشت که خردگرایی فردوسی چندان فیلسوفانه و متکلمانه نیست، بلکه آنچه مطمح نظر او است خردی است که انسان را از هر نژاد و تباری که باشد به سوی رستگاری و خوشبختی رهنمون میشود:
چه خوش گفت آن هنرمند مرد خرد / که دانا ز گفتار او برخورد / کسی کو خرد را ندارد پیش / دلش گردد از کرده خویش ریش
***
به یزدان گر ما خرد داشتیم / کجا این سرانجام بد داشتیم
فردوسی، به رغم آن که برترین هدفش وصف خرد و ستایش آن نبود، در سرایش شاهنامه هیچگاه این مهم را از نظر دور نداشت. سراسر شاهنامه جلوهگر باور فردوسی دراینباره است. به عنوان نمونه فردوسی تنها در آن بخش که به داستان پادشاهی انوشیروان میپردازد بیش از سی بار خرد و مشتقات آن را یاد کرده و نه تنها در ستایش خرد سخن گفته، بلکه برخی ویژگیهای انسان خردمند را هم بیان داشته است، از آن جمله، اسیر رشک و حسد و دربند هوا و هوس نباشد و دل به خداوند جهانآفرین داشته باشد.
خرد خود یکی خلعت ایزدی است / ز اندیشه دور است و دور از بدی است
***
نباید چو چیره شود بر دل مرد رشک / یکی دردمندی بود بیپزشک / و گر بر خرد چیره گردد هوا / نخواهد به دیوانگی بر گوا
***
خردمند و بینا دل آن را شناس / که دارد ز دادار گیتی سپاس
***
هر آن کس که راه یزدان بجست / به آب خرد جان تیره بشست
البته به باور فردوسی، فروتنی، دوریگزینی از غرور و مدارا با مردمان نیز از جمله ویژگیهای خردمندان است:
مدارا خرد را برادر بود / خرد بر سر جان چو افسر بود / فروتن بود هر که دارد خرد / سپهرش همی در خرد پرورد
گفتنی است، خردمند از منظر فردوسی چندان توانمند و تنومند است که هیچگاه گرفتار آسیب دهر و دلبسته فریبهای دنیا نمیشود:
کو را در جهان هست هوش و خرد / کجا او فریب زمانه خورد / هر آن کس که دارد روانش خرد / به چشم خرد کارها بنگرد / همیشه خردمند امیدوار / نبیند به جز شادی از روزگار
حماسهسرای بزرگ طوس، در بخش پادشاهی بهرام گور و بدان هنگام که از نامه بهرام به پادشاه هندوستان سخن میگوید نیز اعتقاد خویش درباره خرد را دگربار آشکار میسازد:
فزون از خرد نیست در جهان / فروزنده کهتران و مهان / هر آن کس که او شاد شد از خرد / جهان را به کردار بد نسپرد / دلی کز خرد گردد آراسته / چو گنجی بود پر زر و خواسته
و البته در همین بخش باور خود بر اهمیت همنشینی با خردمندان و خردپیشگان را از زبان بهرام چنین آشکار میسازد:
به هفتم چو بنشست گفت ای مهان / خردمند و بیدار و دیده جهان / چو با مردم زفت زفتی کنیم / همی با خردمند جفتی کنیم
فردوسی که معتقد بود، خرد بر همه نیکوییها سر است، راه فروکاستن رنج، را پیش گرفتن مسیر خرد میدانست و بدین روی تاکیدی افزون بر آن داشت، چنان از زبان بزرگمهر چنین میگوید:
بپرسید دیگر که در زیستن / چه سازی که کمتر بود رنج تن / چنین پاسخ داد که گر با خرد / دلش بردبار است رامش برد / به داد ستد در کند راستی / ببندد در کژی و کاستی
با این وجود ، فردوسی که ستون خرد را داد و دانش میدانست، بزرگترین آفت آن را نیز هوا و هوس برمیشمرد و آن را به مانند دشمن قهار و قویپنجه عقل معرفی میکند:
هوا را مبر پیش رای و خرد / کز آن پس خرد سوی تو ننگرد / که گر بر خرد چیره گردد هوا / نیابد ز چنگ هوا کس رها
در شاهنامه فردوسی بسیاری صفات و عناوین وجود دارند که ماهیت راستین آنها تنها با همراه شدن خرد ارزش افزون مییابد. تعابیری چون خرد افسر شهریاران است، خرد پاسبان باشد، خرد خلعت ایزدی است، خرد رهنما است، خرد دلگشا میباشد، رای خرد جان بود و ... بر درستی این گفتار گواه است و نشان از فراز و رفعت افزون جایگاه خرد در اندیشه فردوسی دارد و البته این جایگاه چندان والا و ارجمند است که بیخرد را همآغوشی با مرگ بهتر از زندگی خواهد بود :
نباشد خرد جان نباشد رواست / خرد جان جانست و ایزد گواست
بایسته یادکرد است، انسان کاملی که فردوسی آفریده یعنی، رستم، به رغم آن که واجد صفات نیک بسیار است و پهلوانی و دلاوریش زبانزد است، به خردمندی نیز شهره است و البته خرد او را در دستیابی به مقام ابرانسانی رهنما بوده است. کلام رستم که زاییده تفکر فردوسی است دراین باره چنین است:
ز یزدان بود زور ما که ایم / بدین تیره خاک اندرون بر چه ایم / نباید کشیدن کمان بدی / ره ایزدی باید و بخردی
به عنوان پایانی بر این کوتاهجستار، خالی از لطف نیست اگر گفته آید که فردوسی حتی در بخش پایانی شاهنامه و در هنگام بیان تاریخ اتمام آن نیز شایسته دید تا از ضرورت توانمندی خرد سخن گوید:
سپاس خداوند دانا کنم / روان و خرد را توانا کنم
سیف فرغانی - عارف وارسته ، زاهد پاکباز
مولانا سیفالدین ابوالمحامد محمد فرغانی از شاعران نامی و چکامهسرایان چیرهدست ایرانزمین در سدههای هفتم و هشتم هجری است که با مرتبه والای خویش در کار سرایش شعر، به سبب دوریگزینی از دنیا و گوشهگیری از دونان و برائت جستن از مدح زمامداران ستمکار و فاسد روزگار سالهای عمر را در یکی از خانقاههای شهر کوچک، آقسرا، سپری نمود و سرانجام نیز همانجا به گمنامی درگذشت. سیف فرغانی که نسبت به سعدی، شاعر شیرین سخن شیراز، ارادت تمام داشت و از او به عنوان استاد سخن یاد کرده و با وی مکاتباتی نیز داشته است، از سوی بزرگان همعصر خویش به القابی چون امام عالم، زاهد متقی، سیدالمشایخ و المحققین، نورالله، روح العزیز، سیف المله و الحق و الدین ملقب شد. ناگفته پیدا است القابی چنین، خود برهانی آشکار و دلیلی متقن درجهت اثبات مقام و مرتبه بلند او در نزد معاصران خویش است .
موضوع اشعار این صوفی صافی و وارسته که بیانگر مهارت او در سخن پارسی می باشد، ستایش خداوند، مدح پیامبر اسلام، پند، اندرز، تحقیق و انتقاد از نابهسامانیهای افزون روزگار و نیز در استقبال و پاسخگویی به استادان مقدم بر خود چون رودکی، خاقانی شروانی، کمالالدین اسمعیل اصفهانی، سعدی و همام تبریزی است.

سیف فرغانی که در شیوه سخنسرایی به شدت تحت تأثیر سبک سخنوران خراسان در سده ششم هجری قرار داشت، چنانکه پیشتر نیز گفته شد از قید مدح و تعلق به دستگاههای حکومت و قدرت آزاد بود. سیف فرغانی تنها یک بار به مدح شاهان پرداخت و آن قصیدهای در ستایش غازانخان، ایلخان دانشمند و دانش دوست مغول، بود که به اسلام گرویده و این آیین را در قلمروی گسترده ایلخانی توسعه بخشیده بود. با این وصف، او که همواره آرزو می نمود خداوند همه اسباب نیازمندی که موجب توجه به مراکز قدرت و ثروت است را از او منعزل گرداند تا چون چهارپایان در « اصطبل ثناخوانی » به خواری و مذلت نیفتد، در پایان مدحنامه غازانی خویش پیامی چنین نیز برای آن ایلخان نومسلمان نگاشت:
من نیم شاعر که مدح کس کنم ، مر شاه را از برای حق نعمت پند دادم این قدر
خیر و شر کس نگفتم از هوای طبع و نفس مدح و ذم کس نکردم از برای سیم و زر
ما که اندر پایگاه فقر دستی یافتیم گاو از ما به که گردون را فرود آریم سر
سیف فرغانی که دنیای نابهسامان و آشفته روزگار خود را تنها از راه تمسک به عروهالوثقی حق و حقیقت، رعایت اخلاق و پیروی تام و تمام تعالیم اسلام و به کار بستن احکام قرآنی قابل اصلاح و آرامش می دانست، به دیگر شاعران نیز سفارش میکرد که از ستایش این « سیم پرستان گدا » خودداری ورزند. علاوه بر این، او نه تنها خود از مداحی امتناع می کرد، بلکه به انتقاد از حاکمان و به تبع آن اوضاع ناگوار جامعه نیز می پرداخت. به تعبیر دکتر ذبیح الله صفا، نگارنده کتاب ارزشمند، تاریخ ادبیات در ایران، وی « در بیان نقائص و برشمردن مثالب و مساوی طبقات فاسده و ذکر مفاسد و معایب پهلوانی است بی باک و دلاور، که چون هر دو عالم را زیر پای همت دارد، از هیچکس و هیچ مقام نمی ترسد ». درحقیقت، او بزرگترین شاعر و سرآمدترین سخنوری بودکه در عصر خود بیپروا به چنین نقدهای صریح ولی بسیار جدی و عاری از هزل و مطایبه مبادرت میکرد. آنچه روشن است، او در کنار انتقادات، با رهنمودهای خود چراغ بر میداشت و راه می نمایاند و البته امید میآورد تا درد و نومیدی رخت بر بندد. ابیات ذیل نمونه هایی از اشعار انتقادی او است:
ای صبا گر سوی تبریز افتدت روزی گذر سوی درگه شه عادل رسان از ما خبر
پادشاه وقت غازان را اگر بینی بگو کای همه ایام تو میمون تر از روز ظفر
تو مسلمان گشتهای و از نامسلمان حاکمان اندر این کشور نمانده از مسلمانی اثر
عارفان بیجای و جامه عالمان بی نان و آب خانقه بیفرش و سقف و مدرسه بیبام و در
هم شفای جان مظلومان شده زهر جگر هم غذای روح درویشان شده خون جگر
هتک استار مسلمانان چنین تا کی کنند ظالمان خانهسوز و کافران پردهدر
*******
ای که اندر ملک گفتی مینهم قانون عدل ظلم کردی ای اشاراتت همه بیرون ز عدل
این امیرانی که بیماران حرصند و طمع همچو صحت از مرض دورند از قانون عدل
دست چو شمشیرشان هر ساعتی در پای ظلم بر سر میدان بیدادی بریزد خون عدل
سیف فرغانی، نه تنها حاکمان ستمگر را مورد نکوهش قرار میداد، بر زهدفروشان ریاکار نیز میتاخت و بر آنان سرزنشهای تند و عتاب آمیزی روا میداشت. چرا که دریافته بود بسیاری از این زاهدنمایان دست در دست ستمکاران و تبهکاران دارند:
ای تو را در کار دنیا بوده دست افزار دین وی تو از دین گشته بیزار و ز تو بیزار دین
ای به دستار و به جـبـه گشته اندر دین امام تـرک دنـیـا کـن که نبـود جـبـه و دستار دین
ای لـقـب گـشـتـه فـلان الدیـن و الـدنیا تو را نـنـگ دنـیــایی و از نــام تـو دارد عــار دین
نـفــس مکارت کجــا بـازار زرقـی تـیـز کـرد کـز پـی دنـیـا درو نـفـروخـتـی صـد بــار دین
قـدر دنـیـا را تـو میـدانی که گـر دسـتـت دهـد یک درم از وی بدست آری به صد دینار دین
کـز بــرای ســـود دنـیـــا ای زیـــان تـو ز تـو بهــر مـال ارزان فـروشـد مـرد دنـیـادار دین
درحقیقت، فرهنگ ایران و به ویژه تصوف و عرفان ایران چندان توانمند بود که در دوران خونآلود فرمانروایی مغولان نیز می توانست فرهیختگانی چون سیف فرغانی را بپروراند. البته این وضع دردناک و غمانگیز ایرانزمین نیز مورد توجه دستپروردگان فرهنگ ایرانی و از جمله سیف فرغانی قرار میگرفت. آنچه هویدا است، سیف فرغانی بهسان کمالالدین اصفهانی که اندک زمانی پیشتر و با توجه به اوضاع ناگوار روزگار سروده بود:
مساجد شده خندق پارگین منابر شده هیزم شوربا
سگ مرده افتاده در موضعی که بر جای پیشانی اولیا
چو اوتاد در مسجد افتاده سقف چه ابدال گشته ستونها دو تا
امامان چون قندیل آویخته چو سجاده افکنده محرابها
نه بر طفل رحمت نه از پیر شرم نه آزرم خلق و نه ترس خدا
و یا به مانند عبید زاکانی که اندک مدتی بعدتر سروده بود :
در وضع روزگار نظر کن به چشم عقل احوال کس مپرس که جای سوال نیست
در موج فتنهای که خلایق افتادهاند فریادرس جز کرم ذوالجلال نیست
دریافته بود که روزگار روزگاری است که در آن به تعبیر خواجه عطاملک جوینی، نگارنده کتاب معروف و مشهور تاریخ جهانگشای، هر مزدوری دستوری، هر مزوری وزیری، هر مسرفی مشرفی، هر شیطانی نایب دیوانی، هر شاگرد پایگاهی خداوند حرمت و جاهی، هر فراشی صاحب دورباشی، هر غادری قادری، هر دستاربندی بزرگوار دانشمندی، هر آزادی بی زادی و هر رادی، مردودی شده است و بدین سبب بود که دردمندانه سرود:
جهان سر بسر ظلم و عدوان گرفت درو عدل و احسان نخواهیم یافت
به دوری که مردم سگی میکنند درو گرگ چوپان نخواهیم یافت
شیاطین گرفتند روی زمین کنون در وی انسان نخواهیم یافت
سیف فرغانی به رغم آنکه سنیمذهب و از پیروان امام ابوحنیفه نعمان بن ثابت بوده، در زمره قدیمترین سخنورانی است که در رثای شهیدان کربلا شعر گفته و مردمان را به برپای داشتن مراسم تعزیت عاشورا دعوت کرده است. سیف فرغانی در مجموعه اشعار خویش گریه برای امام حسین(ع) را موجب نزول رحمت و شستشوی غبار کدورت از دل برشمرده است.
ای قوم درین عزا بگریید برکشته کربلا بگریید
با این دل مرده خنده تا چند امروز درین عزا بگریید
فرزند رسول را بکشتند از بهر خدای را بگریید
از خون جگر سرشک سازید بهر دل مصطفی بگریید
و ز معدن دل به اشک چون در بر گوهر مرتضی بگریید
اشک از پی چیست تا بریزید چشم از پی چیست تا بگریید
در گریه به صد زبان بنالید در پرده به صد نوا بنالید
تا شسته شود کدورت از دل یک دم ز سر صفا بگریید
نسیان گنه صواب نبود کردید بسی خطا بگریید
و ز بهر نزول غیث رحمت چون ابرگه دعا بگریید

