چنگـــــــیز خـــان مغــول

چنگیز فرزند مهتر یسوکای بهادر رییس قبیله ی قیات از جمله قبایل زردپوست ساکن در مغولستان بود که به سال (۱۱۵۴م/۵۴۹ق) به دنیا امد (مجمع الانساب ؛ ص۲۲۵ و جامع التواریخ ؛ ص۲۱۸) وی در ابتدا تموچین نام داشت و دوران جوانی پرمرارتی را گذراند . در سیزده سالگی و به هنگامیکه پدر خویش را از دست داد قومش او را رها ساختند و ناگزیر تا سی سالگی که دگربار به سرداری قبیله ی خویش رسید زحمات بسیار و بلاهای افزونی را متحمل گردید . (تاریخ گزیده ؛ ص۵۸۱) چنگیز به ناچار نزد رییس قبیله ی کرائیت که اونک خان نام داشت و بر دین عیسی بود رفته و با او دوستی نمود . اونک خان نیز با توجه به پیشینه ی روابط دوستانه اش با یسوکای بهادر او را محترم داشته و حتی به فرزندی خویش پذیرفت . (تاریخ مغول ؛ ص۱۵ و تاریخ گزیده ؛ ص۵۸۱) اونک خان پس از مدت زمانی ؛ چون مراتب کفایت و شهامت او را مشاهده نمود منصب امیرالامرایی را به او واگذار ساخت . چنین بر می اید که او در این مقام نیز مراتب شایستگی خویش را بروز داده بود واین از نوشته های تاریخنگارانی چون شبانکاره ای به روشنی بر می اید .

 

« حل و عقد امور مملکت خان در کف چنگیز خان بود و بی اجازت و فرمان او هیچکس در ان مملکت اب نتوانستندی خورد .» (مجمع الانساب ؛ ص۲۲۶)

سرانجام اونک خان از قدرت یابی او بیمناک گردید بنابراین خان کرائیت « با جماعتی به هم نهادند که فلان شب که به حقیقت روز دولت و سعادت چنگیز خان بود بتازند .» ( همان ؛ ص۲۲۶) اما چنگیزخان از توطئه اگاهی یافت و همان شب با معتمدان خویش گریخت . (تاریخ سری مغولان ؛ ص۹۷-۹۵) توطئه کنندگان از جریان فرار او اگاه شده و به تعقیب او پرداختند و بدین ترتیب ظهر روز بعد به او رسیدند و میانشان نبرد اغازیدن گرفت . شگفت انکه چنگیز با نفرات کم شمارش ایستادگی پیشه کرد و سرانجام شاهد پیروزی را به اغوش کشید چنانکه اونک خان را کشت و بر قلمروی او مسلط گردید .( تاریخ گزیده ؛ ص۵۷۲ و تاریخ سری مغولان ؛ ص۱۰۰ و مجمع الانساب ؛ ص۲۲۸-۲۲۷)

چنگیزخان

بدین ترتیب کشته شدن اونک خان اسباب قدرت و شوکت و اعتبار چنگیز را فراهم ساخت . چنگیز پس از این ماجرا به سوی اقوام مختلف سفیرانی رهسپار نمود و پیام داد که :

« هرکس ایل و منقاد شود از باس من ایمن است و هرکس که مخالفت جوید خدا می داند .» ( مجمع الانساب ؛ ص۲۲۸)