سیف فرغانی، این شاعر نامدارکه بهسان سنایی غزنوی با همان جلادت و لحن جدی و آمرانه به نصیحت، انتقاد و حملات شدید به همه کسان که در طبقات مختلف جامعه از راه صلاح و سداد قدم آن سویتر مینهادهاند زبان میگشود سرانجام چندگاهی پیش از سال 749 هجری جان به جان آفرین تسلیم ساخت، در حالی که نامی نیک برای خودش در درازنای تاریخ به یادگار نهاد.
حافظ و خیام ؛ تفاوتها و تشابهها
این جستار که اندک زمانی پیشتر از سوی اینجانب نگارش یافته، پیش از این در تاریخ ۱۳۹۰/۸/۱ در روزنامه ، جام جم ، منتشر شده است.
==============================
خیام و حافظ دو ستارهی تابناک آسمان ادب از جمله نامآورترین پارسیسرایان در درازنای تاریخ به شمار میآیند. با این که این دو سخنسرای نامدار در دو برههی زمانی متفاوت از یکدیگر میزیستهاند تشابههایی فراوان در افکار و اقوال آنان دیده میشود که سبب شده است ادبپژوهانی چون شبلی نعمانی در، شعر العجم، بهاءالدین خرمشاهی در، حافظنامه، محمد امین ریاحی در، گلگشت در شعر و اندیشه حافظ، و تنی چند دیگر از نامداران این عرصه حافظ را خیامی دیگر بخوانند و بدانند.
اما آیا به راستی بدین گونه بوده و حافظ را به سبب همسانی برخی اندیشههایش با خیام، خیامی دیگر باید خواند؟

نگارنده بر آن باور است که افکار خیام و حافظ واجد بسی ویژگیهای مشترک است، اما ناهمسانی گفتار و پندار آن دو نیز کم نیست و از این رهگذر تلاش میدارد با بیان برخی از موارد افتراق به تبیین این مدعا بپردازد. با این وجود، در وهلهی نخست سخن از برخی اشتراکات خیام و حافظ خواهد گفت و آنگه رو به سوی ارائهی شماری از موارد اختلاف خواهد نهاد ، چرا که ناگفته پیدا است تا تشابهها ملموس نگردند ذکر حدیث تفاوتها بیمعنی جلوهگر خواهد شد.
الف : همسانیهای افکار خیام و حافظ
در شعر خیام مضامینی چندگانه دیده میشود که همان مفاهیم در سرودههای حافظ نیز دیده میشود و از آن جمله میتوان به موارد زیر اشاره داشت:
1- حیرت در کار جهان و عدم آگاهی از رمز و راز آن: یکی از ویژگیهای اصلی تفکر خیامی حیرت ناآگاهی از کار جهان است:
در دایرهای کآمدن و رفتن ماست/ آنرا نه بدایت نه نهایت پیداست / کس مینزند دمی در این معنی راست/ کاین آمدن و رفتن به کجاست
***
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من/ وین خط مقرمط نه تو خوانی و نه من
حافظ نیز بهسان خیام مبهوت است و تشابه فکری آن دو بسی نمایان و از جمله در ابیات زیر:
ساقیا جام میم ده که نگارندهی غیب/ نیست معلوم که در پردهی اسرار چه کرد
***
عیان نشد که چرا آمدم کجا بودم/ دریغ و درد که غافل زکار خویشتنم
2- چون و چرا در کار خلقت: دیگر ویژگی اندیشهی خیام چون و چرا در کار خلقت است. او حکمت آفرینش را در نمییابد و بدین سبب دراینباره بسیار سخن گفته است.
دارنده چون ترکیب طبایع آراست/ از بهر چه او افکندش اندر کم و کاست/ گر نیک آمد شکستن از بهر چه بود/ ور نیک نیامد این صور عیب کراست
حافظ هم چون و چرای بسیاری در اشعارش دربارهی اسرار دنیا داشته است، از آن جمله میتوان ابیات زیر را گواه آورد:
ز سر غیب کس آگاه نیست قصه مخوان/ کدام محرم دل ره در این حرم دارد/ وجود ما معمائیست حافظ/ که تحقیقش فسون هست و فسانه.
***
این چه استغنا است یارب وین چه قادر حکمت است/ کاینهمه زخم نهان است و مجال آه نیست
3- ناپایداری جهان: مرگ و زوال در شعر خیام واجد نمودی برجسته است. یاد مرگ در شعر او به طور معمول با گریزها و کنایههای شاعرانه به سبزه، سبو و یادکرد درگذشت صاحبان قدرت و پریچهرگان همراه است.
هان کوزهگرا بپای اگر هوشیاری/ تا چند کنی بر گل آدم خواری/ انگشت فریدون و کف کیخسرو / بر چرخ نهادهای چه میپنداری
***
هر سبزه که بر کنار جویی رسته است/ گویی ز لب فرشتهخویی رسته است/ پا بر سر سبزه تا به خواری ننهی/کان سبزه ز خاک لالهرویی رسته است
حافظ نیز بر ناپایداری جهان پای فشرده و در بسیاری موارد گفتمان خویش را خیامگونه بیان داشته است:
قدح به شرط ادب گیر زانکه ترکیبش/ زکاسهی سر جمشید و بهمن است و قباد
***
روزی که چرخ از گل ما کوزهها کند/ زنهار کاسهی سر ما پرشراب کن
4-شادیطلبی و عشرتجویی: به باور خیام دنیا فاقد اعتبار است و انسان نمیتواند دریابد سرانجامش در دوران پس از مرگ چه خواهد بود، بهترین کار غنیمت شمردن وقت به شادی و قدر دانستن زمان به عیش است:
ای دل غم این جهان فرسوده مخور/ بیهوده نه غمان بیهوده مخور/چون بوده گشت و نیست نابوده پدید/ خوش باش غم بوده و نابوده مخور
***
دهقان قضا بسی چو ما کشت و درود/ غم خوردن بیهوده نمیدارد سود/ پر کن قدح می بکفم درنه زود/ تا بازخورم که بودنیها همه بود
در اشعار حافظ نیز میتوان ردپای تفکر خیامی را به عینه دریافت و به راحتی پی برد که او نیز بر شادجویی و شادزیستی تاکید دارد.
اگر غم لشگر انگیزد که خون عاشقان ریزد/ من و ساقی بهم سازیم و بنیادش براندازیم/ چو دردستست رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش/ که دستافشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم
5- جبرگرایی : اعتقاد به جبر خصیصهای است که در اشعار خیام کاملا جلوه مینماید. از منظر او انسان دستخوش بازی تقدیر است و همهی امور به حکم و ارادهی تقدیر جریان مییابند:
بر من قلم قضا چو بی من رانند/ پس نیک و بدش چرا زمن میدانند/ دی بی من و امروز چو دی بی من و تو/ فردا به چه حجتم به داور خوانند
***
زین پیش نشان بودنیها بوده است/ پیوسته قلم زنیک و بد فرسوده است/ در روز ازل هر آنچه بایست بداد/ غم خوردن و کوشیدن ما بیهوده است
دیوان لسانالغیب شیراز، حافظ، نیز سرشار از اشعار مرتبط با جبر است و به وضوح تمایلات جبرگرایانهی او را نمایان میسازد.
در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود/کاین شاهد بازاری وین پردهنشین باشد
***
نیست در دایره یک نقطه خلاف از کم و بیش/ که این مسئله بیچون و چرا میبینم
ب: ناهمسانیهای شعر خیام و حافظ:
علاوه بر موارد یادشده در شعر حافظ جلوههایی چندگانه رخ مینماید که در شعر خیام اثری از آنها دیده نمیشود و یا اگر هم مشاهده گردد کمرنگ و ابتر مینماید. و از آن جمله میتوان به موارد زیر اشاره داشت:
1- اعتقاد راسخ حافظ به معاد: آخرتاندیشی و معادگرایی حافظ با وجود شک و شبهههای کمرنگ و شیرینش از محکمات شعر او است:
هست امیدم که علیرغم عدد روز جزا/ فیض عفوش ننهند بار گنه بر دوشم
***
از نامهی سیه نترسم که روز حشر/ با فیض لطف او صد توان از این نامه طی کنم
این در حالی است که اعتقاد به جهان دیگر در رباعیهای خیام حالت ابهام دارد:
گویند مرا که دوزخی باشد مست/ قولی است خلاف دل در آن نتوان بست/ گر عاشق و میخواره به دوزخ باشد/ فردا بینی بهشت همچو کف دست
***
من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت/ از اهل بهشت کرد یا دوزخ و بهشت/ جامی و بتی و بربطی بر لب کشت/ این هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت
2- ستایش عشق در شعر حافظ: حافظ پیرو مکتب عشق بود، عشق را مایهی امتیاز انسان میدانست و تمام سیر و سلوک شخصی خویش را بر پایهی آن بنیاد نهاد.
طفیل هستی عشقند آدمی و پری/ ارادتی بنما تا سعادتی ببری
***
هر آن کسی که در این جمع نیست زنده به عشق/ بر او نمرده به فتوای من نماز کنید
در شعر خیام به رغم آن که سخن از خوبرویان و پریرویان و لب لعل و اصطلاحاتی چنین بسیار است اما توجه چندانی به عشق به ویژه نوع عرفانی آن نشده و اگر هم سخنی دراین باره گفته آمده بیشتر دربارهی شادجویی و عیش این جهانی است. شگفت آنجا است که در کل رباعیات خیام به اندازهی انگشتان دو دست نیز از عشق و ترکیبات آن نام برده نشده و اگر هم به ندرت یادی شده هیچگاه در ستایش آن نبوده بلکه بیشتر بر نشان از تاکید بر شادخواهی و یا نمایان ساختن هیبت مرگ دارد. رباعیهای ذیل بر درستی این دعوی گواهند.
گویند هر آن کسان که باپرهیزند/ ز انسان که بمیرند چنان برخیزند/ ما با می و معشوقه از آنیم مدام/ باشد که به حشرمان چنان انگیزند.
***
این کوزه چو من عاشق زاری بوده است/ در بند سر زلف نگاری بوده است/ این دسته که بر گردن او میبینی/ دستی است که بر گردن یاری بوده است
3- انتقاد از زهد و تصوف ریاکارانه در شعر حافظ: به باور حافظ ریا و دورویی جزئی از صفات اخلاقی بسیاری از مردمان معاصرش شده بود. بدین جهت، او بر صوفیان پشمینهپوش دروغین تاخت و نازاهدان زاهدنما را ملامت نمود. درحقیقت، حافظ از سالوس نفرت داشت و ریا را شرک خفی برمیشمرد.
گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود/تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود
***
دلم از صومعه بگرفت و خرقهی سالوس/کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا
***
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند/چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند
چنین مفهومی در شعر خیام به تقریب اصلا وجود ندارد. حتی میتوان با کمی اغماض گفت خیام نه تنها به زهد ریاکارانه توجهی معطوف نداشته است بلکه برعکس به سبب اصرارش بر شادجویی بر زاهدان راستین نیز تاخته است.
قومی متفکرند اندر ره دین/ قومی به گمان فتاده در راه یقین/ میترسم از آن که بانگ آید روزی/ کای بیخبران راه نه آنست و نه این
4- تبلیغ اعتدال و میانهروی در شعر حافظ: رعایت تعادل و میانهگزینی راهی است که حافظ به اجرای آن در انجام هر کاری توصیه و سفارش میکند.
دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات/ مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش
***
زیادتی مطلب کار بر خود آسان گیر/ صراحی می لعل و بتی چو ماهت بس
در تفکر خیام نشانی از اعتدال و میانهروی نمیتوان جست، بلکه بالعکس این زیادهجویی به ویژه در شادی است که خیام تبلیغ مینماید.
گر یک نفست ز زندگانی گذرد/ مگذار که جز به شادمانی گذرد/ هشدار که پرمایه سودای جهان/ عمر است چنان کش گذرانی گذرد
برآیند سخن
بیگمان مراتب تشابه و تفاوت افکار خیام و حافظ بسی بیش از این است، اما چه شود که این مختصر را مجالی برای هویدا ساختن تمام آنها نیست.
به عنوان برآیند سخن میتوان گفت با وجود تمام تشابههای گفتمانهای خیام و حافظ ، در بسیاری از موارد آن دو در مسیرهایی جدا از هم طی طریق میکردند. به عبارت دیگر، اندیشهی خیام اندیشهای سرشار از تردید و اعتراض است. به رغم ستایش خردورزی و تعقل، کلامش تلخ، سرد و بهسان سرزنش است. او خود تا اندازهای روشنبینانه این تردیدها، اعتراضها، ابهامها و سرزنشها را پاسخ گفته است. نوشداروی وی برای درمان زخمهایی چنین رنجآور، خردورزی، پند گرفتن از سرنوشت گذشتگان، بیداردل ماندن و به ویژه بهره برگرفتن از حال است. اما کار حافظ در کنار ستایش خرد، کشیدن دست نوازش بر عشق و رندی است، از آمال و آلام زنده و همیشگی انسان سخن گفتن است، پرداختن به مسائل ابدی انسان است. به باور حافظ دار و ندار انسان دنیا و آخرت است. نوشداروی او برای التیام آلام بشری و نیل انسان به آمال همیشگیاش عشق و رندی است که راه رهایش دنیوی و راز گشایش و رستگاری اخروی را نشان میدهد.
=============================
اندیشه و آرمان در نهضت سربداران
این نوشتار کامل شده مقاله ای است که چندی پیش از سوی اینجانب نگارش یافت و در تاریخ 27/4/90 در روزنامه جام جم به چاپ رسید.
-------------------------------------------------------------
نهضت شیعی سربداران که در دوران فترت پس از مرگ ابوسعید بهادرخان، واپسین ایلخان مقتدر مغول، شکل گرفته از جمله رخدادهای مهم و تاثیرگذار در درازنای تاریخ سرشار از فراز و نشیب ایران است. نگارنده در این کوتاه جستار در پی آن است ضمن بیان شرحی کوتاه ازچگونگی آغاز نهضت سربداران به بازبینی اندیشه وآرمان آنان بپردازد و همچنین دلایل اهمیت این جنبش و تاثیر آن بر جامعه ایران را مورد واکاوی قرار دهد.