نتیجه انکه پس از مدتی تمامی اقوام مغول به زیر فرمان چنگیز درامده و تحت لوای او با یکدیگر متحد گشتند . خان تازه به تخت نشسته اندک زمانی بعد با موفقیت سرزمینهای ختا ؛ ختن ؛ اویغور و ترکستان را فتح و یا وادار به اطاعت از خویش نمود .(روضه الصفا ؛ ج۲ ؛ ص۸۴۰) با فتح ترکستان از سوی چنگیز مرزهای قلمروی او به همسایگی ایران که این زمان فرمانروایی سلطان محمد خوارزمشاه را بر خویش می دید رسید . به این هنگام خوارزمشاه بسیار قدرتمند می نمود ؛ چنانکه کوس مخالفت و دشمنی با خلیفه ی عباسی ؛ الناصرالدین الله ؛ می زد . خوارزمشاه حتی به سال (۱۲۱۷م/۶۱۴ق) برای فتح بغداد با لشگری گران رو به سوی میان رودان نهاده بود هرچند به واسطه ی زمستان زودرس و سرمای توان فرسا و برف شدید در اسداباد همدان بهره ای جز شکست برنگرفت و ناگزیر به بازگشت شد . (تاریخ مغول ؛ ص۱۳-۱۲)اختلاف او با خلیفه عباسی چنان بود که حتی بر اساس برخی روایات ؛ خلیفه ی عباسی در برانگیختن چنگیز برای یورش اوردن بر قلمروی خوارزمشاه بسیار تلاش می نمود . (تاریخ مغول در ایران ؛ ص۲۴ و روضه الصفا ؛ ج۲ ؛ ص۸۴۲-۸۴۱)

به هرحال ؛ چه سبب حمله ی مغول القائات خلیفه بوده باشد و چه او را در این رخداد نقشی نباشد ؛ چنگیزخان دستاویز لازم جهت هجوم به قلمروی خوارزمشاه را به دست اورد . بایسته است یاد گردد که در ابتدا خان مغول راه صمیمیت با خوارزمشاه را برگزید و حتی سفیرانی به نزد او فرستاد و پیام دوستی داد .(روضه الصفا ؛ ج۲ ؛ ص۸۴۱) وی حتی پس از مدتی چهارصد و پنجاه بازرگان را روانه ی قلمروی خوارزمشاه نمود و دگربار برای او پیامی محبت امیز مبتنی بر دوستی و یکرنگی فرستاد ؛ اما اینالجق حاکم شهر اترار ؛ نخستسن شهر مرزی ؛ که به غایرخان نامور بود در اموال انان طمع و انان را توقیف نمود . خوارزمشاه نیز بدون کمترین تفکر به حاکم اترار پیام داد که خون و مال بازرگانان حلال است . بنا به نظر تمامی تاریخنگاران از جمله منهاج سراج جوزجانی ؛ غایرخان نیز نابخردانه پیرو فرمان نا به جای سلطان بازرگانان را به قتل رسانید . (طبقات ناصری ؛ ج۲ ؛ ص۱۰۵-۱۰۴)

چنگیز با اگاهی از جریان واقعه پیکی را به دربار خوارزمشاه گسیل داشت و پس از اعتراض تسلیم غایرخان را خواستار گردید . اما سلطان محمد خوارزمشاه در تکمیل اقدامات نابخردانه ی خود درخواست خان مغول را با کشتن سفیر او پاسخ گفت . (تاریخ مغول ؛ ص۳۲) در پیش گرفتن چنین سیاستی از سوی خوارزمشاه ؛ چنگیزخان را واداشت تا برای انتقام به ایران زمین بتازد . بنابراین در سال (۱۲۱۸م/۶۱۵ق) با لشگریان بی شمار خود رو به سوی قلمروی خوارزمشاه یعنی ایران زمین نهاد .( روضه الصفا ؛ ج۲ ؛ ص۸۴۳-۸۴۲)

چنانکه از منابع تاریخی برمی اید ؛ لشگریان مغول در این تهاجم خویش به هر شهری که رسیدند راه و رسم کشتار و تاراج در پیش گرفتند و جنایاتی را مرتکب گشتند که تا ان زمان جهان کمتر به خود دیده بود . ماتیو پاریس از مورخان سده ی سیزدهم میلادی در یادداشتهای خود درباره ی این قوم در ادعایی البته اغراق امیز چنین نوشته است :