سرآغاز نهضت سربداران
هجوم مغولان به رهبری چنگیز به ایران و در پی آن تشکیل سلسله ایلخانی در ایران بسی خونبار و غمانگیز بود، در طی این یورش دهشتناک ،شهرهای آباد ایران به ویژه در مناطق خاوری سرنوشتی جز ویرانی نیافتند.کتابخانهها، مدارس و مساجد فرارود (ماوراءالنهر) و خراسان لگدکوب سم ستوران تاراجگران چشمتنگ شد، شمار به نسبت افزونی از نامآوران عرصهی دین و دانش همانند عطار نیشابوری، نجمالدین کبری و کمالالدین اسماعیل اصفهانی کشته شدند و یا آن که به مانند پدر مولاناجلالالدین بلخی مهاجرت وتبعید خودخواسته را به یافتند. هجوم هلاکوخان، موسس سلسله ایلخانی به بغداد، شهر افسانههای هزار و یکشب، که به سقوط خلافت هفتصدساله عباسی انجامید، به مانند دیگر حملههای مغولان با خونریزی، ایلغار و ویرانی همراه بود. اما تصرف بغداد نتیجهای دیگر هم در پی داشت و آن رشد روزافزون تشیع بود که در پی سقوط پشتیبان اصلی تسنن یعنی خلافت عباسی رخ نمود.
برابر با تاریخ، در این روزگار در سراسر دنیای اسلام پیروان تشیع با سود جستن از خلا نبودن قدرت مذهبی مخالف بر فعالیتهای خویش افزودند. در ایران زمین که بسیاری از مردمان آن از دیرباز دلبسته خاندان علی (ع) بودند نیز تشیع روز به روز بر گسترهی نفوذ خویش افزود. بیشتر طریقتهای عرفانی و متصوفه نیز با شیعیان همآوا گشتند. در یک کلام میتوان گفت عهد فرمانروایی ایلخانان با رشد تشیع و نزدیکی تقریبی تصوف به آن همراه شد.
بر اساس آنچه اسناد و منابع تاریخی هویدا میسازند، در خراسان که از سالیانی بسیار دور پایگاه عمدهی تشیع بود نیز این روند شدتی دوچندان یافت. از این رهگذر، عالمی به نام شیخخلیفه و در پی او شاگرد نامدارش، شیخ حسن جوری، به تبلیغ مرام خویش که الهامگرفته از تشیع و تا اندازهای مکاتب عرفانی بود پرداختند. اوج فعالیت اینان در منطقه بیهق، سبزوار و نیشابور بود. اینان مردم را به عدالتخواهی، مساوات و پایداری در برابر ستم تحریص و تشویق مینمودند. آنچه روشن است، مرام این دو مورد توجه عامه قرار گرفت و جمع بسیاری از پیشهوران و بینوایان شهری و روستایی را شیفته خویش ساخت. شیخ حسن جوری کوشید تا پیروان خویش را متحد نماید و سازمان آنان را مرتب کند. میرخواند، نویسنده کتاب روضهالصفا در این باره چنین آورده است: «هرکس که دعوت ایشان قبول میکرد اسامی ایشان ثبت میگردانید و میگفت... وقت ظهور شود میباید که آلت حرب بر خود راست کرده مستعد کارزار گردند.»
بدینترتیب زمینه برای قیام در آستانه فراهم شدن و منفجر شدن بشکه باروت تنها منتظر یک جرقه بود. رفتار ناهنجار یک ایلچی مغول کاسه صبر را لبریز و طغیانی که از مدتها پیش انتظارش میرفت را تسریع نمود. خواجه رشیدالدین فضلالله همدانی در جامعالتواریخ و فصیحی خوافی در مجمل فصیحی نوشتهاند که پنج ایلچی مغول در خانه دو برادر از مردم قریه باشتین سبزوار منزل کردند و ازایشان شراب و شاهد طلبیدند و لجاج نمودند و بیحرمتی نمودند. وقتی که ایلچیان مست شدند کار فضیحت را به جایی رساندند که عورات ایشان را خواستند. دو برادر گفتند دیگر تحمل این ننگ را نخواهیم کرد. بگذار سر ما به دار برود. شمشیر از نیام برکشیدند، هر پنج مغول را بکشتند. این حرکت آنان مورد حمایت باشتینیان ودر اندک زمانی مردم نواحی اطراف قرار گرفت که مرید شیخ حسن جوری بودند. مردمی که در باشتین فراز آمده بودند گفتند: «اگر توفیق یابیم رفع ظلم ظالمان نماییم و الا سر خود را بر دار خواهیم کرد که دیگر تحمل تعدی و ظلم نداریم.» برابر گفتهی تاریخنگارانی چون دولتشاه، حافظابرو، خواندمیر، شبانکارهای و مرعشی اینان نام خود را سربداران نامیدند، به آن معنی که سر به دار میدهند اما سر مذلت فرود نخواهند آورد.
بدین روی، نهضت سربداران برپا شد. اینان در اندک زمانی یارای آن یافتند تا حکومتی هر چند کوچک در بخشهایی از خراسان بزرگ و حتی گرگان و مازندران تشکیل دهند و چنان توانمندی نشان دادندکه تا روزگار فرمانروایی تیمورلنگ به حیات خویش ادامه دادند.
اندیشه و آرمان
چنانکه پیشتر نیز گفته آمد اندیشه و آرمان سربداران ریشهگرفته از آموزههای شیعی و تا اندازهای عرفانی بود. آنچه روشن است، مکتب تشیع تبلیغشده به توسط شیخ خلیفه و شیخ حسن جوری بود که انگیزه روانی برای سربداران ایجاد کرد. بایسته یادکرد است شماری از مورخان چون پطروشفسکی،نویسنده کتاب نهضت سربداران خراسان، بر آن باورند که «شیخ خلیفه به معنی واقعی کلمه صوفی نبود. شاید فقط از جملات و اصطلاحات اهل تصوف و شکل ظاهر سازمان اخوانالصفا به منظور تبلیغ و تدارک مقدمات خروج علیه ستمگران استفاده میکرد.»
واکاوی منابع تاریخی مرتبط با آن دوران مورخ را بدین نکته رهنمون میسازد که مردمی بودن، عدالتگستری و دینمداری در اندیشه سربداران بهویژه در سالهای نخستین قدرتیابی آنان واجد جایگاهی والا و ویژه بود.
مردمگرایی آنان از این نکته مستفاد میشود که حاکمان سربداری از سویی موروثی برتخت نمینشستند وازدیگر سوی، نه تنها از میان اشراف انتخاب نمیشدند بلکه از هر قشر و صنفی میتوانستند در صورت ابراز لیاقت بر تخت حکومت برنشینند و یا به مقامات بالا دست یابند. وجود پیشوایان و سپهسالارانی متعدد چون آیتیمور محمد که غلامی بیش نبود، کلواسفندیار که پیشهوری ساده بود، کلو ابوبکر نداف که رییس صنف ندافان سمرقند بود، یحیی کرابی که نوکر یکی ازبزرگان سربداری به شمار میآمد، پهلوان حیدر که قصاب بود و .... در میان بزرگان سربداری بر درستی این مدعا گواه است.
گفتنی است شاعر سربداری، ابنیمین فریومدی، در انزجار از اشرافیگری و نفرت از حاکمیت خودکامه چنین سروده است:
اگر دوگاو به دست آوری و مزرعهای/یکی امیر و یکی را وزیر نام کنی
و گر کفاف معاشت نمیشود حاصل/روی و شام شبی از یهود وام کنی
هزار بار از آن به که بامداد پگاه/کمر ببندی و بر چون خود سلام کنی
عدالتمحوری نسبی سربداران نیز آشکار است. ابنبطوطه، جهانگرد مشهور عرب، در سفرنامه خویش در اینباره چنین آورده است: «آیین عدالت چنان در قلمروی آنان رونق گرفت که سکههای طلا و نقره در اردوگاه ایشان روی خاک میریخت و تا صاحب آن پیدا نمیشد کسی دست به سوی آن دراز نمیکرد.» خواندمیر نیز درباره حکومت یحیی کرابی سربداری میگوید: «از غایت عدل و داد ولایت او به نهایت آبادانی و معموری رسید.»
کاهش چشمگیر خراج از شصت درصد کل محصول به سی درصد نیز نشانی دیگر از عدالتمحوری اینان است. در همین راستا، دولتشاه سمرقندی در تذکرهی خویش آورده است که در عصر علی موید، آخرین امیر سربدار، «از رعایا ده سه به جنس گرفتی و به یک دینار دیگر تعرض نرسانیدی.» به تعبیر پطروشفسکی استقرار مساوات در حقوق و ثروت ادعای اصلی دستکم گروهی از افراطیان سربداران را تشکیل میداد.
نیازمند یادکرد است در حکومت سربداری مردم میتوانستند بدون دعوت و اجازه در مجلس شهریار حاضر شوند و درباره افعال اوبحث کنند و وی رامحکوم نمایند و ظاهرا در خانه امیر حاجب و دربانی نیز وجود نداشت.
دینمداری سربداران نیز چشمگیر است. برابر با تاریخ، از آغاز پیدایش دولت سربداران دو رییس وجود داشت یکی روحانی و دیگری سیاسی. اینان این روند را تا پایان دوران حیات سلسله سربداری با فراز و نشیبهایی ادامه دادند. سربداران یاسای مغولی را کنار نهادند و به تقریب سعی نمودند در پیشبرد امور برابر شرع عمل کنند چنان که عوارضی را که مطابق موازین شرع نبود لغو کردند.
اهمیت و تاثیر نهضت
اهمیت نهضت سربداران را ازچند جهت میتوان تبیین نمود:
الف: اینان پس از برافتادن دولت شیعیمذهب بویهی به توسط سلجوقیان سنیمذهب، نخستین گروه شیعی بودند که به قیام دست یازیدند و تشکیل حکومت دادند.
ب: به تقریب در درازنای تاریخ کهن ایران حکومتها در بیشتر مواقع بر پایه قدرت ایلی و عشیرهای شکل گرفتهاند. جنبشهای مردمی نیز در تاریخ ایران اندکشمارند. اما قیام سربداران جنبشی کاملا تودهای بود که بدون یاری جستن از حمایتهای قبیلهای شکل گرفت و توانست به حکومت نیز دست یابد.
ج: ادامه حیات سلسلههای حاکم در ایران همواره بر پایه انتقال موروثی قدرت استوار بود. اما حکومت سربداران هیچگاه این ویژگی را به خویش ندید و انتصاب حاکم به گونهای انتخاب ازسوی مردم انجام میشد. شاید بتوان گفت نوعی دموکراسی تودهای در میان سربداران حاکم بود.
تاثیر نهضت سربداران بر جامعه ایران تا اندازهای چشمگیر بود. افکار سربداری در نواحی ساحلی دریای مازندران، گیلان و مازندران، رواج فراوان یافت. حکومت شیعی مرعشیان مازندران در واقع تقلیدی بود از حکومت سربداران خراسان. حکومت سادات کیایی گیلان نیز در واقع با الهام از سربداران خراسان موجودیت یافت. نهضت سربداران در کرمان نیزمنعکس شد. پهلوان اسد بن طوغانشاه در راس نهضت سربداران کرمان قرار گرفت و به مبارزه با حاکمان مظفری پرداخت ، هرچند که سرانجام مقاومت دلیرانه کرمانیان شکسته شد و پهلوان اسد سر به دار داد. در فرارود نیز گروههایی با آمال سربداران خراسان تحرکاتی نمودند اما حرکتشان با موفقیت همراه نشد.
به عنوان یک نتیجه میتوان گفت تمام نهضتهایی که در سده هشتم هجری در ایران وقوع یافت، از لحاظ ترکیب اجتماعی و معتقدات وتمایلات، به نهضت سربداران خراسان نزدیک و تا اندازهای انعکاس جنبش مزبور بود.
کهن دژ پنهان در جنگل سبز - قلعه رودخان
قلعه رودخان، که از جمله شگفتانگیزترین بناهای تاریخی ایران به شمار میآید و در تاریخ 30/5/1384 به شماره 1546 در فهرست آثار ملی کشور به ثبت رسیده، در استان گیلان و در فاصله 23 کیلومتری جنوبغربی شهر فومن در بخش مرکزی و در دهستان گورابپس واقع شده است . طول جغرافیایی این دژ زیبا که در میان کوههای پوشیده از جنگل قرار دارد در 49 درجه و 14 دقیقه و 19 ثانیه طول شرقی و عرض جغرافیایی آن 37 درجه و 3 دقیقه و 51 ثانیه عرض شمالی است .

ارتفاع قلعه رودخان متغیر و در حدود 687 الی 778 متر از سطح دریاهای آزاد است . آنچه هویدا مینماید آن است که قلعه رودخان بر روی خط الرأس کوهی که ادامه ارتفاعات پشتکوه تالش و ماسولهداغ بوده و نامور به قلعه ژیه میباشد قرار گرفته است .
راه دسترسی به قلعه
راه دسترسی به قلعه ای که گستردگی ، استواری ، بزرگی و زیبایی آن اسباب شگفتی را فراهم میآورد از طریق شهر فومن و گذر کردن از روستاهای گشت ، کردمحله ، گشت رودخان ، سیاه کش ، گوراب پس ، ملسکام ، سیدآباد ، قلعه رودخان ، حیدرآلات و قلعه دنه و البته طی کردن مسیری 5/1 کیلومتری است که از طریق پلههای احداث شده در میان اراضی پارک جنگلی قلعه رودخان انجام میپذیرد .
وجه تسمیه قلعه رودخان
این قلعه را ظاهرا بدان سبب قلعه رودخان نامیدهاند که از نزدیکی آن ( در شرق قلعه )رودی میگذرد . اما آنچه روشن است نام این رودخانه که ، از به هم پیوستن رودهای حیدرلات و مرزلات شکل میگیرد ، و اسم قلعه باهم درآمیخته و هر کدام از دیگری نشانی جستهاند ، به گونهای که قلعه را رودخان و رودخانه را قلعه رودخان نام نهادهاند .

این قلعه به جز رودخان به نام های دیگری نیز مشهور است و از آن جمله است قلعه حسامی ، قلعه هزار پله ، قلعه سگسال ( سکسار ) . کاربرد اسم حسامی برای نامیدن قلعه بیگمان بیانگر نام شخصی به نام حسام است ، در تأیید این نکته به هنگام بیان پیشینه تاریخی قلعه رودخان سخن به تفصیل به میان خواهد آمد . نام هزار پله نیز گویا به سبب وجود صدها پلهای است که در امتداد دیوارها و برجهای قلعه وجود دارد . شوربختانه نگارنده از وجه تسمیه سگسال یا سکسار به رغم جستجوی بسیاردر منابع تاریخی و جغرافیایی چیزی درنیافت ، شاید بتوان گفت نام سگ اشارهای به سال ساخت یا سال تجدید بنای قلعه است .

پیشینه تاریخی قلعه رودخان
از قلعه رودخان با وجود آن که عظمت و صلابتش نشان از اهمیت افزون آن در ادوار تاریخی دارد متأسفانه کمتر اثری در منابع تاریخی و جغرافیایی میتوان یافت . این گمگشتگی قلعه رودخان در کتابها و اسناد به یادگار مانده از روزگاران کهن چنان است که تا پیش از سده دهم هجری هیچ نامی از آن در متون تاریخی و جغرافیایی برده نشده است . به عنوان نمونه ، ظهیرالدین مرعشی ، تاریخنگار نامی سده نهم هجری ، در کتاب تاریخ گیلان و دیلمستان که قدیمی ترین و در عین حال شاید معتبرترین سند تاریخی گیلان است، کمترین اشارهای نیز بدین قلعه نداشته است .[1] ظاهرا نخستین بار عبدالفتاح فومنی ، از تاریخنگاران عصر صفوی ، در کتاب تاریخ گیلان تنها اشارهای کوتاه و گذرا بدین قلعه داشته است .
« امیره شاهرخ و کامیاب ، پسران امیره سالار و بنی اعمام حسین خان که به دستور حسن خان کهدمی در کوه قلعه رودخان کشته شدند . »[2]
چنان که از سطور نقل شده از کتاب تاریخ گیلان بر میآید، اشاره عبدالفتاح فومنی مستقیماً به خود قلعه نبوده و بیشتر منظور او متوجه کوه قلعه رودخان بوده است . با این وجود اگر اندکی خوش بینانه نگریسته شود می توان از آن چنین دریافت که قلعه رودخان و یا ویرانه هایی از آن در عهد و زمانی که عبدالفتاح فومنی میزیست وجود داشته است .

از دیگر کتاب هایی که در آن نام قلعه رودخان آمده است می توان به کتاب رستمالتواریخ محمد هاشم آصف ، مورخ قرون یازده و دوازده هجری ، اشاره کرد . وی از هدایت الله خان، حاکم گیلان به روزگار فرمانروایی کریم خان زند، و تجهیز قلعه رودخان به توپ های جنگی، یاد کرده است .[3]
از میان نویسندگان خارجی نیز نخستین کسی که از این قلعه یاد کرده خودزکو ، محقق روسی ، لهستانیالاصل و کنسول روسیه در رشت ، بوده است . ظاهراً او در سال 1830 از این قلعه دیدن کرده است . او به هنگام بازدید خودزکو از قلعه رودخان کتیبه ای دیده است که امروزه اثری از آن در دست نیست . وی درباره قلعه رودخان چنین نوشته است :
« دژی است بر بالای کوهی در قسمت علیای رودخانهای به همین نام، بام آن سنگی است و طرفین ورودی دارای دو برج دفاعی مستحکم است و بر روی سر در ورودی آن حک شده است که این قلعه برای نخستین بار در سال 918 تا 921 هجری قمری برای سلطان حسام الدین امیر دباج بن امیر علاءالدین اسحاقی تجدید بنا شد .[4]
رابینو ، نایب کنسول انگلیس در رشت در فاصلة زمانی 1912-1906 ، بسان خودزکو بر این باور بوده است که حسام الدین بن دباج در سال 918 آن را بازسازی نموده است .[5] به گفته او کتیبهای در آنجا وجود داشته که مؤید ادعایش بوده است . بر اساس کتیبة مذکور ، این بنا در سال 918 تا 921 هجری به فرمان سلطان حسام الدین امیر دباج بن امیر علاءالدین اسحقی مرمت گردیده است . ظاهراً بر این کتیبه منظومه ای از خان احمد شیروانی نیز حکاکی شده بود .[6]
چنان که پیشتر نیز گفته شد نام دیگر قلعه رودخان ، قلعه حسامی بوده است که بیگمان این وجه تسمیه به سبب بازسازی آن به توسط حسامالدین اسحاقی بوده است .

دکتر منوچهر ستوده ، نویسنده کتاب ارزشمند از آستارا تا استرآباد ، هم از این قلعه بازدید نموده است . آنچه از مقایسه و بررسی گزارش های خودزکو و ستوده برمی آید آن است که قلعه رودخان شاید پیشتر دارای دو کتیبه بوده است و گویا یکی از آنها را که خودزکو دیده در زمان بازدید دکتر ستوده وجود نداشته ، اما آن یکی موجود بوده است .[7]
بررسی و بازبینی کتابهای تاریخی و جغرافیایی میتواند پژوهشگر را با توجه به عدم یادکرد نام قلعه رودخان در منابع دیرینهتر از عصر صفوی بدین نکته رهنمون سازد که قلعه رودخان پیش از این زمان و عهد وجود نداشته است . اما آزمایش هایی که در سال 1377 بر روی ملاط بخش هایی از بنا به عمل آمد نشان داد که بخشی از بنا دست کم قدمتی میان 580-500 سال دارد[8] و این خود نشان میدهد که قلعه رودخان پیش از روی کار آمدن صفویان نیز وجود داشته است . البته وجود پیهای سنگی و نوع استفاده از آنها و آثار باقیمانده از بعضی طاقها و داخل برخی برجها، قلعه رودخان را شباهتی افزون با بناهای دوران سلجوقی نیز میبخشد .
از دیگر سوی ، قلاع ساسانی معمولاً واجد برجهای نیمهگردی بودند که جلوتر از دیوار دفاعی و نزدیک به هم ساخته میشدند . این شیوه قلعهسازی در قلعه رودخان نیز مورد کاربرد واقع شده است .[9] این نکته شاید بتواند نمایانگر این باشد که قلعه رودخان از جمله قلاع ساخته شده به روزگار ساسانی باشد و البته شاید هم نشان دهنده آن باشد که در ساخت قلعه رودخان از معماری قلاع ساسانی الگوبرداری شده است .
شایسته و بایسته است یاد شود یافته شدن دستشوییهایی که بر خلاف رسم معماری اسلامی در جهت قبله ساخته شدهاند این ایده را قوت میبخشد که تاریخ بنای این قلعه مربوط به سدههایی پیش از ورود اسلام به ایران و یا دست کم گیلان بوده باشد .[10]

به هر ترتیب ، از مجموع آنچه گفته شد می توان بدین نتیجه رسید که تاریح بنای اولیه قلعه رودخان چندان مشخص نیست ، برای نیل به تاریخ ساخت بنا نیاز به پژوهشهای باستانشناسی بیشتر است و البته تنها این نکته واضح و مبرهن است که قلعه رودخان در دورههای مختلف مورد بازسازی ، مرمت و کاربرد واقع شده است .
وسعت و گستردگی قلعه
قلعه رودخان مساحتی در حدود 6/2 هکتار را دارا است که در امتدادی غربی- شرقی بنا نهاده شده است . طول این قلعه در حدود 500 متر و عرض آن از 10 الی 50 متر متغیر میباشد
ساختار قلعه
قلعه رودخان که به سبب به کار گرفته شدن شیوههای مختلف معماری در بنای آن وهمچنین دربرداشتن اشکال هندسی متنوع در ساختمان آن ، زیبایی خاصی را دارا است از سه بخش غربی ، میانی و شرقی تشکیل شده است . بخش غربی آن از در ارتفاعی بالاتر از سایر قسمت های قلعه قرار دارد . در آن تاسیساتی چون آب انبار ، قراول خانه و تعدادی واحد مسکونی وجود دارد . بیشتر پژوهشگران از جمله دکتر ستوده بر این باورند که شاهنشین قلعه نیز در این بخش بوده است[11] بخش میانی قلعه رودخان که به صورت گود ناودیس مانندی است شامل دروازه اصلی و چندین برج میباشد .
بخش شرقی نیز که مساحتش از بخش غربی کمتر است مشتمل بر ساختمانهایی است که بناهای موجود در آن بیشتر جنبه نظامی داشته است . یک دروازه ورودی ، زندان ، درب اضطراری ( دزد در ) ، حمام و تعدادی واحد مسکونی از جمله تاسیسات این بخش به شمار میآید .