« طایفه ای ملعون از نژاد اهریمن ؛ مساکن خود را رها کرده ... چون بر شهرهای مسلمین دست یافتند شهرها را از بن برکنده ؛ جنگلها را از ریشه برانداختند ... و مردم شهری و دهقان را از دم تیغ گذرانیدند و اگر اتفاقا بر بعضی بیگناهان رحم اوردند ایشان را به بدترین وضع به بردگی واداشتند و در صف اول اردوی مغول به جنگ نزدیکان و همسایگان خود گماشتند ... از انجا که این طایفه چون حیوانی بودند که غول بر ایشان مزیت داشت به خونریزی و خونخواری ولعی تمام داشتند . گوشت سگ و ادمی را می دریدند و می خوردند ؛ با لذت تمام حیوانات و حتی همنوعان خود را می نوشیدند و اگر خونی را برای اشامیدن به دست نمی اوردند اب را گل الود کرده می نوشیدند .»(  دبیری نژاد ؛ بدیع الله ؛ « تاثیر فرهنگ و مدنیت ایرانی در قوم مغول » ؛ مجموعه مقالات اولین سمینار تاریخی هجوم مغول ؛ ج۲ ؛ ص۵۸۳)

تصویر چنگیز بر اسکناس منتشرشده در مغولستان

مشابه چنین ویژگیهایی برای مغولان از سوی دیگر تاریخنگاران ان روزگار نیز بیان شده است ؛ چنانکه خواجه رشیدالدین فضل الله همدانی بیان داشته که انان زورگویی و فسق و فجور را جزیی از صفات مردانگی و یگانگی می پنداشته اند . ( جامع التواریخ ؛ ص۲۵) شبانکاره ای نویسنده ی مجمع الانساب نیز ضمن همراهی با خواجه رشید الدین لباس مغولان را تهیه شده از پوست سگ و موش دانسته و در کتاب خویش اورده که خوراک انان را گوشت سگ و موش و دیگر گوشتهای حرام و مردار تشکیل می داده است .(مجمع الانساب ؛ ص۲۲۵) جوینی نگارنده ی تاریخ جهانگشای ضمن انکه شرح تاریخی مفصلی از فجایع مغولان را بیان کرده از رحم ننمودن انان به زنان و کودکان به هنگام یورش سخن بسیار گفته است .(تاریخ جهانگشای ؛ ج۱ ؛ ص۱۵)

نگارنده ی طبقات ناصری نیز ضمن شرح وقایع حمله ی مغول نمونه هایی از جنایات انان را بیان داشته و از جمله در مورد رخدادهای پس از تصرف بخارا به توسط مغولان چنین نگاشته است :

« جمله خلق را از شهر بیرون اورد و شهید کرد و کتابخانه را به تمام سوخت و خراب کرد و اندک خلقی را اسیر کرد و از انجا روی به سمرقند نهاد .»( طبقات ناصری ؛ ج۲ ؛ ص۱۰۶)

جنایتهایی که مغولان در هجوم خویش بدان دست یازیدند چنان گسترده بود که گفته اند از یکی از فراریان از دست مغول پرسیدند « حال شهر شما به کجا انجامید ؟ او در پاسخ گفت : امدند و کندند و سوختند و کشتند و بردند .» ( روضه الصفا ؛ ج۲ ؛ ص۸۴۴) شایان توجه است که این فجایع در شرایطی صورت می پذیرفت که خوارزمشاه ترسان و خوفناک از رویارویی با مغولان از شهری به شهری دیگر می گریخت و سه امیر بزرگ سپاه مغول به دستور چنگیز در پی او بودند .(همان ؛ ص۸۴۷) سلطان فراری سرانجام رو به سوی مازندران نهاد و چون خبر نزدیک شدن سپاهیان مغول را شنید بر کشتی سوار شده و به جزیره ی ابسکون از جزایر دریای مازندران گریخت . اما دیرزمانی نپایید که مرگ او را دربرگرفت . وی سرانجام در سال (۱۲۲۰م/۶۱۷ق) « جان نازنین به حق تسلیم کرد » (جامع التواریخ ؛ ص۳۶۹)