کاربری قلعه رودخان
بناهای متعدد قلعه رودخان نشان دهنده آن است که تلاش فراوانی در جهت ایمنسازی قلعه در ادوار تاریخی انجام پذیرفته است ، اما گستردگی بسیار این دژ ، بناهای پرشماری که در ادامه بدانها نیز پرداخته خواهد شد ، و تنوع به نسبت افزون آثار معماری پژوهشگر را بدین نکته راهنمایی میکند که احتمالاً این قلعه دستکم در دورهای از زمان تنها کاربری نظامی نداشته است . شاید حتی هدف امیرحسام الدین از بازسازی و مرمت قلعه رودخان در کنار استواری بخشیدن بیشتر به شرایط نظامی و دفاعی قلعه ، مورد کاربرد قرار دادن آن به عنوان شهرکی نظامی _ مسکونی به هنگام نابه سامانی روزگار نیز بوده باشد . البته شایان یادکرد است که به احتمال زیاد حسام الدین تنها به بازسازی دیوارها و بناهای پیوسته به حصار دست یازیده بود ، زیرا در داخل قلعه بناهای متعددی دیده می شود که از آنها فقط پیهای سنگی و زیرساختهای آجری به جای مانده است . اگر واقعا اینگونه بوده باشد میتوان این فرضیه را تا حدی محتمل فرض نمود که این قلعه پیشتر شهرکی مسکونی – نظامی بوده و این امیر اسحاقی به هنگام تعمیر قلعه تنها به وجه نظامی آن عطف نظرداشته است .
[1] . کتاب تاریخ گیلان و دیلمستان برای آگاهی با تاریخ گیلان بسیار پر بهره و سودمند است . نگاه کنید به : مرعشی ، سیدظهیرالدین بن سیدنصیرالدین ؛ تاریخ گیلان و دیلمستان ؛ با تصحیح و تحشیه دکتر منوچهر ستوده ، چاپ دوم ، تهران : مؤسسه اطلاعات ، 1364
[2] . فومنی گیلانی ، ملاعبدالفتاح ؛ تاریخ گیلان – وقایع سال های1038-923 هجری قمری ؛ به تصحیح و تحشیه منوچهر ستوده ، تهران : بی نا ، 1349 ، ص 171
[3] . آصف ، محمدهاشم ؛ رستم التواریخ ؛ به تصحیح محمد مشیری ، تهران : بی نا ، بی تا ، ص 371 و 351
[4] . خودزکو ، الکساندر ؛ سرزمین گیلان ؛ ترجمه سیروس سهامی ، تهران : پیام ، 1354 ، ص171
[5] . رابینو ، هـ ، ل ؛ ولایات دارالمرزایران- گیلان ؛ ترجمه جعفر خمامی زاده، رشت : طاعتی ، 1357 ، ص 187
[6] . همان ، ص 187
[7] . ستوده ، منوچهر ؛ از آستارا تا استرآباد ؛ جلد اول ، تهران : بی نا ، 1349 ، ص158
[8] . براساس اطلاعات گرفته شده از سازمان میراث فرهنگی و گردشگری گیلان .
[9] . براساس اطلاعات گرفته شده از سازمان میراث فرهنگی و گردشگری گیلان .
[10] . گیلان تنها بخشی از ایران بود که هرگز در برابر شمشیر اعراب سر تسلیم فرود نیاورد . اسلام آوردن گیلانیان تنها از سدة سوم هجری به بعد با تبلیغ علویان و مسلمانان فراری از ستم خلفای اموی و عباسی انجام پذیرفت .
[11] . از آستارا تا استرآباد ، ج1 ، ص 159
اندیشه و آرمان در نهضت جنگل
این جستار که اندک زمانی پیشتر از سوی اینجانب نگارش یافته ، پیش از این در تاریخ 1389/9/14 در روزنامه ، جام جم ، منتشر شده است.
===============================
ایران به عنوان یکی از دیرینهسالترین کشورهای دنیا واجد تاریخی دور و دراز و سرشار از فراز و نشیب بوده است. آنچه روشن است در مجموع این فراز و فرودهای تاریخی ، دوران معاصر ایران را میتوان به مانند نقطهی عطفی یافت که جنس اتفاقات رخ داده در اثنای آن ، خارج از شباهتهایش با رویدادهای اعصار پیشین ، واجد تفاوتهای افزونی نیز است.
آنچه از مطالعهی اسناد تاریخی بدان میتوان دست یافت آن است که ورود و حلول مفاهیمی نوین چون مشروطیت ، مساوات ، ملیت ، آزادی و همچنین حضور مردمان عادی یا به اصطلاح قشر رعیت در عرصهی فعالیتهای سیاسی - اجتماعی و تحولات پرشتاب جامعهی جهانی و بازتاب آن دگردیسیها در امور ایران که گهگاه با دخالت استعمارگران در امور داخلی ایران و برخی اوقات با اشغال ایران به توسط ابرقدرتان جهانی نمود ویژهای مییافت ، اسباب متفاوت بودن جنس رویدادهای تاریخ معاصر ایران را با وقایع روزگاران پیشین فراهم میآورد .

در حقیقت ، بازبینی نقادانهی این برهه از تاریخ ایران که مشحون است به حوادث و رخدادهایی چون جنگهای ایران و روس ، جنبش تنباکو ، انقلاب مشروطیت ، ملی شدن صنعت نفت ، انقلاب اسلامی و ... تاریخپژوه را بدان نتیجه رهنمون میسازد که تاریخ معاصر ایران واجد پویایی خاصی بوده است.
آنچه هویدا مینماید ، پدیدار گشتن جنبشهای مردمی متعدد را باید از جمله مهمترین سرفصلهای تاریخ این عهد برشمرد و بیگمان نظر به اهمیت بسیار چرایی و چگونگی سربرآوردن جنبشهایی چنین که در طول تاریخ ایران کمسابقه و شاید بهتر است گفته شود بیسابقه بودهاند توجه و عنایت افزونتری را میطلبد.
نهضت جنگل یا قیام میرزاکوچک خان جنگلی و یارانش در گیلان از جمله مهمترین و تاثیرگذارترین این جنبشها است. شوربختانه ، این نهضت که در اردیبهشت ماه سال 1294 هـ.خ با رهبری میرزا در گیلان آغاز و در 11 آذر ماه سال 1300 هـ.خ با درگذشت او پایان پذیرفت ، به رغم مساعی ارزندهی برخی کاوشگران تاریخ و کوششهای ارزشمند شماری از تاریخپژوهان نامآور ، همچنان برای بسیاری از افراد علاقمند به میهن و تاریخ وطن و حتی بسیاری از دانشجویان رشتهی تاریخ ناشناخته مانده است. به باور نگارنده ، همانگونه که در مقدمه خویش بر کتاب ، مجموعهی روزنامههای جنگل ، نیز آورده است ، این ناشناخته بودن ماهیت و چیستی نهضت جنگل تا بدان حد است که برخی میپندارند رهبران نهضت جنگل در پی تجزیهطلبی و در اندیشهی استقلال گیلان بودهاند ، شماری دیگر بر آن باورند که میرزاکوچکخان و یارانش سودای برپایی جمهوری سوسیالیستی در ایران به سر داشتهاند ، عده ای نیز گمان میدارند که جنگلیان در دامان بلشویک های تازهپیروز روسیه پرورش یافته بودند و البته شماری نیز جنبش جنگل را حرکتی ملی - اسلامی برشمردهاند که با الهام از اصول آیین اسلام در جهت استقلال ایران و برپایی حکومتی مبتنی بر اسلام گام برداشته اند.

در واقع ، راقم این سطور بر آن ایده است که چند و چون نهضت جنگل حتی برای بسیاری از جستجوگران تاریخ نیز ناشناخته و پر از ابهام است و کاربرد نگاههای ایدئولوژیک ، نگرشهای خاص سیاسی- اجتماعی و نظریهپردازیهای همراه با چاشنی تعصب و احساس موجب شده است دوستداران تاریخ خود را با انبوهی از نظریات گوناگون و مخالف هم درباره میرزاکوچکخان و یارانش مواجه ببینند.
براساس آنچه علم تاریخ نوین گوشزد میکند برای شناخت بهتر ماهیت هر رخداد تاریخی ، گردآوری و پردازش دادههای تاریخی باید به دور از مکنونات قلبی و عاری از هرگونه پیشداوری و به عبارت دیگر با یاری جستن از روح فلسفهی تاریخ انجام شود. ناگفته پیدا است برای درک درست مرام و مشی نهضت جنگل نیز رعایت این اصل کلی بایسته است ، معالوصف ، این اصل شرط لازم است و شرط کافی برای شناخت اندیشه و هدف جنگلیان ، بهره جستن مدبرانه از اصلیترین و مهمترین منابع شناخت افکار سردمداران جنگل یعنی مقالههای مندرج در ارگان رسمی نهضت جنگل ، روزنامهی جنگل[1]، بیانیههای نهضت جنگل و مکاتبات میرزاکوچکخان و دیگر سران آن است.
از آنچه گفته آمد غایت هدف نگارنده در این جستار مشخص شد و آن تبیین درست و تحلیل منطقی اندیشه ، مرام و آرمان برپادارندگان نهضت جنگل است. در راستای نیل بدین هدف ، نگارنده تلاش خواهد نمود درستی یا نادرستی هریک از آرای متضاد یادشده را بررسی نماید و سر آخر با جمعبندی نهایی تحلیل خویش را بیان دارد.
چنانکه پیشتر نیز بیان شد شماری اذعان داشتهاند که رهبران نهضت جنگل در پی تجزیه و درتفکر استقلال گیلان بودهاند. استدلال این گروه تنها بدان سبب است که جنگلیان حرکت خود را از گیلان آغاز و حکومت جمهوری خویش را هم در گیلان بنیان نهادهاند. اما این دعوی به سه جهت خود را ابتر و سادهانگارانه مینمایاند:
الف: جنگلیان از همان نخستین روزی که جمهوری شورایی را در گیلان بنیان نهادند هدف خود را ایجاد جمهوری شورایی در سراسر ایران برشمردند و اعلام کردند که اصول عدل و برابری را میخواهند در سرتاسر ایران بگسترانند و از عموم ملت ایران خواستند برای نجات ایرانی از ظلم هر ظالم به انقلاب جنگل بپیوندند. این مهم از بیانیهای که جنگلیان در 14 شوال 1338 هـ . ق . برابر با 10 تیر 1299 هـ . خ . در روزنامهی جنگل منتشر ساختند به سادگی برمیآید.
ب: این دسته از مورخان این نکته را به خزان فراموشی سپردهاند که جنگلیان پس از اعلام تشکیل جمهوری موقت شورایی در گیلان در اندیشه فتح تهران بودند. گفتنی است مقدمات این کار از سوی آنان کاملا فراهم آمده بود و نیروهای جنگل از منجیل نیز گذشته و در آستانه ورود به قزوین بودند و اگر خیانت شورویها و دخالت نیروهای اشغالگر انگلیسی نبود بهسان روزگار مشروطه که نیروهای گیلانی تهران را تصرف کردند و استبداد محمدعلیشاهی را پایان بخشیدند ، دگربار به سادگی تهران را فتح میکردند و اینبار حیات دولت قاجاری را خاتمه میبخشیدند.
ج: نگاهی به مکاتبات میرزا نشان میدهد که تا چه اندازه این باور نادرست است. به عنوان نمونه میرزا در بخشی از نامهاش به رتشتین ، سفیر دولت شوروی در ایران ، با قاطعیت تمام چنین نگاشت:
« ... مقصود من و یارانم حفظ استقلال مملکت و اصلاح و تقویت مرکز است. تجزیهی گیلان ... را خیانت صریح دانسته و میدانم. »