پس از مرگ سلطان محمد خوارزمشاه ؛ فرزندش جلال الدین بنا به سفارش پدر بر تخت شاهی نشست . چنگیرخان به محض اگاه شدن از مرگ خوارزمشاه رو به سوی جلال الدین نهاد لیکن زمانی به غزنین که جلال الدین در ان تاج به سر نهاده بود رسید که پیش از دو هفته از رفتن جلال الدین به نیت عبور از سند سپری شده بود . بنابراین به تعقیب او پرداخت و در کنار رود سند به او رسید . در ساحل رود سند به سال (۱۲۲۱م/۶۱۸ق) نبردی نابرابر اغازیدن گرفت و با وجود مقاومت دلیرانه و سرسختانه ی جلال الدین ؛ چنگیزیان شاهد پیروزی را به اغوش برگرفتند اما نتوانستند به جلال الدین دست یابند ؛ چرا که خوارزمشاه خود را به اب افکند و جان خویش را نجات داد .( تاریخ جهانگشای ؛ ج۱ ؛ ص۱۰۷-۱۰۶) گریز او و زنده ماندنش که بر خلاف پدر مبارزه و نبرد با مهاجمان را پیشه ی خویش ساخته بود سبب گردید تا فکر از میان برداشتن او برای مدتها مهاجمان مغول را مشغول خود نماید .

سرانجام بیماری به سراغ چنگیز امد و او که مرگ خود را نزدیک می دید فرزند خود ؛ اکتای ؛ را به جانشینی کاندید نمود و فرمان داد تا میان اوکتای و برادران پیمان نامه ای نوشتند که به موجب ان هیچیک از برادران از فرمان اوکتای سرپیچی نکنند . ( روضه الصفا ؛ ج۲ ؛ ص۸۵۹) خان مغول در رمضان سال (۱۲۲۷م/ ۶۲۴ق) درگذشت ( تاریخ جهانگشای ؛ ج۱ ؛ ص۱۴۴ و تاریخ گزیده ؛ ص۵۸۳) و بدین ترتیب او که در سال خوک به دنیا امده بود و در سال خوک بر تخت سلطنت جلوس یافته بود با مرگ خود در سال خوک ؛ جهانی را از شر خویش رهانید .( مغولان و حکومت ایلخانی در ایران ؛ ص۲۰ و روضه الصفا ؛ ج۲ ؛ ص۸۵۹)

حماسه ی فرهنگ :

ازمند امدند و سیل اسا         

در کفی تیغ و در کفی یاسا

تنگ چشمان گول نابخرد         

چاروازادگان صـحرا گرد 

بدسگالان کژ نهاد پلشـت      

دوزخی چهرگان سفله زشت

غولهای پلید ناهنجار          

اژدها وش ددان خونخوار 

خیل دیوان دل سپرده به ریو   

تا به گردونشان رسیده غریو 

بدگهر تیره ای انیرانی        

خواستاران جنگ و ویرانی

کرده اغشته تیغ ها با زهر   

ارزومند فتح ایرانشهر 

به گمانی که تهمتن خوابست 

نقش ایران فتاده بر ابست

یا یل تیزچنگ سرکش ؛ گیو 

رفت و پردخته شد جهان از نیو 

یا که بیژن ؛ هژبر رزم اگاه  

سرنگون اوفتاده اندر چاه 

یا که ارش به تیر پرتابی   

نیست شد زیر گنبد ابی

یا که شد بیدرفشت جادو چیر  

بر نبرده سوار یکه ؛ زریر 

یا که اسفندیار پهلو مرد   

و ان نهال دلاوری پژمرد

    ::::::::::::::::::

با خیالات خام و سودایی  

کرده پا در رکاب خودرایی

اتش افروز و جانشکار و جسور

مست خودکامگی ز جام غرور 

مردمانی نبرده بهره ز هوش  

زندگی کرده در کنار وحوش 

همچو اهریمنان خوف انگیز  

تاختند اسب فتنه با چنگیز 

کینه ها توختند و خون راندند   

خشک و تر هرچه بود سوزاندند

بی خبر زانکه ارش و بیژن  

گیو و اسفندیار رویین تن

یا زریر سوار و رستم زال   

و انهمه شیر سرکشیده ز یال 

از کیومرث نامدار سترگ  

تا به بهمن ؛ یلان خرد و بزرگ 

سربسر نام گوهری فردست 

که ستیهنده تر زهر مردست 

گوهری ابدیده در کوره   

خون تاریخ و روح اسطوره 

گوهری با تباری از فرهنگ  

بسته بر خصم شرزه چون پالاهنگ

گوهری شبچراغ گمراهی  

مطلع افتاب اگاهی

گوهری پرورنده ی پاکی   

فره ای ایزدی و افلاکی

گوهری نخلبند اندیشه   

کرده در خاک معرفت ریشه

   :::::::::::::::::::

جنگ ان بدرگان خشم اور   

جنگ خرمهره بود با گوهر

چالشی دیگر از گذشته ی دور 

بین پروردگان ظلمت و نور

کهنه پیکار اهریمن رایی     

با سبک روحی اهورایی

کارزاری که جز سیه روزی   

بدگمان را نبود از ان روزی

گیر و داری که گوهر فرهنگ   

زد بر ان مهر نام و داغ ننگ

مهر نامی که تا به جاویدان   

می درخشد به تارک ایران

داغ ننگی که تا به رستاخیز   

می کشد تار شرم ان چنگیز

( این شعر که به توسط شاعر معاصر ؛ محمد پیمان ؛ سروده شده پیوست مقاله ای بوده است . نگاه کنید به : البرز ؛ پرویز ؛ « سیری در شعر اجتماعی وانتقادی عصر مغول » ؛ مجموعه مقالات اولین سمینار تاریخی هجوم مغول ؛ ج۱ ؛ ص۸۲-۸۱)                                                   

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کتاب نامه :

۱ـ اشپولر ؛ برتولد ؛ تاریخ مغول در ایران ؛ ترجمه محمود میرافتاب ؛ چاپ هفتم ؛ تهران : انتشارات علمی و فرهنگی ؛ ۱۳۸۰

۲ـ اقبال اشتیانی ؛ عباس ؛ تاریخ مغول ؛ چاپ هفتم ؛ تهران : امیرکبیر ؛ ۱۳۷۹

۳ـ بیانی ؛ شیرین ؛ مغولان و حکومت ایلخانی در ایران ؛ چاپ دوم ؛ تهران : سمت ؛ ۱۳۸۲

۴ـ پلیو ؛ پل ؛ تاریخ سری مغولان (یوان چائویی شه ) ؛ ترجمه ی شیرین بیانی ؛ تهران : دانشگاه تهران ؛ ۱۳۵۰

۵ ـ جوینی ؛ عطاملک بن محمد ؛ تاریخ جهانگشای ؛ به سعی و اهتمام محمد بن عبدالوهاب قزوینی ؛ چاپ سوم ؛ جلد اول ؛ تهران : دنیای کتاب ؛ ۱۳۸۲

۶ ـ رشیدالدین فضل الله الوزیر ؛ ابن عمادالدوله ابی الخیر موفق الدوله علی ؛ جامع التواریخ ؛ به کوشش بهمن کریمی ؛ چاپ چهارم ؛ تهران : اقبال ؛ ۱۳۷۴

۷ـ شبانکاره ای ؛ محمد بن علی بن محمد ؛ مجمع الانساب ؛ به تصحیح میرهاشم محدث ؛ تهران : امیرکبیر ؛ ۱۳۶۳

۸ ـ مستوفی ؛ حمدالله بن ابی بکر ؛ تاریخ گزیده ؛ به اهتمام عبدالحسین نوایی ؛ چاپ چهارم ؛ تهران : امیرکبیر ؛ ۱۳۸۱