همانطور که پیش از این نیز تقریر شد بخشی از تاریخپژوهان بر آن عقیده هستند که میرزا و یارانش در پی برپایی جمهوری سوسیالیستی در ایران بودند. حقیقت آن است که این نکته تا اندازهای درست است و جنگلیان در برههای از زمان تصمیم به برپایی جمهوری سوویتی در سراسر ایران گرفتند و حتی جنبش خود را انقلاب سرخ ایران نام نهادند ، با این وجود ، چند نکته را باید کاملا در نظر داشت:
الف: جمهوری شورایی مدنظر میرزا و یارانش با آن جمهوریهای کمونیستی که در شوروی یا در دوران پس از جنگ دوم جهانی در اروپای شرقی پدیدار شد تفاوت ماهوی داشت ، زیرا میرزا برخلاف افرادی چون مارکس ، انگلس ، لنین ، استالین و دیگر سردمداران کمونیسم نه تنها مذهب را افیون تودهها برنمیشمرد ، بلکه بدان اعتقاد ویژه داشت و با هرگونه اقدام بر علیه دین و مذهب مخالف بود. علاوه بر این کمونیسم دیدگاهی جهانوطنی را تبلیغ مینماید و در آن هرگونه ملیگرایی نفی میشود ، این در حالی است که میرزا به ایران عشق میورزید و این مهم نه تنها از مکاتبات عدیده و عملکردش به آسانی برمیآید ، بلکه از مجالس شاهنامهخوانی که در درون جنگل درجهت ارتقای حس ملیتخواهی جنگلیان برگزار میشد نیز مستفاد میشود. در واقع اگر اینگونه نبود و میرزا در اعتقاد مذهبی خویش راسخ نبود و عشق به میهن در او وجود نداشت هیچگاه در سرلوحه بیشتر شمارگان روزنامهی جنگل (دستکم 35 شماره از 39 شمارهی منتشره) نگاشته نمیشد این روزنامه « نگاهبان حقوق ایرانیان و منور افکار اسلامیان است .»
ب: هرچند در درون نهضت جنگل افرادی با تفکر کمونیستی حضور به هم رسانده بودند ، اما میرزاکوچکخان هرگز دنبال برپایی کمونیسم نبود ، بلکه او تنها بخش مساواتطلبی و عدالتمحوری مدعایی سوسیالیستها را پذیرفته بود و پذیرش این اصول از سوی میرزا با توجه به شعارهای زیبایی که سردمداران شوروی سرمیدادند و با عنایت به آن که ماهیت واقعی کمونیسم شوروی در آن روزگار هنوز روشن نشده بود چندان شگفت نمینماید.
ج: پدیدارشدن اختلاف شدید و بروز درگیری با طرفداران کمونیسم (آن هم در فاصلهی زمانی اندک) در درون جنبش و جدایی نهایی دستهی کمونیست از نهضت جنگل و کشته شدن حیدرخان عمواوغلی ، از سردمداران اصلی چپگرایان نهضت جنگل و موسس حزب کمونیست ایران به توسط جنگلیان ، خود نشان از آن است که نه میرزا به دنبال برپایی حکومت کمونیستی بوده است و نه جنگلیان چنین آرمانی به سر پرورانده بودند.
دیگر دعوی نابهجا دربارهی جنگلیان آن است که میرزا و جنگلیان دستپروردهی بلشویکهای تازهپیروز شوروی بودهاند. طرفداران این عقیده دعوی خویش را به جهت روابط میرزاکوچکخان با رهبران شوروی و اعلام جمهوری شورایی از سوی جنگلیان مستدل داشتهاند. خارج از اختلاف ماهوی افکار میرزا با تفکرات سردمداران شوروی که در سطور پیشین یاد شد و همچنین جدا از آنکه در نهضت جنگل طیفهای مختلف فکری حضور داشتند دلایلی دیگر در دست است که میرزا و یارانش به بلشویکها و کمونیستهای روسی وابسته نبودند ، بلکه در برههای از زمان به جهت برخی شعارها و دعاوی زیبا و انسانی آنان و همچنین فروپاشیده شدن امپریالیسم تزاری روس به توسط آنان (زیرا ایرانیان خاطرهی اجحافهای دولت تزاری را هیچگاه از خاطر نزدوده بودند.) اعتمادی اشتباه بدانها نمودند و با سادهاندیشی از آنان که خود را حامی مستضعفان جهان مینامیدند انتظار یاری یافتند. درضمن این نکته را نباید از نظر دور داشت که چون دولتمردان شوروی در رقابت با دیگر قدرتهای استعماری بهویژه انگلستان بودند ، تلاش مینمودند از قدرت انقلابی ملل تحت استعمار شرق درجهت فشار بر آنها بهره برگیرند و این سیاست اسباب نزدیکی گاه و بیگاه آنان را با انقلابیون سرزمینهای مختلف و از جمله نهضت جنگل ایران فراهم میآورد. اما همانگونه که پروفسور شاهپور رواسانی در کتاب ، نهضت میرزاکوچکخان جنگلی و اولین جمهوری شورایی در ایران ، اشاره داشته است شوروی سرانجام از نهضتهای انقلابی جهان و از جمله نهضت جنگل فاصله گرفت و همزیستی مسالمتآمیز با قدرتهای استعماری و سازگاری با دول سرمایهداری را ترجیح داد.
در تایید بیشتر این مدعا میتوان به مکاتبات میرزا با سران شوروی اشاره داشت که در بیشتر مواقع انتقادی بوده و عدم همخوانی گفتار و کردار روسها در آنها نکوهیده شده است. آنچه از مطالعهی این نامهها برمیآید آن است که میرزا حتی اطاعت کورکورانه از روسها را نمیتابید ، چه رسد که آلت فعل و دستپروردهی آنان باشد. در بخشی از نامهای که میرزا به لنین نگاشته بود چنین آمده است:
«پروپاگاندهای اشتراکی در ایران عملا تاثیر سوء میبخشند ، زیرا پروپاگاندچیها از شناسایی تمایلات ملت ایران عاجزند. ... ملت ایران حاضر نیست برنامه و روش بلشویزم را قبول کند. »
نامهی میرزاکوچکخان به مدیوانی ، نمایندهی دولت شوری در گیلان ، نیز بر درستی گفتار فوق گواهی میدهد:
« ... اگر این اقدامات شما دوام پیدا کند ناچاریم به هر وسیله باشد به تمام احرار و سوسیالیستهای دنیا حالی کنیم که وعدههای شما همهاش پوچ و عاری از صحت و صداقتند. به نام سوسیالیسم اعمالی را مرتکب شدهاید که لایق قشون مستبد نیکلا و قشون سرمایهداری انگلیس است. »
مجموع مقالاتی که در روزنامهی جنگل نگاشته شده نیز اثباتکنندهی آن است که میرزا و یارانش به هیچ وجه منالوجوه دستپروردهی بلشویکهای شوروی نبودهاند. من باب مثال مقالهی مفصلی با عنوان ، قول را فعل لازم است ، در نخستین شمارهی ، روزنامهی جنگل ، منتشر شد ، مطالعهی این مطلب به سادگی عیان میسازد که تهمت وابستگی جنگلیان به شوروی چه اندازه ناروا و گزاف بوده است.
همانطور که در سرآغاز سخن نیز گفته شد ، شماری از پژوهشگران جنبش جنگل را حرکتی ملی - اسلامی برشمردهاند که با الهام از اصول آیین اسلام در جهت استقلال ایران و برپایی حکومتی مبتنی بر اسلام گام برداشتهاند.

آنچه روشن است ، در درستی این دعوی که در برپایی جنبش جنگل عقاید مذهبی و علایق ملی نیز تاثیر فراوان داشته و این مهم که میرزا فردی کاملا باورمند به اعتقادات اسلامی و واجد علایق مذهبی بوده است تردیدی وارد نیست. در صدق این مدعا که میرزا و یارانش از اصول دین اسلام نیز الهام گرفتند شکی نیست ، اما این مدعا که او در جهت برپایی حکومتی اسلامی گام برداشته بود درست نمینماید. زیرا در ایران به رغم آنکه گهگاه اندیشههای پاناسلامی از سوی افرادی چون سیدجمالالدین اسدآبادی مطرح شد ، تنها پس از درپیش گرفته شدن روند سکولاریتی لجامگسیخته در سیاست از سوی پهلویها بود که برخی خواص و از جمله بسیاری از روحانیت را بدان اندیشه واداشت که ایجاد حکومت اسلامی ضروری است و سرانجام نیز با تئوریزه شدن بحث جمهوری اسلامی از سوی امام خمینی در سال 1357 بدین اندیشه جامهی عمل پوشانیده شد.
درحقیقت ، میتوان گفت میرزا فردی مبادی آداب مذهبی بود و حتی در بسیاری موارد به اجرای حدود شرعی میپرداخت (مانند حد زدن یکی از یارانش که به شرب خمر پرداخته بود) ، اما هیچگاه دنبال ایجاد حکومتی اسلامی هم نبود زیرا هنوز ضرورت تاریخی آن احساس نشده بود.
این مهم از آنجا نیز مستفاد میشود که میرزا و جنگلیان به رغم آنکه خود را نگاهبان و منور فکر اسلامیان میپنداشتند و به زعم آنکه در بیانیهها ، مقالهها و عملکرد خویش اسلام را از نظر دور نمیداشتند هیچگاه سخن از حکومت اسلامی به میان نیاوردند.
به هرحال به عنوان پایانی بر این کوتاهسخن میتوان گفت اندیشه میرزا آمیختهای از تفکرات مذهبی و علایق ملی بود. بر تفکرات او عدالتخواهی و مساوات جویی مکتب سوسیالیسم نیز تاثیر نهاد ، اما جنبههای ضد مذهبی ، ضد ملی و حتی اقتصادی این مکتب را به هیچ انگاشت. او با این طرز تفکر به رغم آنکه یارای کامل آن نیافت مکتبی اجتماعی و مدون پایهگذاری کند تلاش نمود جنگلیها را به طریقی هدایت کند که همواره پشتیبان استقلال ایران ، حامی آزادی و رفاه مردم ایران و مخالف هرگونه استعمار و استبداد باشند. دریک جمله ، آرمان اصلی میرزا و یارانش استقلال و آبادی ایران و آزادی مردم آن بود.
[1] . نیازمند یادکرد است ، نگارنده 36 شماره از مجموع 39 شمارهی منتشرهی روزنامهی جنگل را در قالب یک کتاب گردآوری نموده است. نگاه کنید به : نعمتی لیمائی ، امیر ، مجموعهی روزنامههای جنگل ( نشریهی نهضت جنگل ) ، مشهد: امیدمهر ، 1389
=======================================
معرفی کتاب مجموعه ی روزنامه های جنگل ( نشریه نهضت جنگل )
سفارش کتاب « مجموعه ی روزنامه های جنگل »
معرفی کتاب « مجموعه ی روزنامه های جنگل » در روزنامه جام جم
خواجه نظام الملک طوسی و ماکیاولی – از تشابه تا تفاوت اندیشه ها
عید سعید فطر مبارک باد
__________________________
خواجه نظامالملک طوسی، نویسنده کتاب مشهور سیاستنامه، در اموری چون سیاستورزی، پایهگذاری سامانههای نوین آموزشی و نگارش کتابهای علمی ـ ادبی ازجمله نامداران ایران در گسترهای زمانی به وسعت تمام تاریخ است. وی زمانی نزدیک به سه دهه با کیاست و درایت تمام عهدهدار کار وزارت در بارگاه حکومت دو سلطان شهیر سلجوقی، آلب ارسلان و ملکشاه بود. آن اقتدار و هوشمندی که این سیاستمدار برجسته در درازنای صدارت طولانی خود بروز داد، سبب شد که شمار افزونی از مورخان نامی دیار فرنگ و همچنین بسیاری از تاریخپژوهان نامآور میهن از عهد زمامداری دو سلطان یاد شده با عنوان عصر خواجه نظامالملک یاد کنند.
نگارنده را در این کوتاهسخن به چگونگی اجرای سیاست یا چرایی برپایی نظام نوین آموزشی (مدارس نظامیه) از سوی خواجه کاری نیست و به کشیدن کباده این معانی عظیم و سترگ نیز دست نخواهد یازید. آنچه روشن است، واکاوی و بررسی این مطالب خود مجالی دیگر و بازفرصتی نو میطلبد. آنچه مرتبط با خواجه طوس است و در این جستار به کار میرود، اندیشه اقتدارگرایانه ایرانشهری او است که نه تنها در ورطه عمل و کارزار سیاست، بلکه در کتابش، سیاستنامه، نیز در جهت تبلیغ و نهادینه ساختن بیش از پیش آن گام برداشت.
بایسته یادکرد است، شماری از پژوهشگران حوزه اندیشه و برخی جستجوگران وادی تاریخ، به درستی، همسانیهایی چند میان آرا و باورهای نظامالملک و نیکولو ماکیاولی، اندیشمند اقتدارگرای ایتالیا و نویسنده کتابهای مشهور شهریار و گفتارها، یافتهاند. راقم این سطور، در این جستار کوتاه در پی آن است تا ضمن بیان موارد تشابه آرای این دو اندیشمند، تفاوتها و ناهمسانیهای اندیشه آن دو را نیز هویدا سازد.
الف : همسانیهای فکری
برابر با تاریخ، نظامالملک به عنوان وزیر دستگاه سلجوقی و ماکیاولی به عنوان یک دیپلمات، از نزدیک درگیر و گرفتار سیاست عملی بودند. آنچه روشن است، وجود حکومتهای پراکنده و متقارن درایران و رقابت منفی بین دولت - شهرهای ایتالیا به مثابه مانعی بر سرراه وحدت و انسجام سراسری در این دو سرزمین دیرینهسال جلوه مینمود. بنابراین، هر دوی این اندیشهورزان، برقراری حکومتی مقتدر و توانمند را تنها راه حل ممکن برشمردند. به تعبیر دیگر، آنچه محور اصلی مباحث، سیاستنامه نظامالملک و شهریار ماکیاولی، را تشکیل میدهد حکومت است. حفظ و نگهداری قدرت نیز در اولویت التفات آن دو قرار داشت. درحقیقت، هم به باور نظامالملک و هم به نظر ماکیاولی، مصلحت دولت بر هر چیز دیگری تقدم دارد. از این رهگذر هر دوی آنان راهکارهای گوناگونی را پیشنهاد دادهاند که از آن جمله میتوان به تمایز میان اخلاق سیاسی و اخلاق عمومی در کشورداری و سیاست، توجه به نیروهای نظامی به عنوان ابزار قدرت به هنگام جنگ و صلح، لزوم مشاوره فرمانروا با بزرگان به عنوان یکی از هنرهای اصلی حفظ و تحکیم قدرت در سیاست داخلی و خارجی و اهمیت نهاد وزارت و دستگاه دیوانی در سلسله مراتب قدرت، از جمله نظریاتی می باشد که دو متفکر مربوطه دراین باره یعنی حفظ قدرت سیاسی ارائه می کنند.

این نکته را هم نباید از خاطر دور داشت، که ریشههای اندیشه تبلیغی هر دوی اینان به روزگاران گذشته و سدههای قدیم باز میگشت. باور و اندیشه خواجه ملهم از اندیشه سیاسی ایرانشهری و نشاتگرفته از آثاری چون خداینامهها که ریشه در دوران باستان، بهویژه روزگار ساسانی، داشتند بود. اعتقاد و نظر ماکیاولی نیز با توجه به آثار به جا مانده از روم باستان و شکوه و عظمت آن شکل گرفت. در واقع هر دوی اینان از گذشتههای افتخارآمیز سرزمین خود تفکری را عاریه گرفتند و آن را پر و باب بخشیدند. با این وجود اندیشه آنان تحت تاثیر رخدادهای زمان نیز بوده است. به عنوان نمونه، فتور و سستی نهادهای مذهبی در روزگار زندگی هر دوی اینان، یعنی خلافت در مشرق زمین و کلیسا در غرب، وجه مشخصه دوران زندگی این دو متفکر محسوب میشود و به آسانی میتوان از لابهلای گفتمانهای آن دو، راهحلهای پیشنهادی برای پر کردن خلا ناشی از نبود قدرت مذهبی را جست.
واقعبینی سیاسی و پرهیز از آرمانگراییهای کورکورانه، نیز از جمله ویژگیهای ساختاری در اندیشه هر یک از دو چهره مشهور یادشده میباشد. ناگفته پیدا است، آنچه زمینه را برای این امر تدارک دیده، حضور طولانیمدت هر دوی آنها در عرصه سیاست عملی بوده است.
جانمایه کلام آن که هم نظامالملک و هم ماکیاولی، گرایش بسیار به گسترش حیطه اقتدار حکومت دارند و شاید بتوان گفت بزرگترین تشابه آن دو همان است که هر دو به سوی متمرکز نمودن قدرت حکومت حرکت میکنند.
ب : ناهمسانیهای فکری
آنچه از خوانش دقیق و نقادانه سیاستنامه خواجه و شهریار ماکیاولی برمیآید آن است که وجوه افتراق به نسبت افزونی نیز در انگارههای فکری نظامالملک و ماکیاولی دیده میشود. به عنوان نمونه، تفاوت نگرش آن دو به مسئلهدین یک از بارزترین وجوه واگرایی اندیشه آن دو است. اندیشه ایرانشهری، که بنیاد باور خواجه بر پایههای آن استوار شده بود، مقولهای سیاسی- عاطفی بود که در ماهیت خویش شکل دینی و مذهبی نیز یافته بود. در این اندیشه، پروردگار جایگاهی بسیار والا داشته و فرمانروا سایه او محسوب میشده و هر گونه تعرضی به موضع اقتدار حکومت، تعرض به حوزه قدرت الهی به شمار میآمده است. به عبارت دیگر، تمام تلاش خواجه بر این اساس ماندگار بود تا با برقراری نوعی ارتباط میان عناصر سهگانه شریعت، خلافت و سلطنت، تمامی قدرت را در حوزه اقتدار یک فرمانروا تمرکز بخشد. این در حالی است که ماکیاولی دین و مذهب را دستکم در حوزه سیاست نادیده گرفت و کمترین نقش هم برای آن قائل نشد و البته نکاتی چون این سبب گشت او را برخی متدینان و الهیون مسیحی، معلم اهریمنی، آموزگار شرارت، فیلسوف شیطانی و واعظ مواعظ شیطانی بنامند.