۹ـ منهاج سراج جوزجانی ؛ عثمان ؛ طبقات ناصری ؛ به تصحیح عبدالحی حبیبی ؛ تهران : دنیای کتاب ؛ ۱۳۶۲

۱۰ـ میرخواند بلخی ؛ محمد بن خاوند شاه ؛ روضه الصفا ؛ تهذیب و تلخیص عباس زریاب ؛ چاپ دوم ؛ جلد دوم (شش جلد در دو مجلد ) ؛ تهران : انتشارات علمی ؛ ۱۳۷۵

۱۱ـ ............ ؛ مجموعه مقالات اولین سمینار تاریخی هجوم مغول به ایران و پیامدهای ان ؛ جلد اول و دوم ؛ تهران : دانشگاه شهید بهشتی ؛ ۱۳۷۹

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

« مورخ باید فکر خود را از تعصب و غلبه و پیروی از هوی و ریاست جویی که این همه مانع دیدار حقیقت است پاک کند و دور از تمام این شوایب و اغراض به بررسی اقوال گذشتگان پردازد . » « ابوریحان بیرونی »    

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـ بـابـک خـرم دیـن و پـان تـرکـیـسـم ــ ع . د

ـ امـوزش و پـرورش در ایـران بـاسـتــان ـ ۱

ـ امـوزش و پـرورش در ایـران بـاسـتــان ـ ۲

ـ امـوزش و پـرورش در ایـران بـاسـتـان ـ ۳

 

/ 48 نظر / 428 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ahoora

دوست گرامي با درود فراوان . از نوشتارتان مانند پيش بهره بردم و منتظر نوشتاربعدتان مي‌مانم . من را ببخشيد كه دير پاسخ مي‌دهم . ولي هميشه از تارنگارتان بازديد كرده و بهره مي‌برم . شاد باشيد . بدرود

نوشین

سورنا جان ممنون از این همه لطفت که اسم منو رو بردین واقعاٌ سپاس کاش سعادت دیدار شما در برنامه جمعه نصیب من می شد مطالب شما اینقدر جالب و کامله که من چند بار می خوانم - و با اجازه شما از بعضی هاشم یادداشت بر می دارم - شما بسیار مهربان و پر عطایید و من ناتوان از سپاس امید آنکه در مراسم بعدی سعادت دیدارتان نصیبمان گردد. خواهشاٌ یه مطلبی هم برای برادر من (آشور) بذارین از اشوریها البته اگر صلاح وفرصت همراه بود

atila

با سلام. زبان عثمانی که در هنگام سقوط عثمانيان به آن اطلاق ميشد زبانی کاملا آميخته از ترکی و فارسی و عربی بوده و به هيچ عنوان مشابه زبان کوچه بازار نبوده. البته زبان درباريان عثمانی پس از گسترش ادبيات ديوانی به اين صورت در آمد و به قولی به اين شکل در آمدن اين زبان( که ابتدا مشابه زبان کوچه بازار بود) ريشه در دربار سلجوقی و دوره های ماضی تر دارد. البته با سقوط دولت عثمانی اين زبان در باری و همچنين با تغيير رسم الخط آناطولی اين زبان برچيده شد. من هم با ترکيه ايهايی که برخورد داشته ام کاملا ديده ام که از زبان عثمانی به عنوان زبانی جدا از ترکی روزمره و رسمی ياد ميکنند. يا علی

atila

به چلبی اشاره شده؛ اين شخص در ابيات ترکی مولانا حضور بارزی دارد.

atila

سلام آقای گيلانی. متاسفانه چند بار صفحه را رفرش کردم ولی نوشته ی جديدتان بالا نيامد تا بهره مند شوم. گویا به دلیل اینکه تازه بازسازی کرده اید. انشاالله بعدا مستفيذ خواهم شد. با تشکر. يا علي

atila

جناب آقای بابا يادگار. با سلام. بنده هم موافق واقع بينی و نگرش سند محورانه به اين موضوع هستم. متاسفانه در مورد کتاب دکتر صديق در مورد مولوی چيزی نشنيده ام چون احتمالا مربوط به سالهای خيلی پيشتر باشد و جديد نباشد. به هر حال بزرگانی چون مولوی شخصيتی جهانی هستند و دور از انصاف است که پايش به اين وادی ها کشانده شود ولی پرواضح است که کسانی که افرادی چون مولانا به زبانشان سخن رانده اند بر بقيه عالم مباهات کنند. يا علی.