افراططلبی ماکیاولی در نقض اصول اخلاقی و اعتدال نظامالملک دراین امر از دیگر تفاوتهای مشخص باورهای آن دو است. خواجه نظام حتی بر آن باور بود که اخلاق بر سیاست مقدم است. سراسر سیاستنامه او که اعتقاد داشت «ملک با کفر بپاید و با ظلم و ستم نپاید» مشحون است به یادکرد آن محاسن اخلاقی که یک فرمانروا باید داشته باشد. در عوض، ماکیاولی سیاست را در تضاد با سنت اخلاقی بنا نهاد و امر تحقیق در سیاست را از حکمت اخلاقی بالکل جدا ساخت. او به ویژه در کتاب شهریار، استدلالهایش را بر پایه رابطه پیچیدهای بین اخلاق و سیاست استوار نمود و فضیلت شهریاری را با توان درک و عمل در جهان سیاست و تواناییهای سبعانه جهت اعمل خشونت، ریاورزی و فریبکاری درهم آمیخت.
ارائه تحلیل از انواع حکومتها توسط ماکیاولی بر خلاف خواجه طوس که تنها یک نوع از حکومت، یعنی حکومت پادشاهی را منظور نظر داشته، دیگر وجه افتراق این دو اندیشمند نامدار است. علاوه بر این، علاقه افزون ماکیاولی به ملیت و سرزمین مادری خویش (هسته اولیه ناسیونالیسم امروزی) و عدم رخنمون ملیگرایی(برابر با آنچه امروزه ناسیونالیسم خوانده میشود و اگر نه ایرانیان از سدههایی بسیار دور به نوعی خودباوری ملی رسیده بودند) در ذهن و اندیشه خواجه، سیمای تفاوت اندیشههای این دو متفکر را عیانتر و آشکارتر میسازد.
====================================================
این جستار که اندک زمانی پیش توسط اینجانب نگارش یافته ، با عنوان ، خواجه نظام الملک و ماکیاولی ، پیشتر از این در تاریخ 6/6/90 در روزنامه جام جم منتشر شده است.
مزدک و مرام او
مزدک پسر بامدادان ، از جمله اندیشمندان ایران در روزگار فرمانروایی ساسانیان ، برپادارنده نهضتی بود که در حدفاصل سالهای 488-496 میلادی شکل گرفت و به تعبیری میتوان آن را مهمترین و بزرگترین جنبش اجتماعی ایران در روزگار پیش از اسلام برشمرد. شوربختانه ، از چند و چون این جنبش و چگونگی تفکر مزدک چندان اطلاع دقیقی در دست نیست ، زیرا ، امروزه ، از سویی نشانی از کتاب مزدک و یا آثار پیروان او ، نمیتوان جست و از دیگر سوی ، تمام منابعی که درباره مزدک مطالبی تقریر داشتهاند ، چه رسائل نگارشیافته به زبان پهلوی و چه کتابهای نگاشتهشده در روزگاران اسلامی ، همگی دیدگاهی مخالف و حتی دشمنخویانه نسبت به مزدک داشتهاند.
آنچه هویدا مینماید ، به سبب دراختیار نداشتن منابع مزدکی و یا دستکم آثاری که رعایت بیطرفی در آن شده باشد ، کاوشگر تاریخ ناگزیر است لرزان و سست گام بردارد و با احتیاط و وسواس بسیار در مکتوبات تاریخی بنگرد.
به هرترتیب ، آنچه از اندک آثار تاریخی به جای مانده از روزگار ساسانی و از کتابهای تاریخی پرشمار سدههای نخستین اسلامی برمیآید ، مزدک به هنگام سلطنت کواد (قباد) ساسانی ، بهمنظور بهبود وضعیت اقتصادی زمان خود و فراهم آوردن هنجاری عادلانه در تقسیم ثروت ، آیینی نوین مبتنی بر اصل اشتراک بنیاد نهاد. آیین او که گویا مورد استقبال بخش وسیعی از طبقات پایین جامعه نیز قرار گرفت نظام اجتماعی مساواتجویانهای را تبلیغ میکرد که در آن اشتراک در ثروت و مالکیت تبلیغ میشد. شهرستانی ، مورخ و جغرافیادان مشهور سدههای نخستین اسلامی در کتاب ملل و نحل خویش آورده است که بهعقیده مزدک ، علت اصلی کینه و ناسازگاری ، نابرابری مردمان بود ، پس به ناگزیر باید عدم مساوات را از میان برداشت تا کینه و نفاق از جهان رخت بربندد.
در نظر مزدک ، خداوند امکانات روی زمین را برای همگان آفریده است و همه انسانها حق برخورداری یکسان و همانند از آن را باید داشته باشند. از این جهت کسی از آدمیان را حق بیشتری نسبت به دیگران بر کسب مال و خواسته نیست و بدین برهان باید از توانگران و دارایان گرفت و به ناتوانان و ندارها بازپس داد.
گفتنی است ، بسیاری از منابع تاریخی در ادعایی شگرف باور مزدک و پیروانش به اشتراک زنان را یادآور شدهاند! ناگفته پیدا است چندان نمیتوان بدین روایت تاریخی با دیده اعتماد نگریست ، زیرا از سوی مخالفان فکری مزدک گزارش شده است. اما اگر به راستی باور مزدکیان چنین بوده باشد دستکم در اینباره عقیده آنان به شدت قابل نکوهش و شایسته نقد سختگیرانه است و همچنین علل ملقب ساختن پیروان آیین او در تواریخ اسلامی به القابی چون اباحیه و زنادقه ، به رغم شناور بودن مفهوم اباحی و زندیق ، تا اندازهای قابل درک خواهد بود.
شماری از پژوهشگران روزگار معاصر و بهویژه تاریخنگاران روسی ، تبلیغ اندیشه اشتراک اموال و املاک از سوی مزدک ، را سبب آن پنداشته تا آن را با مارکسیسم قابل مقایسه بدانند و حتی برخی از آنان نهضت مزدک را نهضتی کمونیستی بخوانند! به باور نگارنده اطلاق عناوینی چنین به جنبش مزدکی را باید امری متوهمانه ، سهلانگارانه و حتی خاماندیشانه دانست ، زیرا همانگونه که پرویز رجبی نیز در کتاب خویش ، هزارههای گمشده ، بیان داشته است دکترین مزدک برخلاف کمونیسم مبتنی و متکی بر دین بود و مذهب ستون فقرات مزدکیسم را تشکیل میداد. شایسته یادکرد است بر اساس کتب زرتشتیانی که دشمنان مزدک به شمار میآیند و از جمله کتاب ، دینکرد ، مزدک خود را پیشوای معنوی و روحانی آیین زرتشت مینامید ، این در حالی است که مارکسیسم و کمونیسم از اساس با دین و مذهب ضدیت دارند.
جانمایه و بنیان اصلی آیین و مکتبی که مزدک بنیاد نهاد متکی بر دین زرتشت و مبتنی بر مبارزه با پنج خصلت نادرست و زشت یعنی رشک ، کین ، خشم ، نیازمندی و آزمندی بود. درحقیقت او بدین شیوه از آیین زرتشت فاصله نگرفت بلکه از آن بازتفسیری نوین ارائه کرد و البته در این راه از یاری جستن اصلاحانه از کیش مانی نیز خود را بیبهره نساخت. میتوان گفت ، مزدک به مانند مانی ، مبانی کلامی آیین خویش را مبتنی بر تشریح روابط دو اصل نخستین یعنی نور و ظلمت قرار داد.
مزدک بر آن ایده بود که سرانجام نور (خیر) بر ظلمت (شر) چیره خواهد شد ، اما این غلبه تام و تمام نیست و وظیفه انسان و مقصد نهایی تکامل این عالم نجات ذرات نور است که در ذرات ظلمت آمیخته شده است. وی راه رستگاری را آن میدانست که انسان طریق زهد و ترک بپوید. در آیین مزدک انسان میبایست علاقه خود را نسبت به مادیات کم کند و از آنچه پایبست این علاقه را استوارتر میسازد اجتناب ورزد. مزدک تاکید میورزید که انسان مکلف به عمل خیر است ، قتل و ضرر رساندن به همنوع ممنوع است ، هیچ چیز را نباید از مهمان دریغ داشت و البته نسبت به دشمنان نیز میبایست به مهربانی و عطوفت رفتار کرد.
آنچه از منابع تاریخی میتوان دریافت آن است که مزدک در موفقیتی آشکار یارای آن را یافت تا در دوره اول فرمانروایی کواد (496-488 میلادی) ، پادشاه ساسانی ، او را با خویش همراه و همیار سازد. برابر با تاریخ ، کواد درهای انبارهای غله سلطنتی را به روی مردم گشود و زمینهای کشاورزی را میان دهقانان تقسیم کرد.
مورخان را در آن که کواد به چه سبب پیرو آیین مزدک شد اختلاف نظر و دیدگاه است. برخی گفتهاند کواد از روی اعتقاد تام پیروی مزدک کرد و شماری آوردهاند از ترس قدرت مزدکیان و از جهت تزویر و ریا کیش مزدکی اختیار کرد. افرادی نیز گفتهاند که این پادشاه ساسانی چون دارای خصلت ماکیاولیستی بود از مزدکیان پشتیبانی نمود تا نفوذ اشراف و موبدان زرتشتی را فروکاهد. بیگمان در درستی یا نادرستی هریک از آرای فوق دلایل و براهین افزونی میتوان ابراز داشت ، اما نگارنده را در این مختصر به رغم اعتقادش به درستی ترکیبی از روایتهای اول و سوم نه سودای چنین کاری به سر است و نه وقت چنین امری. آنچه روشن است میتوان تعبیر تورج دریایی ، نویسنده کتاب شاهنشاهی ساسانی ، را درست برشمرد که اذعان میدارد اندیشه مزدک و جنبش مزدکیان توانست تا حد زیادی قدرت اشراف ، بزرگان ، زمینداران بزرگ و موبدان را کاهش داد و بر قدرت پادشاه بیفزاید.
با درگذشت کواد (531 م) و جانشین گشتن خسرو انوشیروان به جای او ، مزدکیان به جهت حمایت از برادر مدعی پادشاهی ، کاووس ، مورد قهر و غضب خسرو واقع شدند و در نتیجه مزدک و بسیاری از یارانش کشته شدند و به تعبیر فردوسی فزونی از مزدکیان را به صورت وارونه بر زمین فرو نشاندند.
بکشتندشان هم به سان درخت زبر پای و زیرش سر آگنده سخت
پس از این کشتار و قلع و قمع ، مزدکیان دگر هرگز توانمندی روزگار کواد را بازنیافتند اما فرقههایی چند از میان آنان چون کوذکیه ، ماهانیه و خرمدینیه برآمدند که تا چندین قرن بعد از ورود اسلام نیز به حیات خویش ادامه دادند اما تقدیر چنان شد که تمام این فرقهها یا در مصاف اندیشه با نیروی فکری توانمند اسلام مغلوب و مضمحل شدند و یا آن که در وادی عمل از سیاستورزان مسلمان شکست را پذیرا شدند و درنتیجه دگر نشانی از آنها نماند جز در لا به لای صفحات تاریخ.
الغ بیگ تیموری , فرمانروایی دانشمند و دانش دوست
با گذشت مدت زمانی نزدیک به 50 سال از درگذشت ابوسعید بهادرخان، آخرین ایلخان مغول و هرج و مرجهای پیامد آن و در حالی که خرابیهای ناشی از یورش مغولان به طور کامل ترمیم نیافته بود و حتی در اثر رقابتهای امرا و شاهزادگان در این دوران فترت رو به فزونی نهاده بود، ایران زمین دگربار به مصیبتی گران در اثر تهاجم امیرتیمور لنگ دچار شد.
نتیجه تهاجمات پیاپی لشکریان تیمور چون حملات مغولان چیزی به جز کشتار، ویرانی و تاراج نبود. در حقیقت، تیمور بهسان چنگیز جهانگیری را وجهه همت خویش ساخت و در نیل بدین هدف از هیچ کاری فروگذار نکرد. او که به تعبیر یحیی بن عبداللطیف قزوینی، نویسنده لبالتواریخ، در «کشورگشایی و جهانگیری نظیر چنگیزخان» بود در کشورگشاییها و فتوحاتش نیز چون چنگیز رفتار مینمود و این با توجه به نوشتههای تاریخنگاران امری مسلم است، چنان که بقای بلخی، نگارنده تذکره مقیم خانی، به هنگام بیان وقایع اصفهان پس از حمله تیمور، از کشتار گسترده مردم آن سامان توسط سپاهیان تیموری و به امر تیمور سخن گفته است:
«بعد از فتح صفاهان قتلعام جمهور انام فرماید و در بعضی از تواریخ مسطـور است کـه حدود 40 هـزار کس را در آن روز علف سیوف آبدار گردانیدند.»
دیگر مورخان نامی عهد تیموری نیز نمونههایی از این دست در کتابهای خویش بسیار آوردهاند که ازجمله آنها میتوان به گزارش ظهیرالدین مرعشی، مولف تاریخ طبرستان و رویان و مازندران اشاره کرد:
«صاحبقران کامکار، ساری و آمل را غارت و تالان فرمود و قتل عام نمـود و چنان ساخت که در تمامی ممالک مازندران خروسی و ماکیانی نماند که بانگ کند و بیضه نهد».
با تمام این اوصاف، شگفت آنجاست که بیشتر جانشینان، فرزندان و نوادگان این امیر خونریز و سفاک که ظاهرا خود نیز از علم بهرهای داشت ازجمله دوستداران دانش و آگاه به علم بودند و تلاش نمودند در قلمروی خویش رشد دانش را شتابی فزاینده بخشند و علم را در عرصههای بزرگتری بگسترانند. شاهرخ، فرزند امیر تیمور، گوهرشاد همسر شاهرخ و بانی مسجد گوهرشاد مشهد، بایسنقر نوه امیر تیمور و کسی که کتیبه ایوان مقصوره مسجد گوهرشاد به دستان هنرمند او نگارش یافته و سلطان حسین بایقرا حامی جدی علم و هنر، تنها برخی از وابستگان سببی و نسبی تیمور بودند که شیفته و شیدای فرهنگ کهن ایران شدند و بدین سبب کمر همت بربستند تا آن پیشرفت بهتری بیابد.
میتوان گفت ظهور و حضور دانشمندان و اندیشمندانی چون خواجه غیاثالدین جمشید کاشانی ریاضیدان نامی محاسب عدد (پی) و مبدع کاربرد کسرهای اعشاری، نورالدین عبدالرحمن جامی شاعر مشهور، امیر علیشیر نوایی ادیب و سیاستمدار پرآوازه، میرخواند و خواندمیر 2 تاریخنگار نامآور، کمالالدین بهزاد نقاش و صورتگر برجسته، عبدالرزاق مراغهای استاد مسلم موسیقی، جلالالدین دوانی فیلسوف شهیر و دهها نامدار دیگر جدای از فرهنگ ایران که در دوران افول نظامی با سلاح قلم و اندیشه به جنگ بیگانه میرفت تنها و تنها در سایه حمایتهای بازماندگان تیمور یا محیط مناسب و مساعدی که آنان فراهم آورده بودند، صورت پذیرفت.
در تاریخ علم و دانش ایران یکی از نوادگان تیمور که مدتی کوتاه بر تخت سلطنت ایران نیز تکیه زد واجد جایگاهی والا و ارزنده است و او کسی نیست جز الغبیگ. وی که پدرش شاهرخ بناکننده کتابخانه عظیم و معتبر شهر هرات و مادرش به تعبیر حافظ ابرو، نگارنده کتاب زبده التواریخ، گوهرشادخاتون «بلقیس زمان» بود و برادرش بایسنقر نیز شهرتی بسزا در کتابدوستی، تشویق و ترغیب و پشتیبانی اهل علم و هنر یافته بود در دوران حکومت پدر و هم در دوران پادشاهی کوتاه مدت خویش به تبلیغ دانش و نواختن دانشمندان پرداخت.
ازجمله خدمات فرهنگی ارزنده الغبیگ بنیان نهادن مرکزی برای نجوم در شهر سمرقند بود که به نام خود او مزین شد. وی همچنین مدرسهای باشکوه در سمرقند بنیان نهاد که در تمام اقلیمهای آن زمان به زینت و مرتبت ارزش آن مدرسهای پیدا نمیشد. مورخان آوردهاند که الغبیگ پس از ساختن مدرسه یکی از دانشمندان برجسته به نام مولانا محمدخوافی را مدرس آن مدرسه ساخت و در روز افتتاح مدرسه خود به همراه 90 تن دیگر از ارباب علم و فضیلت بر سر کلاس درس او حاضر شد.
دولتشاه سمرقندی در تذکره الشعرای خویش در مورد این سلطان تیموری و جایگاه علمی او شرح مبسوطی ارائه داده و او را واجد رتبهای عالی در انواع علوم بویژه نجوم معرفی کرده است:
«الغبیگ گـورکان پـادشاهی عالـم و عادل و قاهر و صاحب سمت بود و در علم نجـوم رتبـه عالی یافته و در معانی موی میشکافت... در علم هندسه دقایق نما و در مسائل هیات مجسطی گشا و فضلا و حکمـا متفقاند کـه به روزگـار اسلام بلکـه از عهد ذوالقرنین تا این دم پادشاهی به حکمت و علـم مثل میرزا الغبیگ گورکان بـر مستقر سلطنت قـرار نیافته، در علـوم ریاضی وقوف تمـام داشت چنانچـه رصد ستارگـان بست.»
درحقیقت، او که به تعبیر نویسندگان کتاب تاریخ الفی، قاضی احمد تتوی و آصف خان قزوینی، در «اقسام فضایل و کمالات به تخصیص علم ثمات و ریاضی از تعریف مستغنی و بینیاز» بود به یاری 4 نفر از بزرگان علم ریاضی زیجی جدید تنظیم نمود که به زیج سلطانی یا زیج الغبیگی اشتهار یافت. جستجو در ویرانههای رصدخانه الغبیگ و همچنین بازنگری نقادانه زیج او همانگونه که ای.س. کندی، از نویسندگان مجموعه تاریخ ایران دانشگاه کمبریج، بیان داشته نمونه بارزی از تکاپوی او و همکارانش برای کسب دقت از طریق مقیاسی عظیم است.
برابر با تاریخ، دانش الغبیگ که بزرگانی چون غیاثالدین جمشید کاشانی، مولانا محمد خوافی، ملاعلی قوشچی و دهها عالم دیگر بر گرد او فراز آمده بودند به آن حد رسیده بود که توانست جداول مثلثاتی تنظیم نماید و روش حل معادلات درجه سوم جبر را بیابد.
الغبیگ که ازجمله پشتیبانان و حامیان زبان پارسی بود به سرودن شعر نیز دست مییازید و همان گونه که حسین میرجعفری، مولف کتاب ارزشمند تاریخ تیموریان و ترکمانان، نگاشته است دانش ادبی او به آن اندازه بود که آثار شعرا را به نیکی نقد مینمود.
الغبیگ همچنین ظاهرا کتابی ارزشمند در باب تاریخ به نام تاریخ اربع اولوس نگاشت و در آن درباره 4 دولت منشعب از امپراتوری چنگیزی و بویژه دولت ایلخانی ایران بحثها و مطالبی را مطرح کرد.
الغبیگ هرچند براساس برخی اسناد تاریخی تمام اعمالش مطابق اسلام نبود و با برخی روحانیان در تفسیرهای شرعی اختلاف داشت با این حال حاکمی نبود که امیال و آرزوهای خود را بر احکام خدا و پیامبر اسلام ترجیح دهد. وی که توفیق زیارت حرم امام رضا(ع) را نیز یافته بود قرآن مجید را به 7 قرائت میخواند.
به هر حال به عنوان پایانی بر این مختصر همان گونه که در کتاب خویش، تاریخ آموزش و پرورش در روزگار فرمانروایی مغولان و تیموریان نیز نگاشتهام میتوان گفت الغبیگ جامع علوم روزگار خویش بود و این مهم برهانی نداشت جز زیستن در محیط فرهنگی مناسب ایران و نمو یافتن در محیط خانوادگی مساعد که عاملی شد برای شوق او به دانش و ترویج علم و تحقیق.
===========================================
این نوشتار که از سوی اینجانب اندک زمانی پیش نگارش یافته پیشتر در روزنامه « جام جم » در تاریخ ١٣٨٩/٨/۵ به چاپ رسیده است.
کتاب مجمموعه ی روزنامه های جنگل در نمایشگاه بین المللی کتاب تهران
کتاب ، مجموعه ی روزنامه های جنگل ، در نمایشگاه بین المللی کتاب تهران ، عرضه شده است . علاقمندان جهت تهیه ی کتاب می توانند به مکان نمایشگاه ، سالن ناشران عمومی ،انتشارات امید مهر ، مراجعه فرمایند .
مشخصات کتاب :
نام کتاب :مجموعه ی روزنامه های جنگل
به کوشش : امیر نعمتی لیمائی
ناشر و محل نشر : امیدمهر ،مشهد
سال نشر : 1389
قطع کتاب : رحلی
تعداد صفحات : 240
بها : 75000 ریال
====================
← صفحه بعد
نظرات ()