atila

آقای بابايادگار با تشکر. بدون شک برای ظهور افرادی چون مولانا بايد زمينه ی مستحکم فرهنگی وجود داشته باشد. و آثار مولانا ريشه در ايران دارد از خراسانش بگير تا تبريز و ... . خوب فارس زبانها بايد افتخار کنند که مثنوی به زبان آنهاست و منهم افتخار ميکنم که مثنوی از شاهکارهای زبانی و فرهنگی ايران و شرق است. پيدا کردن ريشه و نسب اين بزرگان نيز کار ارزنده ای است که بايد دور از فضاهای قوم گرايانه انحام گيرد. آقای بابايادگار در مورد سيد ها هم بايد بگويم سيد هايی که سيد اصيل هستند هم اکنون ميتوان با ذکر اسم جد چهارم يا پنجم آنها(دقيق نميدانم) حساب کتاب شجره شان را در آورد. قبلا آيت الله مرعشی گويا اين علم را داشتند و يکی از آشنايان ما به ايشان مراجعه کرده بود. خلاصه کار اين سيدها را اگر پاپی بشوی زياد هم الکی نيست و با داشتن يک پارتی در ثبت احوال نميشود سيد شد. موفق باشيد.

المیرا

خیلی عالی بود ممنون که این قدر زحمت کشیدید

Said Arif

اولا سلام. واقعا جای تأسف است که یک فرد که خود دانشجوی دکترا است چنین عقده مندانه و یکجانبه قضاوت کند. نویسنده باید حقیقت گو باشد. در دنیا هیچ انسانی نیست که دارای خواص یگانه باشد. طوری که خداوند گفته که همه چیز را جفت آفریده خواص انسان نیز به عین شکل است. انسان هم به هر اندازه ی که بد باشد به همان اندازه خوبی ها هم دارد. به هر اندازه که نیک باشد به همان پیمانه بد نیز هم هست. در غیر آن جفت آفریدن خداوند زیر سوال میرود. اگر نیکی و بدی انسان موازن همدیگر نباشد حد اقل یک فیصدی خوبی هم میباشد. اما در این نوشته تان تنها منحیث یک درنده معرفی کرده اید.

ٍُSaid Arif

آقای نعمتی! من ادعا نکرده ام که بدون استناد است. اما از همه اسناد که برچیده اید تنها نقاط منفی آن است. شما در آینده نزدیک بخیر یک دکتر خواهید شد. من نمیتوانم به خود جرئت دهم که برای شما نظر بدهم اما باید با هرآنچه که بر میخوریم و در باره بحث میکنیم هم از جناح راست هم از جناح چپ بنگریم. نه اینکه به شکل دلخواه چیزی را که خوش ما آمد از راست بنگریم و چیزی را که بد مان آمد از چپ. گرچه مین هیچگونه ارتباط خونی، زبانی، و نژادی با چنگیز ندارم و شغل من هم تاریخ نویسی نیست، ولی باید همیشه حقیقت را جست و بیان کرد. تا آینده گان بعد از درک حقیقت به ما دشنام ندهند. همان طوری که مولانا میگوید: صد بار از این راه به آن خانه برفتید * یک بار از آن خانه برآن بام برآیید و دیگر اینکه افغانستان بیش از ده سال است که دارای پرچم که تمام مردم تایید کرده اند میباشد اما در صفحه شما میبینم همان پرچم که سالها قبل از طرف یک گروه تعین شده بود و ایران از ان حمایه میکرد هنوز استفاده شده و میشود.